امامی که جنس معجزههایش همچون عیسیبنمریم بود
25 رجب، سالروز شهادت امام موسی کاظم (ع) است، امامی که جنس معجزههایش همچون عیسیبنمریم بود و علاوه بر علم به تمامی زبانها، بر دینهای دیگری به غیر از اسلام نیز آگاه بودند.
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: پدرش جعفربنمحمد (ع) نام داشت. امام پنجم شیعیان در عصر حکومت عباسی بود. همانند دیگر امامان پس از خودتش مژده آزادی زنی از بین کنیزیان به او داده شده بود. به همین دلیل باعث آزادی زنی در بازار کنیزفروشان به نام حمیده شد که قرار بود نسل امامت او را ادامه دهد. او مادر کسی نبود جز موسیبنجعفر (ع)، امام هفتم شیعیان عالم.
او امام بود و باید تولدش با دیگر کودکان نیز فرق میکرد. مادرش که او را بهدنیا آورد از حرکتی که او انجام داده بود بسیار متعجب شد و امام را در جریان گذاشت. او گفت: «زمانی که او بهدنیا آمد، دستهایش را بر روی زمین قرار داد و سرش را به طرف آسمان بلند کرد و شروع کرد به گفتن شهادتین.»
امام صادق (ع) با شنیدن این حرف لبخندی بر لب نشاندند و بر امامت فرزندش قطعیت پیدا کردند و گفتند: «او ادامهدهنده راه امامت و نسل من است. این حرکت او را در زمان کودکی نیز خود انجام داده بودم.»
امامت در سنین کودکی
امام موسی کاظم (ع) از همان سنین پایین همواره همراه و یار پدر خود بودند. این باعث شده بود تا دیگران تصور کنند که او جانشین امام است. بعضی از آنان اما همچنان در شک و تردید بودند که از امام ویژگیهای جانشینش را جویا شدند و ایشان به کودک چهارساله خود اشاره کردند و فرمودند: «او همیشه در یاد خداوند است و هیچگاه کار بیهودهای انجام نمیدهد.»
سن کمی داشت اما اصول امامت را همچون ائمه دیگر رعایت میکرد و نشان میداد امامت در رگوریشه او قرار دارد و هیچگاه به سنوسال مربوط نمیشود، حال میخواهد او یک کودک خردسال باشد یا یک فرد بزرگسال. یکی از نشانههایی که در رگ و ریشه او قرار داشت احترام گذاشتن برای حق و حقوق حیوانات بود. این را زمانی پدرش فهمید که او شلاقی را به دست داشت که از دست برادرش گرفته بود که مبادا باعث آسیب رساندن به حیوانات اهلی خانه شود.
سن کم او مانع از پاسخگوییاش به سوالات شرعی نمیشد و همچون پدرش همواره آمادگی داشت تا سوالات مسلمانان را پاسخ دهد. این سنت این خانواده بود و خدایی که علم کامل را در دل و ذهن این خانواده قرار داده بود. این از نشانههای این خانواده بود که باعث میشد از دیگران نیز متمایز شوند.
خدا همواره برای این خانواده، همیشه حاضر و ناظر بود تا معجزهای برای این خانواده رقم بزند و مردم در کنار تماشای این معجزه به حقانیت این خاندان پی ببرند. این معجزه هرچیزی میتوانست باشد حتی اگر آن معجزه رفع کردن گرسنگی امام بود. حکایت شده است که روزی امام در سرمای زمستان درخواست انگور و انار داشتهاند و ندیمه ایشان میگویند در این وقت سال این میوهها به هیچ عنوان پیدا نخواهند شد. اما با ورود به حیاط ناگهان درخت برهنه از برگ را، پر از میوههای زمستانی میبیند.
آغاز مخالفتها و ادعای خلافت باطل
او هم همانند پدر بزرگوارش دشمنان خود را داشت. حکومت منصور دوانیقی از دوره عباسی همواره یک تهدید جدی برای امام جعفرصادق (ع) محسوب میشد و بعد از شهادت رسیدن امام خیال کرد که آزاد و رها شده است اما این حاکم خوش خیال نمیدانست که حالا دوران حکومت امام موسی کاظم (ع) آغاز شده است.
تنها دشمن امام که ادعای خلافت داشت فقط حکومت منصور و هارون عباسی نبود بلکه او در خانوادهاش نیز باید به مبارزه میپرداخت. عبدالله برادر او بود که ادعای خلافت داشت و بی توجه به حرف پدر با برادرش دائماً در حال مبارزه بود. امام برای اینکه ثابت کند از سمت خداوند مأموریت یافته است، آتشی را در میان مردم برپا نهاد و خود درون آن قرار گرفت و شروع به سخنرانی کرد. بعد از پایان سخنرانی از آتش سالم بیرون آمد و شروع به تکاندن لباسهای خود کرد. حال از برادرش خواست که درون آتش قرار بگیرد تا به مردم ثابت شود اما او امتناع کرد و رسوا شد. حالا فهمیده بودند که چه کسی امام بر حق مسلمانان است.
با این اوصاف اما کوردلانی بودند که هنوز امامت او را باور نکرده بودند. آنها میگفتند: «تو پسر دختر رسول خدایی و امامت باید از پدر به پسر برسد نه از مادر، با این حال پس تو امام نیستی.» امام موسی کاظم (ع) با اشاره به حضرت عیسی که پدری نداشت ولی از حضرت مریم پیامبری را به ارث بوده پاسخ آن مرد را داد و دیگر هیچ تردیدی در این میان باقی نماند.
شباهتی همچون حضرت عیسی
البته ایشان بیشباهت به حضرت عیسی نیز نبودند و جنس معجزهایشان از همان جنس بود. وقتی متوجه زنی گریان همراه با کودکانش در کنار دیوار خرابهای شد به سمت آنان رفت و علت را از زن جویا شد. زن به او گفت: «شوهرم را از دست دادهام و گاو شیردهمان که روزیِ ما را میرساند تلف شده است و به نان شب محتاج هستیم.»
امام بر گوشهای رفت و شروع به نماز خواندن کرد و عباراتی را زیر لب بیان کرد. بعد از مدتی از جای برخاست و عصایش را به گاو زد و او را زنده کرد. زن با دیدن این حرکت تعجب کرد و به او گفت: «تو عیسی بن مریم هستی؟»
امام با لبخند به او پاسخ داد: «عیسیبنمریم نه، اما موسیبنجعفر هستم.»
میراثی که نسل به نسل ادامه داشت
مانند دیگر اجدادش در پیشگویی و بیان حوادث مهارت و تبحر خاصی داشت و این علم او هیچگاه به خطا نمیرفت. زمانی که با منصور دوانیقی، حاکمه زمانه به سوی مکه در حال حرکت بود، امام فرمودند که او خانه خدا را در این سفر نمیبیند. نیمه پر این سفر گذشته بود و هیچ اتفاقی برای منصور رخ نداده بود تا اینکه نزدیک خانه خدا شدند و او قبل از دیدن خانه خدا جان خود را از دست داد.
این اتفاقها همواره ادامه داشته است و در طول زندگی ایشان بسیار مشاهده شده است. در روایت دیگری از ایشان نقل شده است که نامهرسان خود را به سوی کسی میفرستند و این نامهرسان در میانه راه متوجه میشود که تمامی اموالش را از دست داده است و چهل دینار خسارت متحمل شده است. وقتی نامه امام را به شخص مورد نظر میرساند در آن نامه امام به سرقت اموال نامهرسان اشاره کرده است و به آن مرد گفته است که چهل دینار به او برگردان. مرد که از نامهرسان صحت ماجرا را میپرسد در عین ناباوری مرد نامهرسان میگوید که چهل دینار ضرر کرده است و به او بازگردانده میشود. مرد نامهرسان بیشتر از این تعجب میکند که هنگام تحویل نامه هیچ آسیبی به او نرسیده بود و در بین راه این اتفاق میافتد.
ایشان علم تمامی زبانهای دنیا را میدانست. روزی یک شخصی از خراسان به نزد امام آمد و شروع کرد با او با زبانی عجیب و غریب صحبت کردن به گونهای که اطرافیان امام هیچکدام از صحبتهای او چیزی متوجه نشدند. بعد از رفتن او از امام درباره آن شخص سوال کردند و امام فرمود او به زبان چینی صحبت میکرد. اطرافیان امام ایشان را تحسین کردهاند که بدون هیچ عیب و کم و کاستی توانسته پاسخ سوالات آن مرد چینی را بیان کند.
علاوه بر علم به تمامی زبانها، ایشان بر دینهای دیگری به غیر از اسلام نیز آگاه بودند و حتی در مبادله اطلاعات با افراد مسیحی و یهودی تسلط کافی بر انجیل و تورات داشتند.
همنشینی با فقرا و اخلاق حسنهاش
او اخلاقی بیریا داشت و برای فقیران و نیازمندان ارزش بسیاری قائل بود. رفتار او در برابر آنان هیچگاه به گونهای نبود که باعث شرمندهگیشان شود. روزی او مرد فقیری را دید و در کنار خرابه پیش او نشست. پیرمرد رو به ایشان گفت: «شما امام هستی و چرا بر روی خرابه نشستهاید.»
امام فرمودند: «پدرمان یکیست پس برادریم، شهرمان یکیست پس همسایه هستیم و خدایمان یکیست پس بنده هستیم. پس چرا ننشینم؟»
ایشان به کظم غیظ کردن معروف بودند و هیچگاه خشمشان را بر سربندهای فرو نمیآوردند. حتی اگر کسی در ملاعام و یا در مقابل ایشان به او دشنام میدادند بازهم جلوی عصبانیت خود را میگرفتند و با مهربانی برخورد میکردند و همین امر باعث میشد تا همان شخص مرید و بنده او شود.
شغل کشاورزی را برای خود ننگ نمیدانستند و بهترین کار برای بندگان میدانستند. ایشان تمامی اجدادشان از امیرالمومنین علی (ع) تا پدرش امام جعفرصادق (ع) بر روی زمینها همواره کار کرده بودند.
دشمنی که نور هفتم امامت را خاموش کرد
هارون عباسی یک دیگر از دشمنان سرسخت امام موسی کاظم (ع) بود که ادعای وراثت و ادامه نسل پیامبری داشت. او خودش را از نوادگان پیامبر میدانست و برای همین معتقد بود که باید جانشینی پیامبر به او برسد. اما امام موسی کاظم (ع) فرمودند: «تو از اقوام پیامبر بودهای ولی من پسر پیامبر هستم. نسب من به او نزدیکتر است پس جانشینی این رسالت به من میرسد.»
هارون اما دست بردار نبود و خود را خلیفه مسلمین معرفی میکرد. امام برای اینکه خلاف حرف او را ثابت کند از او چندین سوال کوچک و جزئی پرسید که هارون از پاسخ به آنان بازماند. امام به او فرمود: «پیامبر فرمودهاند که خلیفه مسلمانان کسی است که بتواند پاسخگوی تمامی سوالات مسلمانها باشد.»
وزیر هارون علی بن یقطین نام داشت که همواره طرفدار امام موسی کاظم (ع) بود. امام از این علاقه او باخبر بود و همواره از او مراقبت میکرد. روزی متوجه شد که به هارون خبر دادهاند که علیبنیقطین به شیوه شیعیان وضو میگیرد، هارون ماموری قرار داد تا مراقب او باشد و ببیند که آیا این حرف درست است یا خیر که به علیبنقیطین از سوی امام دستور میرسد که چندین روز به شیوه اهل تسنن وضو بگیر و همین امر امام او را از شکنجه و عزل درجه حفظ میکند.
روزی دیگر هارون، لباسی از دوخت زربافت را به علیبنیقطین داد و او نیز از سر ارادتی که به امام موسی کاظم (ع) داشت به ایشان بخشید. بعد از گذشت چند ماه امام او را بازگرداند. بعد از مدتی هارون جویای آن لباس شد و به علیبنیقطین گفت که چرا او را به امام دادهای. یقطین که حالا متوجه شد چرا امام لباس را برگردانده است با اعتماد به نفسی سربازان را به خانهاش فرستاد تا لباس را بیاورند. هارون که لباس را دید بازهم متوجه شد شایعهای بیش نبوده است و علیبنیقطین باز هم ارادتش به امام بیشتر شد.
هارون که هرلحظه متوجه مردم میشد که بیش از پیش به امام علاقه پیدا میکنند او را به زندان انداخت. هارون از هیچ چیز دریغ نمیکرد و از برادرزاده امام به عنوان جاسوس استفاده کرده بود. امام فرموده بود که او خیری از این کار نمیبیند و همین حرف نیز عملی شد و او جان خود را از دست داد و تمامی سکههای دریافتی از هارون نابود شدند.
هارون هرلحظه فضای زندان را برای امام سختتر میکرد. حیوانات درنده را در زندان میانداخت اما حیوانات در کنار امام آرام میگرفتند و امام مشغول خواندن نماز میشد. هارون تصور میکرد با این کار دیگر استخوانی برای امام باقی نمیماند اما چنین نشد و این نقشه نتوانست عملی شود. او شروع کرد به انتقال امام از زندانی به زندان دیگر و دائم شهرها را تغییر میداد. زندانبانان متفاوتی را در مسیر امام قرار میداد اما هیچکدام حاضر نبودند حتی کوچکترین آسیبی به امام برسانند. به همین دلیل هارون هرلحظه عصبانیتش بیشتر میشد تا اینکه دست به اقدامی متفاوت زد.
زندانبان یهودی
او کمکم زندانبانان یهودی و مسیحی را در مقابل امام قرار میداد. حتم داشت که وجود آنان حتماً باعث میشود تا امام را به قتل برسانند اما وقتی در برابر امام قرار گرفتند اختیار از کف دادند و به او سجده کردند.
آخرین ضربه او یک کافر نامسلمان یهودی به نام سندیبنشاهک بود. وجود او باعث شد تا دیگر امام روی خوش نبیند. از هیچ دشنامی دریغ نمیکرد و هر اذیت و آزاری که میتوانست بر سر امام انجام میداد. به گونهای که امام بسیار ضعیف شده بود و در بند غل و زنجیر اسیر بود.
سندیبنشاهک به دستور هارون روزی غذایی که به زهر آلوده بود را در مقابل امام قرار میدهد و از او میخواهد تا از این غذا بخورد یا تسلیم امر هارون شود. امام میدانست که دیگر پایان عمرش است و به همین خاطر ترجیح داد تا غذا را بخورد که زهر کم کم در بدنش تأثیر گذاشت و او را به شهادت رساند.
میراثی ماندگار
قبل از شهادتش وصیت کرده بود که امام رضا (ع) جانشین او است. دستور داده بود که دیگران از این پس باید تابع حرفهای علیبنموسی الرضا باشند. یکی دیگر از وصیتهای او این بود که کسی از خاک مزار او به عنوان تبرکی برندارد، زیرا تنها خاک شفادهنده مزار، تربت جدش سیدالشهدا بود.
منبع:
«آفتاب در محاق»، مرثا صامتی، انتشارات شهید کاظمی
«زندانبان یهودی»، سید سعید هاشمی، انتشارات کتاب جمکران