تابستان 1361 اردوگاه اسیران جنگی...
مادر جان، عراقیها فقط در مرزها هستند، ما سربازها را که میبینی، موقتا آمدهایم تا مواظب باشیم به اینجا حمله نکنند.
مادر جان، عراقیها فقط در مرزها هستند، ما سربازها را که میبینی، موقتا آمدهایم تا مواظب باشیم به اینجا حمله نکنند.
به گزارش خبرگزاری مهر، پس از سی و چند سال تأمل یک شاعر و نویسنده، چند کتاب با موضوع اسارت، در برگیرنده داستانهایی مستند از زندگی اسرای عراقی در اردوگاههای ایران، با وحدت راوی و نویسنده، چاپ و منتشر شد. از ناصر صارمی، بجز «خرداد که می شود» دو کتاب دیگر با همین موضوع و با نثر داستانی متفاوت، همراه با چند عکس و دستخط طی سالهای اخیر منتشر شده است. کتاب آخر او نیز پیرامون زندگی اسرای عراقی در ایران است که به صورت یک گزارش داستانی، این بار توسط نشر صریر روانه بازار شده است. کتابهای صارمی به ویژه «خرداد که میشود» بیآنکه از جایی تقویت و یا به بازار کتاب تحمیل شود، به چاپهای بعدی رسیدند. دومین کتاب «خرداد که می شود» عنوان دارد که در قالب یک کتاب 230 صفحهای توسط همان مؤسسه فرهنگی هنری یعنی پیام آزادگان با ویراستاری فرزانه قلعه قوند (معاونت پژوهشی) روانه بازار نشر شده است.
کتاب دیگر ناصر صارمی در فضای تاریخ شفاهی «خیمههای قومس» نام گرفته و با این عبارات آغاز میشود: «اینجا خانه تو نیست، مهمان هم نیستی؛ پس چرا آمدهای؟ مگر نمیدانی مسافری که نداند کجا میرود، اسیر میشود؟! اینها را من گفتم و او که در استیصال بود، میگفت: «اشتباه کردم، اغوا شدم، با تو دشمنی ندارم. با من مهربان باش. دشمن بود اما در بند و من در این اسارتگاه، نگاه انسان به انسان به او داشتم.»
گزارشهای داستانی این کتاب به اردوگاهی در حوالی شهر سمنان مربوط شده است. «خیمههای قومس»، به دلیل ارتباط ویژه روایتها با موقعیت مکانی، بیش از همه میتواند برای اهالی سمنان، شاهرود، دامغان، سرخه، شهمیرزاد و آن حوالی خواندنی باشد.
در بخشی از کتاب خیمههای قومس آمده است:
«تابستان 1361 اردوگاه اسیران جنگی در سمنان»
..... رفتن از اردوگاه به شهر، خودش یک جور تنوع بهحساب میآمد. گرمای توانگیر بیابان کویری با فضایی برهوتی و یکنواخت، همراه با کار شبانهروزی در اردوگاه، با آن تعداد بسیار، اسیر جنگی، اگرچه ماهی یک بار، و در حد یک نیمروز، اشتیاق را برای رفتن به شهر، بیشتر میکرد. به دلایل امنیتی، قرار نبود خارج از اردوگاه، کسی بداند که در این مکان، اسیر نگهداری میشود. شهر سمنان هم پادگان یا اماکن نظامی با تعداد چشمگیر سرباز نداشت، بنابر این، از ما خواسته بودند که وجود این همه اسیر عراقی در حوالی شهر را به کسی باز نگوییم و اگر کسی کنجکاو شد، بگوییم میخواهند یک پادگان در اینجا بسازند. به هر صورت برای حفظ امنیت و به دلیل نظامی بودن مکان مورد اشاره، نمیبایست کسی از وجود چنین جایی باخبر باشد و ما هم تاجایی که ممکن بود، مردمی را که به ندرتا سوال میکردند، به شکلی به بیراهه میراندیم؛ اما یک روز وقتی وارد مسجد معروف سمنان شدیم، پیرزنی متکدی که در کنار ورودی نشسته بود از من پرسید: «سربازی؟»
گفتم: «بله مادر»
پیرزن، دوباره پرسید: «برای عراقیها آمدهاید؟ راستی چند نفرند؟!!!!!»
من بهتزده ماندم و گفتم: نه مادر جان، عراقیها فقط در مرزها هستند، ما، سربازها را که میبینی، موقتا آمدهایم تا مواظب باشیم به اینجا حمله نکنند.
پیرزن سرفهای کرد و گفت: «چه بگویم؟ گفتم شاید برای نگهداری آنها آمدهاید!»
او این جملهی آخر را ادا کرد تا به من اطمینان بدهد از وجود تعداد بسیاری اسیر جنگی در اطراف این شهر خبر دارد. سپس چیزهایی به لهجهی سمنانی گفت که من و دوستان اطرافم متوجه معنیاش نشدیم.
سمنان، از نگاه من، به عنوان یک غریبه یا رهگذر، شهری آرام و کم دغدغه بود. در کوچه و بازار و معابرش ازدحام دیده نمیشد. کلا شلوغ نبود. مردم با یکدیگر جر و بحث نمیکردند. اگرچه وجود چند سرباز در شهری که پادگان نداشت، بیشک برایشان سوال ایجاد میکرد؛ اما واقعا خیلی کم پرسشگر بودند و جالب بود که زیاد هم کنکاش نمیکردند. نگاهشان نامهربان نبود. من که یک سرباز غیربومی بودم، چهرهی شهر را چنین میدیدم. چنانکه آن روزها میگفتند، سطح بیسوادی در شهر پایین است و مردم به تحصیلات عالی، علاقه نشان میدهند. در همان سال، سمنان حدود 53000 نفر جمعیت داشت، که ظاهرا به نسبت وسعت، جمعیت زیادی نبود.
به سبب ویژه بودن گویش مردم سمنان و شهرهای تابعهی این استان در جبهههای مختلف جنگ از بیسیمچیهای سرخهای در واحدهای مخابرات استفاده میشد که این امر در رسانهها بازتاب گستردهای پیدا کرد.
سرخه یکی از شهرهای استان سمنان بوده که از غرب با گرمسار و از شرق با سمنان در همسایگی است. حضور اهالی سرخه در واحد مخابرات جنگ موفقیتهای زیادی را هم به ارمغان آورد. سرخهایها همواره در سمت بیسیمچی در کنار فرماندهان، پیام مبادله میکردند و دشمن با وجود شنود، بهدلیل ساده نبودن و ویژگیهای انحصاری گویش ناآشنای سرخهای، به هیچ وجه نمیتوانستند رمزگشایی کنند.
یکی از بیسیمچیهای پر سابقهی آن ایام، حسین کلامی بود....