چرا گروهی چشم به پهلوی دوختند؟
این اتفاق، سوء تعبیرهای زیادی را در سطح داخلی و حتی بین المللی در پی داشت و این گمان پدید آمد که رضا پهلوی، همانی است که مردم ایران به دنبال اویند!
عصر ایران؛ جعفر محمدی - یکی از اتفاقاتی که در دور اخیر اعتراضات رخ داد، این بود که گروه هایی از مردم شعارهایی در حمایت از بازگشت خاندان پهلوی به قدرت سر دادند. این اتفاق، سوء تعبیرهای زیادی را در سطح داخلی و حتی بین المللی در پی داشت و این گمان پدید آمد که رضا پهلوی، همانی است که مردم ایران به دنبال اویند!
واقعیت اما اینجاست که حتی در میان اپوزیسیون خارج ایران نیز، پهلوی جایگاه منحصر بفردی ندارد و تنها چیزی که او را از دیگر مخالفان جمهوری اسلامی متمایز می کند این است که پدرش نیم قرن پیش در ایران، شاه بوده است. از این رو، او در بین اپوزیسیون متشتت جمهوری اسلامی نیز مخالفانی بسیار جدی دارد چه رسد به داخل ایران.
نکته اصلی اینجاست که قائلان شعار بازگشت پهلوی، از حُب پهلوی این شعار را سر نمی دادند، بلکه بغض نظام چنین می گفتند. حتی برخی دستگیر شدگان جوان و نوجوان، حتی چهره محمدرضا شاه را نمی شناختند و با شنیدن شعار"جاوید شاه" فکر می کردند "جاوید" پسر اوست!
در شکل گیری این وضعیت، دو رکن مهم وجود دارد که یکی فرعی و دیگری اصلی است. آنچه فرعی است این که کمپین سلطنت طلبان به خوبی توانستند روی موج اعتراضات اولیه مردم که شکلی مدنی داشت سوار شوند و شعار بازگشت پهلوی را بدان تزریق کنند. این دستاورد قابل توجهی برای آنها بود. اما رکن اصلی این وضعیت، ناکارآمدی و ضعف های انباشته شده داخلی است که کار را بدانجا رسانده که عده ای - فارغ از این که چند نفر هستند - نام کسی را به عنوان ناجی خود فریاد می زنند که خودش به صراحت و به طور علنی گفته است که نمی خواهد حتی آزادی فردی اش را برای ایران فدا کند.
این انتقاد بر نظام حکمرانی داخلی وارد است که چرا وضع را به جایی رسانده که عده ای و مشخصاً گروه هایی از جوانان و نوجوانان ایرانی، به خارج دل ببندند و فارغ از تجربیات تاریخی متعددی که نشان می دهند مداخلات خارجی تا چه اندازه خسارت بار بوده اند، دل به امثال پهلوی و ترامپ ببندند؟!
سال ها گفتیم و نوشتیم که کار ویژه حکومت ها، تامین امنیت، بهداشت و آموزش است و باقی موارد را باید به خود مردم وانهد ولی گروه هایی که تصور می کردند حکومت یعنی مداخله در همه شوون جامعه و حتی در سبک زندگی فردی مردم، چنان عرصه را تنگ کردند و به ویژه جوانان را به ستوه آوردند که در بزنگاه ها، مانند فنری فشرده که ناگهان در می رود، سر به عصیان می نهند و زمینه برای کنشگری بیگانگان فراهم می شود. سال ها گفتیم و نوشتیم که حاکمیت با تعدیل در سیاست خارجی و گشایش اقتصادی، زمینه ساز یک "زندگی کاملاً معمولی" برای عموم مردم شود ولی حتی این امور حیاتی هم دستمایه رقابت ها و منازعات خانمانسوز سیاسی شد و نتیجه نیز فقیرتر شدن مردمی شد که بسیاری از آنها چیزی برای از دست دادن نداشتند و سهل تر و خشمگین تر از قبل در اعتراضات حاضر شدند.
اگر سیاست داخلی متمرکز وظایف ذاتی دولت بود نه مداخلات محدود کننده در زندگی مردم و سیاست خارجی نیز بر تعامل هوشمندانه و مبتنی بر عزت و حکمت و مصلحت بنا می شد و دولت ها این خط را به طور متوالی طی می کردند، طبیعتا باز هم همانند هر کشور دیگری، دچار مشکلاتی بودیم ولی این هم قطعی است که در آن صورت، حتی گروه اندکی از مردم نیز به مخیله شان خطور نمی کرد که برای حل مشکلات داخلی باید چشم به خارج بدوزند یا حتی بمباران میهن خود و کشتار هموطنان شان را از غریبه هایی بخواهند که به فکر منابع خویش اند و نه دنبال حال خوب مردم ایران.
گویا زبان حال ایران است که بر لسان حافظ رفته است: من از بیگانگان دیگر ننالمکه با من هرچه کرد آن آشنا کرد