شنبه 17 مرداد 1405

بهار در تابستان؛ به بهانه سالروز صدور فرمان مشروطیت 14 مرداد 1285

وب‌گاه فرارو مشاهده در مرجع
بهار در تابستان؛ به بهانه سالروز صدور فرمان مشروطیت 14 مرداد 1285

مشروطه میراث بزرگ مردانی است که زنجیرهای بیداد قامتشان را بخست اما ایمانشان را، عشق به جاودانه های میهن شان را و شرافتشان هیچکدام را هرگز تسلیم بیگانه و مزدور اجنبی نکردند.

سرو تناور مشروطیت یکصدو بیستمین بهار خود را در میان حمله امریکا و جنگ و ماجرا جویی کاسبان تحریم به بار مینشیند.

هنوز سپیدارها بلند و آشفته شاخه های پیچان بیدهای میدان ونک یاد و خاطره آمد و شد شتابان درشکه هایی که رو به عمارت گلستان، در تب و تاب خبرهای تازه دربار مظفرالدین شاه سکوت زمستانی سال 1285 را در هم می شکستند، به یادگار دارند، یکصد و بیست بهار از آن روز در نسل دل های بی تاب به یادگار نشسته است.

گویی همین دیروز است! مخبر السلطنه هدایت سه تار در دست، بر بالای بستر رو به احتضار شاه قاجار آخرین لحظه های حیات او را بر دستان ساز زخمه میزند. دکتر دامش آلمانی نیز چکامه آخرین نبض های ضعیفی که رو به خاموشی میرفت را می شمرد، آن سو تر، نزدیک به ایوان منتظم الحکما پزشک قهار و سه تار نواز چیره دست، غروب ستاره اقبال پنجمین شاه قاجار را شاهد است. ساعت بزرگ دربار، لحظه های لبریز حادثه ای را رقم میزند، باغ خزان زده صاحبقرانی، اما مشوش تند باد زمستانی، تسلیم سردی زمان است، صدای چکمه های قجری عین الدوله مغبوض، که ناخرسند از بازی ایام و دلگیر از پیروزی مشروطیتی که روزگار صدر اعظم مقتدر و بی تدبیر را بر هم ریخته است، گامهایش را محکم بر سنگفرشهای حیاط کاخ می کوبید و در لابه لای آواز شوم زاغان باغ گم می شد.

اندیشه فردای حکومت و مسند بر باد رفته، خاطر فرزند خاندان قجر و داماد شاه محتضر را آزرده می ساخت، تاریخ ایران اما چون همیشه، بیقرار رخداد تازه ای بود و سیاست جامه دیگری را انتظار می کشید! از صدور فرمان مشروطیت چند ماهی گذشته است، مظفر الدین شاه که از هراس انقلابهای سماوی به عبای سید بحرینی پناه می برد، در برابر غرش رعد آسای مردمی که خسته از بیداد و استبداد و بی تاب قحطی و گرانی ارزاق و ملول از زنجیرهای سنگین و چوب فلکهای مامورین، خلاصی خویش را در تاسیس عدالتخانه می دیدند را سرپناهی جز تسلیم نبود، انقلاب ارضی و تحصن های طولانی مدت روحانیت، فراتر از تاب و توان شاه بیمار بود.

آن سو تر از بیقراری هایی که در دربار قاجار نفسها را حبس کرده است، تهران! صدای رنجیرهای بیداد، آزادیِ در اسارت و عدالتِ در حصار واژه مانده اولین قانون اساسی کشور کمتر از یک هفته ایست، ممهور مهر پادشاه شده است. اما تهران زیر تندر توفنده سرکوبهای عین الدوله ها و ماموران خود فروخته، آبستن حوادث پیش بینی نشده است، اگرچه سالیانی چند از مرگ سلطان صاحبقران گذشته است اما هنوز سایه دهشتناک استبداد ناصری، کوچه پس کوچه های تهران و آبادی های اطراف را در قرق دارد و قاطبه شهرها و روستاها در پنجه زورگویی و شلاق بیعدالتی والیان، روزگار تاریکی می گذرانند.

رعیت بی پناه، زیر هجوم وحشیانه ایادی حکام، دست تهی، چوب فلک را به نرخ دفاع از ناموسشان به جان می خرند و گاه حتی بر سر این مهم جان خویش را فدیه می کنند، ظلم و بیداد چندان فزون از حد، که دختران را در ازاء سه من گندم که دست رعیت از پرداخت آن کوتاه است، به ارامنه عشق آباد فروختند و مردان را به بردگی ازبکها فرستادند. حمالی و فعلگی پیشه هزاران رعیت به ستوه آمده از جور جائرانه والیانی شد که جز بیداد رسمی نمی شناختند و چاره جز گریز از مرزهای شمالی نداشتند، شیفتگان قدرت، دلباختگان ثروت و بردگان مکنت که جاه و بقاء خویش را در گرو پیشکش های تقدیمی به دربار می دانستند؛ درباری که در اندیشه سفرهای پیاپی به فرنگ، جز خزانه ای خالی از مال و استقراضی سنگین که حتی فشارهای بی امان مالیاتی نیز نمی توانست جوابگوی آن باشد؛ دست ستم دراز کرده، از هر تعدی و تجاوز به حقوق مردم فروگذار نبودند.

طمع سیری ناپذیر حاکمان محلی، روزگار پریشان مردم را سیاه تر می نمود، دراین چپاول ناجوانمردانه تنها روسای تلگرافخانه ها بودند که ما به ازای سکوتشان در مراسله و مخابره اخبار نابسامانی ها به مرکز، چتر عافیت از بیدادِ بی امان بر سرشان می گشود. آری هنوز صدای تپانچه جسورانه میرزا رضای کرمانی که سلطنت حضیض ناصری را به شاهزاده ای علیل و بیمار سپرد از فرسخها فاصله شاه عبدالعظیم تا میدان مشق شنیده می شود، سیلی خلوشی هایی که نایب السلطنه در ازاء هر وجه آن بر صورت میرزای کرمانی نواخته بود گلوله داغی شد که پنجاه سال استبداد ننگین را در اردیبهشت 1275 خورشیدی بر دیوار زمان میخ کرد، تا پس از چهل سال ولیعهدی، سرانجام دفتر پادشاهی مظفرالدین شاه گشوده شود. اگرچه در اندک روزگاری صاعقه مرگ، شجره عمرش را به آتش کشید و پیش از نخستین برف زمستانی 1285 آخرین برگ حیاتش بر خاک فرو افکند.

سالنامه حیات مظفرالدین شاه زیر فشارهای سنگین مالی که با اخذ وامهای کلان کمر اقتصاد را شکسته بود به طوفان سهمگین خشم عمومی و تحصن روحانیت معترض متحصن، ورق می خورد، گرانی قند و چوب فلک عین الدوله که پای سید هاشم و سید حسن را بخست رشته به دست مدعیان و دوست و دشمن داد. دستهای داخلی و خارجی و ملتی که خسته از پریشانی روزگار بودند و همه منتظر اخگری تا آتش افروخته گردد و کار یکسره شود، مسیونوز که عمامه به سر گذارد و به تمسخر عکس بینداخت، آتش زیر خاکستر را بدمید، شعله های خشم که افروخته تر از گنجایش منزل بهبهانی و سنگلجی بود، مردم بیزار از اوضاع را به خیابانها کشید و پای منبر و مسجد به میان آورد.

تا آنجا که شیخ محمد، واعظ معروف تهران، بر بالای منبر لب به اعتراض و توهین به عین الدوله گشود، در پی تعقیب شیخ و توقیف او در قراولخانه حیاط شاهی، موج جمعیت بدان سوی کشیده شد، شلیک بی مضایقه قراولها کار دست عین الدوله داد و سید عبدالحمید طلبه معترض بر خاک سرخ شهادت بیفتاد. سیلابهای خشم اما بی امان دیوارهای حصین و بلند دربار را در هم می کوبید، فشار مردم و علماء بر تاسیس عدالتخانه چون فراتر از تاب و مقاومت شاه صبور قجری بود، قلم به کتابت برداشت: جناب اشرف صدر اعظم از آنجا که... و مقرر شد نظامنامه انتخابات نگاشته شود.

عبث اندیشی عین الدوله در عوام فریبی که گمان داشت با اکتفا به وعده محقق نشدنی، آبی بر آتش بیفشاند، هر چند اندکی را متقاعد نمود، اما اوضاع نا آرام کشور را متشنج تر از پیش کرد، عزل عین الدوله و ایجاد دارالشورایی که در آن تنها نمایندگانی از مردم تهران بودند نمی توانست کشتی حکومت را در برابر امواج سنگین اعتراضات عمومی و تحصن علمایی که اینک از تهران به قم رحل اقامت کرده بودند بیمه کند. ارکان دولت قجری و حکومت مظفری که طی چند نسل حاکمیت مستبدانه بر جان و مال رعیت بی نوا چمپاتمه زده بود اینک در برابر موج توفنده مردمی که تشنه آزادی بودند و منادی عدالت از جا کنده شد.

حتی تصورش نیز خاطر منغض عین الدوله را مکدر می کرد که عدالتخانه ها پا گیرد و ارباب و رعیت در دو کفه همتراز قرار گیرند، اما اینک تنها راه آرام کردن آشوبها و بازگرداندن علمای متحصن بود، و این در چشم تنگ قجری مستبد سخت می نمود و دردناک، اما ناخدای بیمار قاجار ناتوان تر از آن بود تا بتواند به اتکاء اتابک اعظم و سماجت عین الدوله سختگیر و کم تدبیر در برابر فشارها مقاومت کند. سرانجام مهر پادشاهی در 14 مرداد 1285 فرمان مشروطیت را به رغم مخالفتهای جدی از ناحیه دربار، توشیح کرد و عمارت بهارستان؛ میراث بازمانده میرزا حسین خان سپهسالار، به دستور او در اختیار مجلس قرار گرفت.

هنوز معلوم نیست که گرانی ارزاق عمومی، قحطی، جور حکام جائر، بیداری اسلامی سید جمال الدین و بیرون راندن او از کشور، ایجاد کتابخانه ها و یا موج روشنفکری که با تاسیس دارالفنون دروازه های نو اندیشی را بر روی مردم گشود کدامیک موثر تر و شاید همه با هم اما سرانجام، تاریخ ایران پس از قرنها چشم انتظاری، بدایتی نو و بداعتی خجسته را تجربه کرد. مشروطه در میان آتش و خون، ظلم و بیداد، قحطی و گرانی و در انبوه فریادهایی که عدالت را و آزادی را، شرافت را به نرخ جان بر بلندای تاریخ این سرزمین ماندگار کردند، چون خورشیدی در سرخی شفق بر دامن لاله گون وطن بر دمید. میراث گرانقدر امیر کبیر که در مسلخ فین، سند سرفرازی میهن را به خون خویش امضا کرد.

مشروطه میراث بزرگ مردانی است که زنجیرهای بیداد قامتشان را بخست اما ایمانشان را، عشق به جاودانه های میهن شان را و شرافتشان هیچکدام را هرگز تسلیم بیگانه و مزدور اجنبی نکردند. تاریخ این سرزمین دیرینه پای یادگار مردان آزاده ای است که بر بلندای قله های غرور آمیزشرف، درفش آزادی را به اهتزاز در آوردند و خمود حقارت آنانی که چه سخیف، دین و دانش و مروت و آزادگی خویش را درباختند مگر چند صباحی افزونتر بر اریکه قدرت بنشینند و شهد ثروت بنوشند. مشروطه میراث رعیتی است که لقمه به خون میزد و پنجه در خاک، گزند تیغ آفتاب تیرداد و سردی بیمناک زمستان نمور و نمناک، جانش را می خست اما شرافتش را نه، هر چند دانشی بر خواندن و نوشتن نداشت اما بینشی ژرف بر پاس داشت فرهنگ سرزمینش، شرافت تاریخش، عصمت نسلهای فردایش و روشنی دروازه های روشن امیدش داشت و می دانست که ارجمند ترین میراث اجدادی اش خاک پاک میهنش است و بس.

نان جوینش را به کام نهاد اما جامه به دریوزگی بر ننهاد و افسوس که مدعیان خرد، دانش، بزرگی و کمال چه آسان تسلیم اجنبی شدند، فرهنگ خویش را به چوب حراج فروختند و باز ژست روشنفکری گرفتند، در روزنامه ها نه وزین نامه ها قلم زدند، اما کلک اندیشه شان جوهره خرد نداشت و خامه خیالشان عشق وطن و عجبا که چه مفرح اند از آنکه فرهنگ را به تاراج میدهند.

هنر را به حراج و کشتی نسل فردا را به غرقاب این چنین است که هرگاه سر به اندرون تاریخ خویش فرو می بریم و اندیشه به باز شناختن گذشته خویش، دستهای در خدمت بیگانه، اندیشه های خود فروخته، حقارتهای بر مسند نشسته و خود سری های حمایت شده تمام وجودت را به آتش می کشد. مشروطه ریشه در کجا داشت؟ سرداب های حمام فین کاشان، خاطره مسلخ مردی را.... نه... نه... خاطره مسلخ سرزمینی را به خاطر دارد.... نه... نه... مسلخ اندیشه ای که گمان میرفت با مرگ امیر کبیر خاموش شود و آرام بمیرد... اما پس از سالها معلوم شد که زنده است، ریشه دوانده، شاخ و برگ آورده و ثمره اش مشروطه شده است. مشروطه میراث فرزندان بایسته ملتی است که قرنها در تپش نبض تاریخش اندوه لاله های پرپر دارد، بغض در گلو مانده مادرانی که داغ جوان، جام صبرشان را شکست، حجله خونین دامادهایی که بر دجله سرخ شهادت، شربت سرفرازی نوشیدند. کدام دل است که در عشق وطن بتپد و از رنجهای سرور آفرین مردانی که در راه سرفرازی، آبادانی و دفاع از تمامیت سرزمینشان حتی ایثار را شرمنده اوج جوانمردی شان کردند نشکند؟

مشروطه هر چند در 14 مرداد 1285 بر کتیبه تاریخ ایران نقش بست اما ریشه در ایستادگی، از جان گذشتگی و عزت منیع مردمانی دارد که سالها و شاید قرنها پیش تر از آن جان خویش را فدیه آفرینش آن کردند. بزرگ مردان آزاده ای که آن قدر بزرگ بودند و شریف که حتی تاریخ گنجایش عظمت شان را نداشت، هرچند نامشان جاودانه نشد اما خونشان نقش های جاودانه ای از خجستگی و پیروزی بر تارک تاریخ ترسیم کرد.

مردان بزرگ و آزاده ای که شاید شمار عمرشان به بیست بهار نرسید و جغرافیای تولدشان خیمه سیاه و کوچک عشایری بیش نبود اما عقاب روحشان منیع تر از وسعت آسمان بود. و... عدالت... آن واژه آشنا و مهجور... قرنهاست که کاروانهای بشری را در انتظار خویش گذارده است... آرمان هر ملت و اولین پیام هر مکتب، هم نشین دیرینه آزادی، افسوس که قرنها چشم به راه وقوع است.

اما مشروطیت با وجود آنکه با هزینه های سنگینی به دست آمد و لاله هایی که در پایش پرپر گشت، به گزند تلخ روزگار و نامردی مواجب قدرت، زخمی تیغ عناد وکلایی شد که کرسی مجلس را تریبون اندیشه های منحط وطن فروشانه خود کردند، فاجعه ای دردناکتر از توپ لیاخوف روسی و گزنده تر از فرمان محمد علی شاه قاجار، اما میراث گرانسنگی برای فرداهایی شد که امروز ما وارث آنیم، هرچند در تمام برهه های تاریخ یکصد و بیست ساله اش هرگز از شلاق دگم اندیشان صاحب مسند، دلواپسان بی تدبیر، خفتگان مسند طلب و خودسران قانون گریز در امان نبوده و از بداهت سطح اندیشان عافیت طلب و حقارت طراران چهره پرداز خلیده است اما جاودانه بر سریر تاریخ ایران نشسته است.