وقتی «آینده»، زندگی امروز ما را میبلعد
افق، چیزی است که مسیر را نشان میدهد. هیچکس به سمت افق راه نمیرود تا روی آن زندگی کند. افق قرار نیست خانه ما باشد؛ فقط جهت را نشان میدهد. اما ما، بیآنکه متوجه شویم، آینده را از افق به خانه تبدیل کردهایم. همه اسباب زندگی را بردهایم آنجا و امروز را خالی گذاشتهایم.
عصر ایران؛ فردین علیخواه* - چند شب پیش، در حال تماشای سریال فرانسوی امتیازات «Privilges» ساخته ماری مونژ و ولادیمیر دو فونتنه، محصول فرانسه (2026)، بودم که جملهای مرا از ادامه داستان جدا کرد. از آن جملههایی که ناگهان دیگر تصویر را نمیبینی؛ فقط کلمات در ذهنت میمانند و شروع میکنند به راه رفتن.
«چند روزی بود که عیسی حال و روز عجیبی داشت. بیشتر وقتها روی مبل مینشست، ساکت بود و کمتر حرف میزد. انگار چیزی در درونش خاموش شده بود؛ احساس میکرد آرامآرام از زندگی خودش فاصله گرفته است. عیسی برای مسابقات فوتبال به فرانسه آمده و رؤیای پیوستن به پاریسنژرمن را دنبال میکند.
ادل، یکی از خدمتکاران هتل، متوجه حال او میشود. در یکی از همان لحظهها، نگاهش به میز عسلی کنار مبل میافتد؛ جایی که بطری مشروب و قرصها دیده میشود. به آنها اشاره میکند و با نگرانی به عیسی میگوید:
«داری زندگی و آیندهات را تباه میکنی.»
و عیسی جواب میدهد: «آیندهم داره زندگیم رو تباه میکنه. خانوادم رو نمیبینم، هیچکس رو نمیبینم. فقط دارم میدوم؛ نمیدونم برای چی.»
چند دقیقه بعد، دیگر حواسم به سریال نبود. همان یک جمله، ذهنم را به جاهای مختلف برد:
اول، به سالها پیش. به عکسی که از نفر اول کنکور تجربی منتشر شده بود. دختر نوجوانی وسط اتاق نشسته بود و دور تا دورش را کتابهای تست گرفته بودند؛ کتابهایی که گفته میشد همه را سطر به سطر خوانده است. آن عکس برای خیلیها تصویر موفقیت بود. من اما هر بار که آن را میبینم، نگاهم از چهره دختر میگذرد و روی کتابها میایستد. به این فکر میکنم که چند بهار، چند عصر تابستان، چند مهمانی خانوادگی، چند کتاب غیردرسی و چند قدم زدن بیهدف، زیر آن انبوه کتابها دفن شدهاند.
بعد ذهنم به سمت برخی دانشجویان پزشکی رفت؛ دانشجویانی که در سالهای اخیر با آنها گفتگوهای طولانی داشتهام و در میان بعضی از آنها، با سایهی سنگین فکر خودکشی روبهرو شدهام.
آنچه در این گفتگوها برایم تکاندهنده بود، فقط ترس از شکست یا ناکامی نبود؛ تعارضی عمیقتر بود. آنها میان دو نیروی قدرتمند گرفتار شده بودند: از یک سو ترس از اینکه به اندازه کافی موفق نشوند، انتظارات را برآورده نکنند یا آیندهای را که سالها برایش تلاش کردهاند از دست بدهند؛ و از سوی دیگر، اندوهی خاموش از اینکه در این مسیر، بخشهایی از زندگی اکنون را از دست دادهاند.
در حرفهایشان میشد غمِ ندیدن دوستان، عقب انداختن شادیهای ساده، احساس گناه هنگام استراحت و حسرت سالهایی را شنید که قرار بود روزی برای زندگی کردن برسند. انگار میان آیندهای که باید ساخته میشد و اکنونی که داشت از دست میرفت، گرفتار شده بودند.
بعد ذهنم به سمت برخی و شاید اندک ایرانیانی رفت که از کشورهای توسعهیافته به ایران بازگشتهاند. نه چون آیندهای نداشتند، بلکه چون احساس میکردند آینده، همه چیز را بلعیده است.
در روایت بعضی از آنها، چیزی مشترک شنیدهام؛ اینکه کیفیت زندگی فقط با درآمد بیشتر، شغل بهتر یا اضافه کردن تجربهها و سوابق درخشان به صفحهی لینکدین سنجیده نمیشود. گاهی انسان دلش برای چیزهایی تنگ میشود که در هیچ نمودار موفقیتی اندازهگیری نمیشوند؛ برای بوی غذای مادر که در راهپله خانهی والدین به مشام میرسد، برای لحظهای که یکی از اعضای خانواده را در آغوش میگیرد یا خودش در آغوش آنها آرام میگیرد. برای دور هم نشستن کنار میز ناهارخوری، حرف زدن از چیزهای ساده، و قاهقاه خندیدن با دوستان و اقوام. برای همان لحظههایی که شاید در رزومه، صفحهی لینکدین یا فهرست دستاوردها جایی نداشته باشند، اما بخش بزرگی از معنای زندگی را میسازند.
اینها را کنار هم که میگذارم، احساس میکنم جمله عیسی فقط درباره فوتبال نیست. درباره زمانه ماست. زمانهای که از کودکی به ما یاد میدهد برای آینده زندگی کنیم.
آینده، واژه مقدسی است که کمتر کسی جرئت میکند دربارهاش سؤال بپرسد. همه چیز به نام آینده توجیه میشود؛ فشار، اضطراب، رقابت، خستگی، فرسودگی. آنقدر این واژه را تکرار کردهایم که گاهی فراموش میکنیم آینده قرار بود به زندگی معنا بدهد، نه اینکه جای آن را بگیرد. شاید تراژدی دقیقاً از همینجا آغاز میشود؛ از لحظهای که آینده، به جای افق زندگی، جایگزین زندگی میشود.
افق، چیزی است که مسیر را نشان میدهد. هیچکس به سمت افق راه نمیرود تا روی آن زندگی کند. افق قرار نیست خانه ما باشد؛ فقط جهت را نشان میدهد. اما ما، بیآنکه متوجه شویم، آینده را از افق به خانه تبدیل کردهایم. همه اسباب زندگی را بردهایم آنجا و امروز را خالی گذاشتهایم. برای همین است که گاهی آدمهایی را میبینیم که به همه هدفهایشان رسیدهاند، اما نمیدانند با زندگیشان چه کنند. سالها دویدهاند، اما دویدن خودِ زندگی شده است. مقصد که میرسد، باز مقصد دیگری از راه میرسد.
شاید به همین دلیل، جمله عیسی اینقدر تکاندهنده است. او نمیگوید از تمرین خسته شدهام یا دیگر فوتبال را دوست ندارم. او از چیز دیگری حرف میزند؛ از لحظهای که آینده، دیگر امید نیست؛ باری است که بر دوش اکنون افتاده است.
از خودم میپرسم چند سال از زندگی ما صرف آماده شدن برای زندگی شده است؟ و اگر روزی به آن آیندهای که اینهمه برایش دویدهایم برسیم، آیا هنوز چیزی از امروز برای زندگی کردن باقی مانده است؟
قصد داشتم این جستار را ادامه بدهم؛ از اینکه چگونه گاهی گذشته هم میتواند اکنون آدمها را نابود کند، از خاطرات، حسرتها و زخمهایی که به جای آنکه پشت سر بمانند، در لحظهی حال زندگی میکنند. اما گفتن از این موضوع را به جستاری دیگر میسپارم.
*دانش آموخته جامعه شناسی