سایهای که روشن است
کتاب «سایهای که روشن است؛ پدر به روایت نویسندگان و شاعران» به اهتمام عباس نادری منتشر شد.
به گزارش تابناک؛ کتاب «سایهای که روشن است؛ پدر به روایت نویسندگان و شاعران» به اهتمام عباس نادری توسط نشر قو منتشر شد.
این کتاب که به تازگی در 184 صفحه منتشر شده، مقام رفیع پدر را در دو بخش روایت میکند: در بخش نخست، 22 نویسنده، 26 روایت از پدرشان را با مخاطبان به اشتراک گذاشتهاند. همهی روایتها (بهجز یک روایت که آن نیز با اجازه نویسنده در کتاب جای گرفته)، بهدرخواست تدوینکننده نوشته شده است. در بخش دوم، 21 شاعر، نگاه خود به پدر را در قالب شعر بیان کردهاند.
کتاب «سایهای که روشن است» در واقع ادای دینی است به مقام والای پدر. چنانکه نادری در مقدمه یادآور شده است: «از پدر گفتن، سخت است. یکجوری غریب است. انگار هماره حُجب و حیایی فرزند و پدری وجود دارد برای گفتن و حتی نوشتن از او. بهنظرم همین سختی و پیچیدگی، ارزش این مجموعه را وزین میکند؛ روایت پدر از زبان فرزند.»
بخشهایی از دو روایت این کتاب، در پی میآید:
بخشی از روایت «شانه بر موی سلوک» بهقلم «جواد محقق»:
داشتیم میآمدیم سمت خانه. از کجا؟ درست یادم نیست. اما یادم هست وقتی از میدان پیچیدیم داخل خیابان، پیرمردی خسته و شکسته را دیدم که توی پیادهرو بساط پهنکردهبود. کلاهی خامهای روی سرش بود و پالتو کهنه و مندرسی به تناش. تمام بساطش چند جعبه شانههای رنگ وارنگ بود و دو تا جعبه ناخنگیر کوچک و بزرگ چینی. از آنهایی که روی دستهشان تصاویری شبیه گل و مرغهای ایرانی دارد.
خداخدا میکردم پدر او را نبیند. چون بیشتر وقتها کنار بساطشان میایستاد و باحوصله از آنها خرید میکرد. اصلا دوست داشت از دستفروشها و دورهگردها خرید کند و کمتر سراغ مغازهها میرفت. نیمقدمی از او جلو زدم تا مسیر دیدش را نسبت به پیرمرد شانهفروش کور کنم تا نبیندش! اما پدر او را دیده بود و راهش را کج کرد بهسَمتش و مثل همیشه با صدای بلند سلام داد و درحالیکه احوالپرسی میکرد، چشم دوخت به بساط پیرمرد و پرسید: «چنده این شانهها؟ ناخنگیرها چی؟ اونام فروشیاند یا هدیهایست به مشتریهای خوب؟»
پیرمرد که انگار پدر را شناخته بود، در حالیکه با ادب و احترام، نگاهش میکرد، با لحنی صمیمی گفت: «قابل شما را ندارد. برای شما همهاش هدیه است و مجانی. البته اگر بپسندید!» - چرا نپسندیم؟ اصلا ما کی هستیم که بپسندیم یا نپسندیم! فقط دعا کن خانمهای خانه هم بپسندند و غرغرشان بلند نشود! خُب! نگفتی قیمتشان چنده!»
بخشی از روایت «از دوستتدارمها و رفتنها» بهقلم «سعیده عزتآبادیپور»:
پدر همیشه برایم غولِ چراغِ جادویی بود که آرزوهای بچهگی مرا برآورده میکرد. پیش خودم فکر میکردم او رئیس تمام پولهای شهرمان است و هر وقت که به منزل «آ بیبی» در مرکز شهر میرفتیم، سری هم به بابا در بانک مرکزی میزدیم و او به ما پول میداد. مثل آن خانم فقیری که تتمهی زندگیاش پنج هزارتومانی بود که در بانک به امانت گذاشته بود و آنروز که آمده بود تا آن پول را بگیرد، پدرم ممانعت کرده بود تا شاید آن پنج هزارتومان، سبب برندهشدنش در قرعهکشی شود. سرانجام پدر که نتوانسته بود او را به نگهداشتن پول در حسابش مُجاب کند، پنج هزارتومان از پول خودش به او داده بود. آن زن مدتی بعد دویست هزار تومان برنده شده بود و شادیِ رساندنِ آن خبر خوش، نصیب پدر شده بود؛ لذتی که پدر آن را با همه قسمت میکرد.
حالا دیگر دانشجو شدهام و با ایشان پدردختری برای مداوای پایش به تهران آمدهایم، تا بهعنوان راهبلد و تکیهگاه، همراهیاش کنم. باز هم خوشمشرب و رفیق؛ اول مرا برای تفریح آورده بود، انگار ورم پایش برای او در درجه دوم اهمیت است، چنان بزرگمنشانه با من رفتار میکرد که گویی ایشان در امانِ من است، و من، مسرور از حس ارجمندی که پدر به من هدیه داده بود، مستانه و عاشقانه، خدمتش میکردم. از بچهگی برایم از میان همه حرمت و احترام خاص قائل بود.
هنگامی که پای ورمکردهی پدر، پس از دو دهه تیمارکردن، قطع شد، یاد روزی افتادم که آرزو کرد پایش قطع شود ولی ما آسیب نبینیم. دائما سرش را میبوسیدم و میگفتم دوستت دارم. ندیده بودم پدری به دخترش اینقدر احترام بگذارد. خجالتزدهاش بودم ولی میخواست کنارش بمانم تا از دیدن من سیر شود. ناتوان شده بود ولی هربار که خدمتی به او میکردم، از من عذر میخواست و دعا بود که نثارم میکرد.
در ماههای آخر زندگی جسمانیاش، آنقدر جملهی دوستتدارم «به من هدیه کرد که دانستم رفتنی است...