تهران، زنان «شهر نو» و یک آقای خیلی خاص!
در آنجا دخترانی وجود دارند که مثلا از دوست پسرشان فریب خوردهاند، یا از خانه فراری بوده و به تور آدم پستی افتاده و بدین مرکز فروخته شدهاند و اکنون روی برگشتن به خانه خود را ندارند.
عصر ایران - قبل از انقلاب روحانی جوانی خبر از خانههای فساد در شهرنو (محله روسپی خانه های تهران) به گوشش می رسد که در آنجا دخترانی وجود دارند که مثلا از دوست پسرشان فریب خوردهاند، یا از خانه فراری بوده و به تور آدم پستی افتاده و بدین مرکز فروخته شدهاند و اکنون روی برگشتن به خانه خود را ندارند. رؤسای آنان به هیچوجه دستبردار نیستند و برای محکمکاری، از زنان بیچاره سفته گرفتهاند.
روحانی تعدادی از سفتهها را میخرد و دختران را آزاد و راضیشان میکند به خانه هایشان بازگردند: «آنها را همراهی کرده، به آغوش خانوادهشان میسپردیم و میگفتیم که مثلاً دختر شما گم شده بوده و اکنون به ما پناه آورده و از اصل ماجرا هیچ حرفی نمیزدیم... بعضی از زنان جوان ازدواج کردند و زندگی پاک و سالمی را تشکیل دادند.»
پس از انقلاب اما مردم به شهرنو حمله کردند و به آتش کشیدند اما دامنگیر همه خانهها نشد. اما آیتالله طالقانی ناراحت شده و موضعگیری شدیدی کردند: «شهیدقدوسی، دادستان انقلاب به من گفت:"برای براندازی آنجا چه کار میتوانی انجام بدهی؟" گفتم "فقط پول و جا و مکان مناسب میخواهد." او چکی بهمبلغ 300هزار تومان برایم نوشت. آیتالله گیلانی نیز 3میلیون در اختیار ما گذاشت.»
طلبه جوان کل 1120 خانه فساد در شهرنو را میخرد و مرکز بزرگی را هم در شمیران، برای اسکان زنان در اختیار میگیرد:
«در محضری در محله راهآهن، کل اسناد به ما واگذار شد و صاحبان خانهها پول خود را نقد دریافت کردند. با رضایت و درحالیکه از خطای گذشته خود اشک میریختند. بعضی اصلا پولی نگرفتند و گفتند ما میخواهیم در این امر خیر سهیم باشیم تا بلکه خدا از سر تقصیرات ما درگذرد...
زنان میانسالها و بعضی از جوانان را با آمادهسازی و توبه دادن، به خانوادههایشان تحویل دادیم. شماری از زنان جوان را نیز شوهر دادیم. چند نفر نیز به عقد کارمندان دایره منکرات در آمده و زندگی پاک و سالمی را تشکیل دادند و اکنون صاحب فرزندانی هستند که گاهی هم پای منبر من میآیند...
بعد منطقه را با خاک یکسان کردیم؛ بخشی به بیمارستان فارابی واگذار و بخشی پارک شد. بعد طی نامهای به امام نوشتم ما اکنون باید مخارج 4هزار زن را بپردازیم و تقاضای کمک مالی کردم. امام گفت: «اگر از کمکهای مردمی تأمین نشدید، از سهم ما استفاده کنید.»
گاهی رسانه ها با زنانی که از آن مراکز فساد رهایی یافته و دنبال زندگی سالمی رفته بودند، مصاحبه میکردند. روزی یکی از مصاحبهها از رادیو پخش شد. خبرنگار از دختر جوانی سوال کرد که «شما قبلاً کجا بودید و چه میکردید؟» او گفت: «من اصلاً به قبل و بعد کاری ندارم و هیچ حرفی برای گفتن ندارم. فقط این را بگویم که یک نفر آمد و مرا نجات داد که او هم پدر من است و هم عمویم، هم برادر و دایی و مادرم، او همه کاره من است. او شیخ حسین انصاریان است.»
*منبع: روایت جواد موگویی از کتاب خاطرات شیخ حسین انصاریان، صفحات 176- 180
تماشاخانهببینید | کرکس شاه در حال انقراض؛ پرورش این حیوان نادر در تایلند
ببینید | کدام ماهی در عمیق ترین نقطه اقیانوس شنا میکند؟
فیلم های دیگر docReady(function () { if (window.innerWidth کانال عصر ایران در تلگرام بیشتر بخوانید: غلامرضا حسنی؛ آن روی سکه! شیخ حسین انصاریان و دو ترس بزرگ که به جانمان افتاد!