یک‌شنبه 11 مرداد 1405

قمار بزرگ در بازار هنر ایران!/ اینفلوئنسرها جای هنرمندان را گرفته‌اند؟

وب‌گاه تابناک مشاهده در مرجع
قمار بزرگ در بازار هنر ایران!/ اینفلوئنسرها جای هنرمندان را گرفته‌اند؟

شاید تلخ‌ترین تراژدی هنر در ایران، مرگ یک هنرمند نباشد؛ این باشد که او سال‌ها پیش از مرگ، از صحنه زندگی حذف شده باشد، بی‌آن‌که کسی خاموش شدنش را دیده باشد.

تابناک: هر بار که خبر مرگ، بیماری، روزهای سخت یا تنهایی یکی از چهره‌های بزرگ هنر ایران منتشر می‌شود، جامعه فقط با سرنوشت یک هنرمند روبه‌رو نمی‌شود؛ با بخشی از خاطرات خودش مواجه می‌شود.

به گزارش سرویس فرهنگی تابناک، نسل‌های مختلف ایرانی با خنده‌های اکبر عبدی خندیده‌اند، با نقش‌هایش زندگی کرده‌اند و بخشی از تاریخ تصویری این سرزمین را با حضور او به یاد می‌آورند اما پشت آن چهره همیشه خندان، سال‌هایی از نگرانی، بیماری و دغدغه‌های زندگی وجود داشته؛ همان دغدغه‌هایی که بسیاری از هنرمندان بزرگ کشور بارها درباره آن سخن گفته‌اند؛ فاصله میان جایگاه اجتماعی یک هنرمند و امنیتی که پس از سال‌ها فعالیت نصیب او می‌شود.

زنده یاد اکبر عبدی و بسیاری دیگر از چهره‌های شناخته‌شده هنر ایران در سال‌های اخیر از روزهای دشوار زندگی، معیشت مردمی، مشکلات اقتصادی و نگرانی‌های آینده گفته بودند. ما معمولاً هنرمند را در بهترین قابش می‌بینیم؛ روی پرده سینما، روی صحنه تئاتر، پشت یک میکروفن یا میان صفحات یک کتاب. او برای ما همیشه همان لحظه درخشان است؛ همان نقشی که ماندگار شد، همان صدایی که خاطره ساخت، همان اثری که بخشی از زندگی ما شد اما پشت این تصویر، انسانی ایستاده است که مانند هر انسان دیگری نیاز به امنیت، آرامش و آینده‌ای قابل پیش‌بینی دارد. شاید تلخ‌ترین تناقض هنر در ایران همین‌جاست.

شاید بزرگ‌ترین تراژدی همین باشد؛ در سرزمینی که هنر قرن‌ها ارزش آفریده، هنوز بسیاری از آفرینندگان آن برای ادامه مسیر خود، باید میان عشق و معاش یکی را انتخاب کنند

جامعه‌ای که برای آثار هنرمندان ارزش عاطفی و فرهنگی قائل است، همیشه نتوانسته برای زندگی خالقان این آثار، شرایطی پایدار فراهم کند. این گزارش تلاش می‌کند به پشت صحنه این جهان نگاه کند؛ به زندگی کسانی که رؤیا می‌سازند، اما گاهی برای ادامه دادن همان رؤیا باید با واقعیت‌های سخت اقتصادی بجنگند. هنر در ایران یک حرفه است یا قمار بزرگی که هنرمند، سرمایه‌اش را از عمر، استعداد و امید خود پرداخت می‌کند؟

قیمت رؤیا در بازار هنر ایران

در ایران، هنر همیشه چیزی فراتر از یک شغل بوده؛ بخشی از حافظه تاریخی و هویت جمعی یک ملت. از شعر و موسیقی تا سینما و تئاتر، هنر سال‌ها روایتگر زندگی مردم بوده اما پشت این تصویر باشکوه، واقعیتی کمتر دیده‌شده پنهان است: برای بسیاری از هنرمندان ایرانی، هنر نه یک مسیر حرفه‌ای مطمئن بلکه سفری پرریسک میان عشق و بقاست.

مسئله اصلی فقط کمبود درآمد نیست؛ بی‌ثباتی است. هنرمند ایرانی اغلب نمی‌داند ماه آینده چه پروژه‌ای خواهد داشت، چه میزان درآمد خواهد داشت و آیا می‌تواند تنها از حرفه‌ای که برای آن سال‌ها تلاش کرده، زندگی کند یا نه. اقتصاد هنر در ایران شبیه هرم بزرگی است؛ قله آن متعلق به چهره‌هایی است که شهرت، مخاطب گسترده و فرصت‌های تجاری دارند اما بخش اصلی این هرم را هزاران هنرمند تشکیل می‌دهند که در سکوت کار می‌کنند؛ نویسندگانی که سال‌ها برای یک کتاب وقت می‌گذارند، بازیگرانی که میان دو پروژه ماه‌ها انتظار می‌کشند، موسیقی‌دانانی که هزینه تولید اثرشان را به سختی تأمین می‌کنند و شاعرانی که اغلب ارزش فرهنگی اثرشان با درآمد اقتصادی آن فاصله‌ای عمیق دارد.

زندگی حرفه‌ای بسیاری از هنرمندان بیشتر شبیه فصل‌های نامنظم یک کتاب است؛ فصلی پررنگ با یک موفقیت ناگهانی، بعد صفحاتی طولانی از انتظار و سکوت...

در بازار هنر، برخلاف بسیاری از مشاغل، میزان تلاش همیشه تضمین‌کننده درآمد نیست. گاهی یک اثر دیده‌شده می‌تواند زندگی یک هنرمند را تغییر دهد و گاهی سال‌ها فعالیت حرفه‌ای، امنیت مالی ایجاد نمی‌کند. در سال‌های اخیر، ظهور شبکه‌های اجتماعی نیز قواعد این بازی را تغییر داده است. امروز «توجه» به یک سرمایه اقتصادی تبدیل شده و گاهی یک اینفلوئنسر می‌تواند از تبلیغات درآمدی بیشتر از یک هنرمند مستقل داشته باشد.

زندگی هنرمند روی لبه قراردادها

هنر در ایران شبیه خانه‌ای است که نمای باشکوهی دارد اما بعضی اتاق‌هایش هنوز چراغ ندارند. از بیرون، شکوه دیده می‌شود؛ جشنواره‌ها، کتاب‌ها، کنسرت‌ها، نمایش‌ها و نام‌های بزرگی که روی بیلبوردها می‌درخشند اما در راهروهای پنهان این خانه، آدم‌هایی زندگی می‌کنند که میان دو پروژه، میان دو قرارداد و میان دو امید، روزگار می‌گذرانند.

بسیاری از هنرمندان برخلاف تصور عمومی، صاحب یک مسیر شغلی خطی نیستند. زندگی حرفه‌ای آنها بیشتر شبیه فصل‌های نامنظم یک کتاب است؛ فصلی پررنگ با یک موفقیت ناگهانی، بعد صفحاتی طولانی از انتظار و سکوت. یک بازیگر ممکن است ماه‌ها برای یک نقش آماده شود اما بعد از پایان پروژه دوباره به نقطه اول بازگردد. یک نویسنده ممکن است سال‌ها با کلمات زندگی کند اما برای پرداخت هزینه‌های زندگی به کار دیگری تکیه کند.

در اقتصاد هنر، استعداد شرط لازم است اما کافی نیست. دیده شدن، ارتباطات، بازار، تبلیغات و شانس، گاهی سرنوشت یک هنرمند را بیش از میزان تلاش او تعیین می‌کنند. شاید بزرگ‌ترین تراژدی همین باشد؛ در سرزمینی که هنر قرن‌ها ارزش آفریده، هنوز بسیاری از آفرینندگان آن برای ادامه مسیر خود، باید میان عشق و معاش یکی را انتخاب کنند.

معلق میان رؤیا و واقعیت! 

در اقتصاد هنر ایران همه روی یک صحنه نیستند. بعضی‌ها زیر نورافکن ایستاده‌اند؛ نام‌شان روی سردر سالن‌ها، پوسترها و صفحه اول رسانه‌ها دیده می‌شود اما پشت این نور سایه‌ای بزرگ وجود دارد؛ جمعیتی از هنرمندان که بخش اصلی این اکوسیستم را می‌سازند و کمتر دیده می‌شوند.

هنر شبیه یک هرم است؛ هرچه به قله نزدیک‌تر می‌شوی، تعداد آدم‌ها کمتر می‌شود و سهم درآمد بیشتر. در بالاترین نقطه، ستاره‌ها قرار دارند؛ کسانی که علاوه بر دستمزد حرفه‌ای، از شهرت خود سرمایه ساخته‌اند. نام آن‌ها فقط روی اثر نیست؛ خودش تبدیل به یک برند اقتصادی شده است.

در بسیاری از کشورها صنایع فرهنگی به‌عنوان یک بخش اقتصادی شناخته می‌شوند؛ بازاری که می‌تواند شغل ایجاد کند و چرخه مالی داشته باشد اما در ایران فعالیت‌های هنری بر دوش علاقه شخصی و فداکاری هنرمندان می‌چرخد

یک بازیگر شناخته‌شده می‌تواند از سینما، تبلیغات، پلتفرم‌های نمایش خانگی و همکاری‌های تجاری درآمد داشته باشد. یک خواننده پرمخاطب می‌تواند از کنسرت، تبلیغات و بازار هوادارانش بهره ببرد اما پایین‌تر از این قله جهانی دیگر وجود دارد؛ جهانی که کمتر در قاب رسانه‌ها دیده می‌شود. نویسنده‌ای که برای انتشار کتابش ماه‌ها منتظر می‌ماند، مترجمی که برای هر پروژه باید مذاکره کند، بازیگری که بعد از پایان یک نقش، دوباره دنبال فرصت بعدی می‌گردد و موسیقیدانی که پیش از فکر کردن به دیده شدن، باید هزینه تولید اثرش را تأمین کند.

شاید مهم‌ترین ویژگی اقتصاد هنر ایران، نه کمبود استعداد بلکه شکاف میان استعداد و امکان تبدیل آن به زندگی باشد. در بسیاری از حوزه‌ها، تجربه بیشتر به معنای امنیت بیشتر است اما در هنر، سال‌های فعالیت همیشه به درآمد پایدار منتهی نمی‌شود. ممکن است هنرمندی سال‌ها در یک حوزه کار کند اما همچنان در انتظار همان فرصتی باشد که مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد. اینجا شهرت به یک مرز تعیین‌کننده تبدیل می‌شود؛ مرزی که یک‌سوی آن، هنر به یک حرفه قابل اتکا نزدیک می‌شود و سوی دیگر، هنرمند همچنان در حال جنگیدن برای ماندن است. در این هرم خاموش، بزرگ‌ترین گروه نه ستاره‌ها هستند، نه تازه‌کارها؛ کسانی‌اند که سال‌ها مانده‌اند، ساخته‌اند و ادامه داده‌اند اما هنوز میان رؤیا و واقعیت معلق‌اند.

ارزش‌هایی که قیمت ندارند

یک شعر ممکن است سال‌ها در ذهن مردم بماند، یک فیلم می‌تواند بخشی از تاریخ یک نسل را ثبت کند، یک رمان گاهی پنجره‌ای تازه به جهان باز می‌کند اما پشت هر کدام از این آثار، پای انسانی در میان است که باید هزینه‌های زندگی‌اش را پرداخت کند. هنر در ایران اغلب با عشق آغاز می‌شود اما با حساب‌وکتاب روزمره ادامه پیدا می‌کند.

بسیاری از هنرمندان حالا مجبورند علاوه بر خلق اثر، خودشان را هم عرضه کنند؛ صفحه شخصی مدیریت کنند، مخاطب بسازند و تبدیل به رسانه خودشان شوند

هنرمند در لحظه خلق اثر به ماندگاری فکر می‌کند اما چند ماه بعد با پرسش‌هایی کاملاً زمینی روبه‌رو می‌شود: هزینه اجاره، درمان، آموزش، آینده و امنیت. شاید همین فاصله میان ارزش معنوی و ارزش اقتصادی یکی از بزرگ‌ترین زخم‌های اقتصاد هنر باشد. در بسیاری از کشورهای جهان، صنایع فرهنگی به‌عنوان یک بخش اقتصادی شناخته می‌شوند؛ بازاری که می‌تواند شغل ایجاد کند و چرخه مالی داشته باشد اما در ایران بخش بزرگی از فعالیت‌های هنری همچنان بر دوش علاقه شخصی و فداکاری هنرمندان می‌چرخد.

نویسنده‌ای که برای یک کتاب سال‌ها زمان می‌گذارد، ممکن است در نهایت درآمدی کمتر از هزینه زمانی که صرف کرده دریافت کند. تئاتری که ماه‌ها تمرین می‌شود، ممکن است با فروش محدود بلیت حتی هزینه‌های تولید خود را بازنگرداند. موسیقیدانی که برای ساخت یک اثر سرمایه‌گذاری می‌کند ممکن است پیش از رسیدن به مخاطب با دیوار هزینه‌ها روبه‌رو شود. این به معنای بی‌ارزش بودن هنر نیست؛ برعکس، شاید نشان‌دهنده ارزش عمیق آن باشد اما جامعه‌ای که از هنرمند انتظار خلق اثر دارد، ناگزیر باید درباره امکان زیستن او نیز فکر کند زیرا هیچ رؤیایی بدون امکان ادامه دادن دوام نمی‌آورد.

عصر اینفلوئنسرها...!

سال‌ها پیش برای دیده شدن باید از دروازه‌های مشخصی عبور می‌کردی. ناشر، تهیه‌کننده، گالری، جشنواره یا رسانه تصمیم می‌گرفتند چه کسی به مخاطب برسد. مسیر طولانی بود و گاهی سال‌ها زمان می‌برد تا نام یک هنرمند از اتاق‌های کوچک تمرین و کار به فضای عمومی برسد اما امروز، صحنه تغییر کرده است. به نظر می‌رسد بازار هنر ایران را عده‌ای تصاحب کرده‌اند؛ عده‌ای که ظهور و سقوط‌شان خط داستانی مشکوکی دارد و اوج فرودشان به چند بسته اینترنت وابسته است. می‌آیند و چند روزی فالوور می‌گیرند و به همان سرعت محو می‌شوند!

البته باید اعتراف کرد که برخی از این اینفلوئنسرها حتی ممکن است مسیر هنری سال را هم تعیین کنند. به هر حال در روزگاری هستیم که پرچم هنر ایران از دستان آشنای هنرمندان خارج شده و صحنه‌گردان این روزها، کسانی شده‌اند که شاید الفبای هنر را هم نمی‌دانند و نمی‌شناسند اما چیزی که عیان است اینکه برخی از اینفلوئنسرها در یک ماه، بیشتر از درآمد سالانه بعضی بازیگران سینما پول درمی‌آورند.

آنچه می‌ماند، نه تشویق تماشاگران است و نه عکس‌های روی پوسترها بلکه زندگی روزمره هنرمندی است که باید پس از خاموش شدن چراغ‌ها نیز زندگی کند

یک گوشی، یک صفحه مجازی و توانایی جلب توجه با هر بزک دوزکی می‌تواند مسیر تازه‌ای بسازد. اینفلوئنسرها شاید اثر هنری خلق نکنند اما توانایی مهمی دارند؛ ساختن رابطه مستقیم با مخاطب. در اقتصاد جدید، توجه به یک ارز تبدیل شده است. کسی که بتواند نگاه میلیون‌ها نفر را برای چند ثانیه متوقف کند سرمایه‌ای در اختیار دارد که بسیاری از هنرمندان برای به‌دست آوردنش سال‌ها تلاش می‌کنند. نباید به تماشا بنشینیم تا بازار هنر ایران به این قمار بزرگ ادامه دهد؛ قماری که ممکن است به قیمت از دست رفتن ذائقه هنری چند نسل تمام شود! گوش این جماعت بدهکار نیست تا وقتی گوشی به‌دست دارند و هر خزعبلی را به نام محتوا به خورد جامعه می‌دهتد. کاش کسی گوش‌شان یا گوشی‌شان را بگیرد!

شابد از دور اینطور به نظر برسد که جامعه امروز ارزش هنر را کمتر می‌بیند اما باید پرسید که آیا قواعد دیده شدن تغییر کرده؟ بسیاری از هنرمندان حالا مجبورند علاوه بر خلق اثر، خودشان را هم عرضه کنند؛ صفحه شخصی مدیریت کنند، مخاطب بسازند و تبدیل به رسانه خودشان شوند. هنرمند دیگر فقط پشت اثرش پنهان نیست؛ خودش بخشی از محصول است. اینفلوئنسرها جای هنرمندان را نگرفته‌اند اما یک واقعیت تازه را آشکار کرده‌اند: «در عصر دیجیتال، استعداد بدون دیده شدن کافی نیست.» همین باید برای زمین زدن هنرمندان کافی باشد! هنرمندی که امروز مشتری نداشته باشد از صحنه آرام و بی‌صدا رانده می‌شود حتی اگر روزی سوپراستاری بی‌نظیر بوده باشد!

هیچ نورافکنی تا ابد روشن نمی‌ماند

تاریخ سینمای ایران پر است از ستاره‌هایی که روزی نام‌شان برای پرفروش شدن یک فیلم کافی بود؛ بازیگرانی که مردم برای دیدن‌شان صف می‌کشیدند، تهیه‌کنندگان برای بستن قرارداد با آنها رقابت می‌کردند و رسانه‌ها هر روز از آنها می‌نوشتند اما صحنه، حافظه کوتاهی دارد. با آمدن نسل‌های تازه، نور آرام‌آرام جابه‌جا می‌شود و بسیاری از همان چهره‌ها، بی‌آن‌که کسی متوجه شود از قاب اصلی کنار می‌روند. آنچه می‌ماند، نه تشویق تماشاگران است و نه عکس‌های روی پوسترها بلکه زندگی روزمره هنرمندی است که باید پس از خاموش شدن چراغ‌ها نیز زندگی کند.

جامعه معمولاً هنرمندانش را در اوج دوست دارد؛ روی پرده، روی صحنه و زیر نور اما ارزش واقعی یک جامعه، نه در تشویق ستاره‌هایش بلکه در رفتارش با آنها پس از خاموش شدن نورافکن‌ها سنجیده می‌شود

تلخ‌ترین بخش ماجرا همین‌جاست؛ انزوای هنرمند همیشه از فراموش شدن آغاز نمی‌شود، گاهی از ناتوانی در ادامه دادن آغاز می‌شود. وقتی بیماری از راه می‌رسد، وقتی درآمدی باقی نمانده، وقتی تلفن کمتر زنگ می‌خورد و فاصله میان آخرین قرارداد و امروز هر روز طولانی‌تر می‌شود. جامعه معمولاً هنرمندانش را در اوج دوست دارد؛ روی پرده، روی صحنه و زیر نور اما ارزش واقعی یک جامعه، نه در تشویق ستاره‌هایش بلکه در رفتارش با آنها پس از خاموش شدن نورافکن‌ها سنجیده می‌شود.

سوژه‌ی این گزارش، هنر نیست؛ درباره ماست. آیا ما فقط مصرف‌کنندگان خاطره‌های هنرمندانیم؟ یا مسئولیت داریم کسانی که حافظه فرهنگی این سرزمین را ساخته‌اند، در سال‌های خاموشی نیز تنها نمانند؟ اگر پاسخ این پرسش «نه» باشد، آن‌وقت دیگر مسئله فقط اقتصاد هنر نیست؛ مسئله، فراموش شدن انسان‌هایی است که روزی با هنرشان، زندگی ما را روشن کرده بودند.

قمار بزرگ در بازار هنر ایران!/ اینفلوئنسرها جای هنرمندان را گرفته‌اند؟ 2
قمار بزرگ در بازار هنر ایران!/ اینفلوئنسرها جای هنرمندان را گرفته‌اند؟ 3
قمار بزرگ در بازار هنر ایران!/ اینفلوئنسرها جای هنرمندان را گرفته‌اند؟ 4