رسالتِ این خیابان، شهادت شد
خیابان رسالت این روزها دیگر فقط یک نشانی نیست. مسیری است که به قلب یک فاجعه ختم میشود. جایی که خانهها، بیهیچ نشانی از جنگ، هدف قرار گرفتند.
به گزارش خبرنگار مهر، از ابتدای خیابان رسالت، کافی است رد پرچمهای قرمز را بگیری؛ پرچمهایی که نه فقط بر زمین، که بر حافظه شهر کوبیده شدهاند. هر قدمی که جلوتر میروی، انگار چیزی در درونت فرو میریزد؛ جایی در سینهات مچاله میشود، بیصدا، بیامان. این مسیر، فقط یک خیابان نیست؛ راهی است که تو را آرامآرام به قلب فاجعه نزدیک میکند، به جایی که دیگر واژهها از تو فاصله میگیرند و فقط حس باقی میماند؛ حس سنگین ایستادن در قتلگاه چندین خانواده.
پرچمهای قرمز، شبیه نشانههایی هستند که در مناطق جنگی، مسیر را برای زائران مشخص میکنند. بیاختیار ذهنت به شلمچه میرود؛ به آن مسیرهای نورانی که قدمها را هدایت میکردند. همانجا که حاج حسین یکتا میگفت: «اینجا دستت در دست شهداست.» اینجا هم، در دل یک خیابان شهری، همان حس تکرار شده است. انگار دستهایی نادیدنی تو را میکشند جلوتر، به سمت حقیقتی تلختر از آنچه تصور میکردی. رد این پرچمها را که دنبال کنی، به کسانی میرسی که بیهیچ پناهی، بیهیچ خطایی، زیر آوار دشمنی فرو رفتند که مرزی میان انسانها قائل نیست.
وارد کوچه که میشوی، سکوت سنگینتری حاکم است. پرچم سهرنگ ایران، بر فراز خانههایی نیمهویران، در باد تکان میخورد؛ انگار هنوز ایستاده، هنوز مقاومت میکند. اما دیوارها حرف دیگری میزنند. جملهای بر روی یکی از دیوارها نقش بسته: «این سند جنایت آمریکاست.» جملهای که نه فقط نوشته شده، بلکه انگار فریاد شده، از دل خشم، از دل درد.
اینجا، سند جنایت فقط یک جمله نیست؛ هر تکه آجر، هر پنجره شکسته، هر وسیله جا مانده، خودش یک سند است. سندی از طمع، از تجاوز، از نگاهی که انسان را نمیبیند، فقط هدف را میبیند. مردمانی که در این خانهها زندگی میکردند، سرمایههای همین سرزمین بودند؛ آدمهایی با رؤیاهای کوچک، با روزمرگیهای ساده، با امیدهایی که حالا زیر خاک ماندهاند.
شاید جایی، کسانی گفته بودند که این جنگ، کارش با مردم عادی نیست. گفته بودند هدفها نظامی است، دقیق است، حسابشده است. اما اینجا، در چند قدمیات، واقعیت چیز دیگری است. جلوتر که میروی، مقابل ساختمانی که نیمهجان سرپا مانده، چند قاب عکس روی زمین چیده شدهاند. صورتهایی که لبخند زدهاند، چشمهایی که هنوز زندهاند در تصویر، اما دیگر نیستند.
دستهگلهایی که کنار عکسها گذاشته شده، بوی زندگی میدهند؛ اما زندگیای که قطع شده است. اینجا، خاطره جای انسان را گرفته. بازماندگان، حالا با همین قابها شب را صبح میکنند، با همین تصویرها حرف میزنند، با همین خاطرهها نفس میکشند. خانهها همه مسکونی بودهاند؛ این را نه از روایتها، که از اشیای پراکنده میفهمی: از اسباببازیای که گوشهای افتاده، از ظرفی که نیمهشکسته زیر آوار مانده، از لباسی که هنوز بوی صاحبش را میدهد و از اسبابی که از خانهها بیرون آورده شده است.
خودروهای شخصی، در امتداد خیابان، به شکلهای عجیب و درهمریختهای ایستادهاند. بعضیها سوخته، بعضیها سوراخشده از ترکش، بعضیها فقط مچاله. انگار ضربهای سهمگین، همه چیز را در یک لحظه در هم کوبیده است. اینجا، هیچ چیز سالم نمانده؛ نه دیوار، نه شیشه، نه حتی خاطرهای که بیدرد باشد. انفجار، فقط جان نگرفته؛ شکل زندگی را هم عوض کرده، رد خودش را روی همه چیز گذاشته. در میان این ویرانی، روایتهایی هم به گوش میرسد؛ روایتهایی تلختر از آنچه دیدهای. میگویند بعضی از همین واحدها، در روزهای گذشته، صداهای دیگری داشتهاند؛ شعارهایی متفاوت، امیدهایی که به بیرون گره خورده بود. خیال کرده بودند که جنگ، کاری به آنها ندارد. تصور کرده بودند که اگر هم آتشی باشد، از کنارشان عبور میکند. اما جنگ، پرسشگر نیست؛ نمیپرسد چه فکر میکنی، به چه باور داری. در منطق جنگ، هدف فقط نابودی است؛ فرقی نمیکند که چه کسی باشی، چه بگویی، یا حتی در دل چه داشته باشی.
کمی آن طرفتر، نشانههایی از یک یادمان به چشم میخورد؛ موزهای کوچک که توسط گروهی جهادی برپا شده. تلاشی برای ثبت، برای فراموش نکردن. مردمی که بیش از چهل روز است سایه جنگ را بر سر خود حس کردهاند، حالا به اینجا میآیند تا آنچه را نشنیده بودند، ببینند. صدای انفجارها را شنیده بودند، لرزش شیشهها را حس کرده بودند، اما نمیدانستند این صداها کجا فرود آمده، بر سر چه کسانی خراب شده است.
حالا، در کوچهپسکوچههای خیابان رسالت، پاسخ آن صداها را میبینند. اینجا، دیگر خبر نیست؛ تصویر است، لمس است، واقعیت بیواسطه است. خانوادههایی که یکجا از دست رفتهاند، خانههایی که یکباره خالی شدهاند، زندگیهایی که در یک لحظه متوقف شدهاند.
و تو، میان این همه، فقط ایستادهای. رد پرچمهای قرمز را تا انتها آمدهای، اما پایانش چیزی نیست جز سنگینی یک حقیقت: جنگ، وقتی به خانه میرسد، دیگر هیچکس را بیرون از خودش باقی نمیگذارد.