دریغ از ما که بیضایی از هیچ هم، جهان خود را میسازد

نمایش «جانا و بَلادورِ» بهرام بیضایی از ترکیب سه فرم شکل گرفته است؛ «سفر قهرمان و اژدهاکشی»، «باززایی ایزد برکت» و «فروافتادن در مغاک به انتظار آمدن هاتف». چهار خواهر و برادر؛ جانا، بَلادور، دروای و تشانگان؛ نمود عناصر اربعه، عاقبت اما در نبردی نهایی میان اهریمن با جهان مینوی، بار دیگر، آبادانی و نظم پیشین را بازمیگردانند. محمد رضاییراد ضمن اشاره به این نکته، در جلسه نمایش فیلمتئاتر...
نرگس کیانی: انرژی حیرتانگیز بهرام بیضایی، چه آن زمان که در ایران بود و چه اکنون که سالهاست به دعوت دانشگاه استنفورد در ایالت کالیفرنیای آمریکا به سر میبرد، بسیار آموزنده است. او مصداق این عبارت «جامعه سلیمان» تورات است: «مرد عادل اگر هزار بار بر زمین افتد، هزار بار برمیخیزد.» بهرام بیضایی نمیگذارد هیچ چیز مانع آفرینشش شود و از هیچ هم جهان خود را میسازد. اتفاقی که هم عجیب است و هم موجب دریغ. این بخشی از آن چیزی بود که محمد رضاییراد، نمایشنامهنویس، کارگردان و مدرس تئاتر در جلسه نمایش فیلمتئاتر «جانا و بَلادور» در مجموعه تئاتر لبخند در مورد بیضایی گفت. نمایشی به سبک «سایهبازی»؛ شیوهای که روزگاری بخشی از هنر نمایش در ایران بود اما به مرور زمان به فراموشی سپرده شد، با نقشخوانی مژده شمسایی و محسن نامجو. رضاییراد پس از نمایش این فیلم به جزئیاتی اشاره کرد که دانستنشان منظری نو بر تماشاگران «جانا و بَلادور» گشود. ازجمله این که این نمایش از ترکیب سه فرم شکل گرفته است؛ «سفر قهرمان و اژدهاکشی»، «باززایی ایزد برکت» و «فروافتادن در مغاک به انتظار آمدن هاتف». عاقبت اما در نبردی نهایی میان اهریمن و نیروهای آفریده او با جهان مینوی، چهار خواهر و برادر؛ جانا، بَلادور، دروای و تشانگان؛ نمود عناصر اربعه سازنده عالم، با آمیزش در یکدیگر، آبادانی و نظم پیشین را به جهان بازمیگردانند. آنچه در ادامه میخوانید صحبتهای رضایی راد در این خصوص است.
تازش اهریمن به جهان مینوی
نمایشنامه «جانا و بَلادور» بر بنیاد کهنگفتاری اسطورهای؛ جهانی مورد هجومِ نیروی آشوب و تخریب، شکل گرفته است. این فرمی است که تمام اسطورههای اولیه براساس آن شکل گرفتهاند؛ آشوب و تخریبی که جهانِ بهسامانِ از پیش موجود، مورد هجوم آن قرار میگیرد. چنانچه در اسطورههای مزدایی، جهان به شکل مینوی آفریده میشود و در ادامه اهریمن و نیروهای آفریده او، به آن درمیتازند. در پی این تازش فرم مینوی جهان، آن بهشت نخستین، از میان میرود. اینجاست که از دلِ آمیختگی این دو، در نبردی نهایی، جهان به فرمی درمیآید که ما در انتهای «جانا و بَلادور» میبینیم.
سفر قهرمان و اژدهاکشی، باززایی ایزد برکت، فروافتادن در مغاک به انتظار آمدن هاتف
نکته دیگری که با تماشای «جانا و بَلادور» به ذهنم رسید و گمان میکنم دانستنش برای شما راهگشا باشد از این قرار است. ما در «جانا و بَلادور» با سه کلانریخت، سه ریختار اصلی افسانه و داستانهای اسطورهای مواجهایم. ما میدانیم که اسطوره را میتوان از دو منظر مورد مطالعه قرار داد. یکی؛ تفاوت میان اقوام کوچگر با اقوام مادرکیش یا مادرتبار و تفکیک فرمهای داستانی میان این دو و دیگری؛ تفکیک میان دوران اسطوره با دوران ماقبل اسطوره.
نخست به منظر اول میپردازم. اقوام کوچگر براساس فرم سازمانهای اجتماعی پدرسالار تمشیت و هدایت میشوند. نمونه مشخص این اقوام، هندواروپاییها هستند. اقوامی که ساختارِ اجتماعیِ دامداری است که سازمانشان میدهد. آنها برای یافتن مراتعی سرسبزتر ناگزیر از تغییر موقعیت مداومند. در چنین شرایطی، به طور طبیعی، این مرد است که رهبری سازمان اجتماعی را بر عهده میگیرد. چرا که گروههای کوچگر به شکلی مدام، یا در برخورد با یکدیگرند یا در برخورد با یکجانشینان. اسطوره اژدهاکشی؛ سفر قهرمان، پیکار با اژدها و ظفر یافتن بر او، کلاناسطورهایست که در این جوامع وجود دارد. در این کلاناسطوره، اژدها میتواند شکلی از یک حیوان یا موجودی خارقالعاده باشد، ازجمله پادشاهی چون ضحاک و... پس هر کجا با سفر قهرمان مواجه شدید بدانید که این کهنالگویی اسطورهای است که در داستانهای بسیار ازجمله هفتخوانها از آن بهره برده شده است.
درعوض اما در جوامع مادرکیشی یا مادرتباری که یکجانشینند، سازمان اجتماعی بر زراعت و کشتکاری استوار است. درنتیجه با الگویی دیگر مواجهایم؛ با الگوی ایزدِ برکتی که توسط نیروهای شر کشته و سپس به مدد آیین قربانی و... باززایی میشود. این فرم بهعنوان مثال در اسطوره تموز بینالنهرینی یا دیونیسوس دیده میشود. مسئله این اسطورهها، وصلت است، وصلت ایزد احیاشده با مادری ایزدی یا الههای، وصلتی که چرخه حیات از طریق آن ادامه پیدا میکند. مشاهده میکنیم که بهرام بیضایی در «جانا و بَلادور» از هر دوی این فرمها استفاده کرده است؛ او الگوی سفر قهرمان را که عموما مَرد ولی در اینجا زن است با وصلت پیوند داده است.
درخصوص منظر دوم، نباید فراموش کرد که ما در جهان ماقبل اسطوره، با جهان آنیمیسم، جهان جادو روبهرو هستیم. در این جهان، ما نه با اساطیر شکلیافته و مشخص که بیش از آن با جانهایی مواجهایم که شکل الوهی پیدا کردهاند و بر پدیدارهای طبیعی حاکمند. این جانها نه آفریننده بلکه مسئول نظم طبیعتند. پس داستانهایی که در آنها با سحر، ساحره، جادوگر، با دیو، هیولا یا اموری از این قبیل مواجهایم پیش از آن که مربوط به جهان اسطورهای باشد به فرمهایی کهنتر، به جهان ماقبل اسطوره، بازمیگردد. درواقع اینها موجوداتی الهی بودهاند که در برخورد با جهان جدید نتوانستهاند الوهیت خود را حفظ کنند.
نمایش «جانا و بَلادورِ» بهرام بیضایی از ترکیب سه فرم شکل گرفته است؛ «سفر قهرمان و اژدهاکشی»، «باززایی ایزد برکت» و «فروافتادن در مغاک به انتظار آمدن هاتف». چهار خواهر و برادر؛ جانا، بَلادور، دروای و تشانگان؛ نمود عناصر اربعه، عاقبت اما در نبردی نهایی میان اهریمن با جهان مینوی، بار دیگر، آبادانی و نظم پیشین را بازمیگردانند
الوهیت موجود در جهان ماقبل اسطوره، در جهان اسطوره باید انسانریخت شود. زیرا جهان اسطوره اساسا وظیفهاش به وجود آوردن نهادهای انسانی، طبقات، مراتب و... است. به عبارت دیگر ایزدان جهان اسطوره، جملگی از کارکردهای انسانی برخوردارند. موجودات الهی جهان ماقبل اسطوره اگر توانستند انسانریخت شوند میتوانند با حفظ نظارتشان بر طبیعت، مسئولیت مفهومی انتزاعی را نیز بر دوش بگیرند. همچون ایزد مهر که در کنار نظارت بر مسیر حرکت خورشید، ایزد نگهبان پیمان هم هست یا ایزد هرمس که در کنار کارویژه طبیعی خود، مفهوم انتزاعی پیامآوری پیامهای یزدانی را نیز بر عهده دارد. این موجودات الهی، موجودات الهی جهان ماقبل اسطوره، موجودات مقدس جهان پیشین، اما اگر نتوانند از مرز جهان پیشین بگذرند و به جهان پسین پا بگذرند به شکل دیو، هیولا، موجودات پلید و... درمیآیند. چنانچه بیشک اژدهاک، موجود مقدس جهان پیشین بوده است و مارانش ایزدان حافظ زندگی. ایزدانی که پوست عوض کردن و مدام نوشدنشان نمود مردن و باززاده شدن برای ادامه چرخه حیات است. اژیدهاک اما نمیتواند از جهان ماقبل اسطوره به جهان اسطوره پا بگذارد و به همین خاطر به شکل دیو اژی درمیآید. در «جانا و بَلادور» نیز بسیاری از فرمها متعلق به جهان جادو، جهان ماقبل اسطوره است.
کهنالگوی سومی که در «جانا و بَلادور» دیده میشود متاخرتر است. کهنالگویی که به حدود قرن 5 یا 6 قبل از میلاد برمیگردد و تا آموزههای مسیحی و پس از آن آموزههای گنوسی قابل مشاهده است. این کهنالگو، ترکیب سفر قهرمان و اسارت اوست؛ افتادنش در مغاک و انتظارش برای آمدن هاتف که سرانجام برآورده میشود. نجات قهرمان به دست هاتف یا از طریق نبرد است یا از طریق آنچه در آموزههای گنوسی و سپس در داستانهای رمزی سهروردی میبینیم؛ نجات به مدد ندا، به مدد آوای هاتف، مانند داستان «غربت غربی». آنکه در مغاک فرو افتاده در برزخ است، در اعراف. او ماوای نخستین خود را فراموش کرده و این هاتف است که با آوایی به یاد گذشته میاندازدش. تذکر هاتف، قهرمان فرورفته در برزخ را، یا به مدد نبرد یا بازگشت به خود که باز هم شکلی از نبرد است، به ماوای اصلی بازمیگرداند. این تفسیری عرفانی از سفر قهرمان و به مغاک درافتادن اوست.
در اسطوره آفرینش مانوی، هرمزدبغ؛ نمونه نخستین انسان، به نبرد تاریکی میرود. چنانچه در «جانا و بَلادور» با سرما مواجهاید و در زمان خود به دلیلش اشاره خواهم کرد که چرا سرما به جای تاریکی؟ چون در داستانهای رمزی سهروردی یا گنوسی، اساسا نبرد با تاریکی و ظلمت است نه سرما. هرمزدبغ؛ نمونه نخستین انسان، به جنگ تاریکی میرود، شکست میخورد، در مغاک فرو میافتد و ماوای خود را از یاد میبرد. چنانچه در «جانا و بَلادور»، دو برادر؛ دروای و تشانگان اصل خود را فراموش کردهاند. آمیزش بَلادور اما با این دو، که در موردش صحبت خواهم کرد، نیرویشان را به یاد آنها میآورد. دروای به یاد میآورد که چگونه چون تندباد میتوانست بر سرما یورش برد و تشانگان به یاد انرژی خورشیدیاش میافتد. در آموزههای مانوی، پدر زندگان، مهرایزد، برگرفته از ایزدمهر، با رسیدن به لبه جهان تاریکی برای یافتن منزلگاه هرمزدبغ خروشی سر میدهد. از این خروش، ایزد خروشتک آفریده میشود. هرمزدبغ با شنیدن خروش مهرایزد، پاسخی میدهد که ایزد پَدواختک از آن میزاید. این خروش، نشانگر اهمیت آوای هاتف است. بهرام بیضایی خود در کتاب «هزار افسان» اشاره میکند که جهان مادرکیش یا مادتبار به ایزد فراموششده واک یا وک بازمیگردد که نماد آن درخت سخنگوست. میبینید که این جهان چگونه چون ریشههای زیرزمینی درختان به یکدیگر متصل میشوند. طبق آموزههای مانوی مهرایزد با بیرون کشیدن هرمزدبغ از مغاک، جهان را طی نبردی که همچنان در جریان است، جسم از خاک برآمده ما را به ماوای نخستین خود، به نور رهنمون میشود.
تجلی نیروی اهریمنی با «سرما» به جای «تاریکی»
کلیت نمایش «جانا و بَلادور» از ترکیب این سه فرم شکل گرفته است؛ سفر قهرمان و اژدهاکشی، باززایی ایزد برکت، فروافتادن در مغاک به انتظار آمدن هاتف. در «جانا و بَلادور» اما قهرمان فروافتاده در مغاک چرا به جای گرفتار آمدن در تاریکی و ظلمت در سرما و زمهریر گرفتار میآید؟ ریشه این سرما به اسطورههای ایرانی بازمیگردد. چنانچه در متن پهلوی بندَهِش یا در رساله «شهرستانهای ایرانشهر» میبینیم. رسالهای که در آن به هنگام معرفی سرزمینهای گوناگون، از ایرانویج که به لحاظ جغرافیای اسطورهای باید جایی حوالی خوارزم امروزی، سمت ترکمنستان و دریاچه آرال باشد بهعنوان نیکترین سرزمینی یاد میشود که مزدا آفریده است. ضمن این که میدانیم ریشههای زبان اوستایی گاهانی که زرتشت گاهان خود را به آن سروده است، به زبان خوارزمی بازمیگردد. ایرانویج اما اگرچه نیکترینِ سرزمینهاست اما بزرگترین صدمهای که اهریمن به آن وارد کرده روانه کردن دیو سرما به این سرزمین است. به گونهای که 10 ماه زمستان و دو ماه بهار بر آن میگذرد.
بسیاری از اینها البته شاید بازمانده اعصار یخبندان باشد که میدانیم تا حدود هزاره نهم، هنوز هم برخی از نشانههایش باقی است. نشانههایی که ازجمله در داستان طوفان نوح قابل مشاهده است؛ آن سیل عظیم که سرزمینهای بینالنهرین را دربرگرفت و اسطورهشناسیِ استوار بر بنیادِ باستانشناسی میگوید نشانگر سیلابهایی است که در جلگههای بینالنهرین جاری شد و بازمانده اعصار یخبندان که در داستانهای هندواروپایی بسیار مشاهده میشود.
جسارت بهرام بیضایی / چهار برادر و خواهر نمود عناصر چهارگانه
نکته دیگری که میخواهم به آن اشاره کنم از این قرار است. هنگامی که برای نخستین بار به تماشای «جانا و بَلادور» نشستم جسارت بهرام بیضایی در طرح موضوعی اروتیک در دل داستان را تحسین کردم. این جسارت از حیثی برایم امری مبارک نیز بود. چراکه اگرچه چنین موضوعاتی در ادبیات کهن قابل مشاهده است ولی در ادبیات معاصر، خیر. به عقیده من، ما این جسارت را تنها به کمک تفسیر رمزی است که میتوانیم دریابیم. یعنی تنها تفسیر رمزی است که میتواند به یاری ما بیاید تا دریابیم چگونه خواهری میتواند خواهر دیگر را آبستن کند.
چنانچه میدانید در فلسفه اشراق و ادبیات عارفانه، بسیاری از واژهها چون می، عشق، باده و... رمزند، رمز چیزی دیگر. بهعنوان مثال داستان «کنیزک و پادشاه» مثنوی مولوی را اگر فارغ از تفسیر رمزی بخوانید، به هیچ عنوان معنی آن را درنخواهید یافت. در این داستان، پادشاهی بر کنیزک خود عاشق شده است. کنیزک به یکباره بیمار میشود. چنانچه هیچ حکیمی نمیتواند درمانش کند. در این میان، حکیمی از راه میرسد که بعدها درمییابیم حکیم الهی است. حکیم، نبض کنیزک را در دست میگیرد و حین نام بردن از شهرهای گوناگون، به بلخ که میرسد متوجه شدت گرفتن نبض میشود. سپس از مشاغل نام میبرد و به زرگر که میرسد باز نبض کنیزک شدت میگیرد. حکیم پی میبرد کنیزک عاشق زرگری در بلخ است. زرگر به دربار فراخوانده میشود و پادشاه متعجب، که تکلیف عشقش به کنیزک چه میشود؟ حکیم فرصت میخواهد و هر روز اندکی زهر به زرگر میخوراند، زرگر روز به روز ذلیلتر و عشق کنیزک به او سردتر میشود. تا جایی که زرگر درمیگذرد و پادشاه به وصال کنیزک میرسد. تفسیر رمزی داستان اما چیست؟ پادشاه نمود کلیت انسان است، کنیزک نمود نفس، زرگر نمود نفس بهیمی و حکیم، نمود فیض الهی. حکیم نفس بهیمی انسان را میپالاید و نفسی پالوده به دست میدهد. ما اگر این تفسیر رمزی را ندانیم گمان میکنیم با داستانی بیمعنا مواجهایم.
در «جانا و بَلادور» نیز به همین صورت است. چهار برادر و خواهر؛ جانا، بَلادور، دروای و تشانگان نمود عناصر اربعهی سازنده عالمند. بَلادور، عنصر آب است و اینجاست که آبستن شدن جانا؛ عنصر خاک، از او معنا پیدا میکند. چراکه تنها آب است که میتواند بار دیگر آبادانی زمین خشکیده را بازگرداند. آمیزش بَلادور با دروای؛ عنصر باد و تشانگان؛ عنصر آتش نیز به همین طریق معنا پیدا میکند. به عبارت دیگر آمیزش این چهار عنصر با یکدیگر است که دیگر بار، آبادانی، دیگر بار، نظم پیشین را بازمیگرداند.
اینها نکاتی بود که در ارتباط با «جانا و بَلادور» به ذهن میرسید. هرچند با بسیار خرده داستان دیگر نیز در این اثر مواجهایم.
59242
کد خبر 2109454

