نسلهای بعد به جانانهایستادن ما مقابل دشمن افتخار خواهند کرد
حبیب یوسفزاده میگوید: مطمئنم که نسلهای بعدی همیشه به این رویداد بزرگ افتخار خواهند کرد؛ به اینکه جانانه ایستادیم و روی کثیفترین نیروی شیطانی دنیا را کم کردیم.
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، فاطمه نعمتی: کتاب «موشک گمشده باقرآباد» به نویسندگی حبیب یوسفزاده اثری از انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است که برای نوجوانان بالای 15 سال منتشر شده است. این کتاب از مجموعه «در جنگ چه گذشت؟» است. هرچند که «موشک گمشده باقرآباد» سوژهای درباره زندگی مردم در دوران دفاع مقدس دارد؛ اما بهدلیل شرایط جنگی که در جنگ تحمیلی دوم و سوم برای مردم پیش آمد، نسل امروز نیز میتواند آن را درک کرده و با آن همذاتپنداری کند.
به بهانه انتشار این کتاب از ادبیات دفاع مقدس برای نوجوانان، با حبیب یوسفزاده گفتوگویی داشتهایم درباره داستان این اثر، نوشتن از جنگ امروز و مجموعه «در جنگ چه گذشت؟». این گفتوگو را میتوانید در ادامه بخوانید:
* «موشک گمشده باقرآباد» را قبل از جنگ 12 روزه نوشتید یا بعد از آن؟
داستان «موشک گمشده باقرآباد» قبل از این جنگهای اخیر نوشته و اوایل سال 1404 منتشر شد، زمانی که هنوز از این جنگهای اخیر خبری نبود. موضوع آن هم مربوط میشود به ماجرایی که در آن یک موشک عملنکرده، در مزرعهای اطراف باقرآبادِ شهر ری، در مزرعه فردی به اسم رجبعلی فرود میآید؛ اما هرچه میگردند، پیدایش نمیکنند و ماجراهایی حول مفقود شدن آن شکل میگیرد.
البته شاید اینطور ماجراها امروزه کمتر تکرار شود؛ ولی با توجه به اینکه در جنگ هشتساله، تکنولوژی موشکی هم در کشور عراق و هم در ایران هنوز تکامل پیدا نکرده بود و درصد بالایی از موشکها عمل نمیکردند و همینطور منفجرنشده روی زمین میافتادند، این داستان در زمان خودش داستان باورپذیری است. نمونههایش هم زیاد اتفاق افتاده است.
اگر بخواهم به کتاب مستندی در این مورد اشاره بکنم، دوست دارم از کتاب «حرفهای» نوشته مرتضی قاضی نام ببرم که خاطرات شهید سیدجواد شریفی را روایت کرده است. جناب شریفی که در یکی از پشتصحنههای فیلمهای مسعود دهنمکی شهید شدند، در زمان دفاع مقدس یکی از افرادی بودند که موشکها و راکتهای عملنکرده را خنثی میکردند. این کتاب روایتهای بسیار شیرینی دارد و من همیشه تعجب میکنم چرا آنطور که باید، روی آن تبلیغ نشده و مخاطبان کمتر درباره آن اطلاع دارند. شاید جا دارد که به این کتاب هم پرداخته شود؛ چون روایتهای بسیار جذابی پیرامون موضوع موشک، موشکاندازی و اینها در بر دارد.
* در زمان نگارش این اثر هنوز جنگی در کشور رخ نداده بود اما اکنون نوجوانان بسیاری جنگ را از نزدیک لمس و درک کردهاند. چگونه میتوان داستانی درباره جنگ نوشت که برای همه نسلها ملموس باشد؟
هیچ نویسندهای اثری را نمینویسد که فکر کند برای مخاطبش ملموس نخواهد بود، بلکه سعی میکند با ترفندها و استفاده از عناصر داستان، دنیایی را خلق کند که برای مخاطب خودش ملموس باشد. ضمن اینکه ملموسبودن داستان یعنی ماندگاری و اثرگذاری داستان، به خیلی چیزها بستگی دارد؛ اما مهمترین چیز، در ارتباط با داستان، به نظر بنده این است که داستان هم فرازمانی باشد و هم فرامکانی. درست است که داستان ممکن است راجعبه دفاع مقدس هشتساله باشد، ولی مفاهیم و درونمایهای که در داستان میآید، صرفاً مشمول مرور زمان نشود؛ به این معنا که اگر از آن دوران جنگ عبور کردیم، دیگر این داستان به درد نخورد.
داستانهای اصلی ما اینطوری هستند؛ یعنی داستانهای شاهنامه و خیلی از متون کهن ما که داستانهای بسیار گیرا و جذابی در خود دارند، از این گونهاند و مشمول مرور زمان نمیشوند. ما در شاهنامه، داستان رزم رستم و اسفندیار را داریم که به قول نویسنده کتاب «داستان داستانها»، رزم بین دو خوب است، نه بین خوب و بد و بسیار داستان تأملبرانگیزی است یا داستان سیاوش در شاهنامه که شباهتهای جالبی با داستانهای حضرت یوسف و حضرت ابراهیم علیهالسلام در قرآن دارد. در داستان سیاوش هم، سیاوش به خیانت متهم میشود و مجبور میشود از میان آتش بگذرد تا بیگناهیاش اثبات شود. این داستان بسیار جذاب است و این داستانها در واقع داستانهای بیمرگاند؛ هیچوقت غبار زمان نمیتواند ارزشهای آنها را کم کند.
نویسندههای ما هم اگر میخواهند آثارشان ماندگار شود، باید این نکته را در نظر داشته باشند که برای آن چند روز حادثه ننویسند؛ بلکه حادثه را از منظری روایت کنند که زمان و مکان را پشت سر بگذارد و محدود به آنها نباشد.
* با توجه به جنگهایی که در یک سال گذشته اتفاق افتاده، خواندن این نوع داستانها برای مخاطب باورپذیر است و میتواند راحتتر زمان دفاع مقدس را درک کند. نظر شما چیست؟
من هم موافقم. هرچه جنس داستان به جنس رویدادهای پیرامونی مخاطب شباهت بیشتری داشته باشد، طبیعتاً مخاطب ارتباط بیشتری با آن برقرار میکند. جنگ هم، از زمانی که بشر بوده، همواره با تنش، جنگ و کشمکش همراه بوده است؛ حالا به شکلها و طرق مختلف. بعضی از جنگها یکجورهایی مبدأ تاریخ و مبدأ تحولات تاریخی شدهاند و جهان را به قبل و بعد از خودشان تقسیم کردهاند. من فکر میکنم جنگهای اخیر ما هم از همین جنس هستند و هرچه تاریخ بگذرد و ما از این رویدادها فاصله بگیریم، بیشتر متوجه ابعاد و عظمتشان خواهیم شد.
* به نظر میرسد با توجه به درک و فهم مخاطب از شرایط جنگی، در کنار ادبیات دفاع مقدس، نگارش داستانهایی از جنگ جدید هم ضرورت پیدا میکند. آیا در این زمینه هم اثری در دست نگارش دارید؟
واقعیتش این است که هنوز توفیق این کار را نداشتهام، ولی پسِ ذهنم هست و غالباً ذهنم درگیر این موضوع است که بشود از زاویه خاصی به جنگهای اخیر هم پرداخت. شاید هم باید یک مقدار زمان بگذرد و گردوغبار این رویداد سترگ فرو بنشیند و خودمان را پیدا کنیم و اصلاً ببینیم با خودمان چندچندیم.
واقعیت این است که در جنگهای اخیرِ ماههای گذشته، ملت ما با خبیثترین و رذلترین نیروهای اهریمنی تاریخ درافتاده و این کم چیزی نیست. مطمئنم که تاریخ ایران به قبل و بعد از این رویداد بزرگ تقسیم خواهد شد. مطمئنم که نسلهای بعدی، نسلهای پیدرپی که بعد از ما میآیند، همیشه به این رویداد بزرگ افتخار خواهند کرد؛ به اینکه جانانه ایستادیم و روی کثیفترین نیروی شیطانی دنیا را کم کردیم.
شاید اگر بخواهیم در متون کهنمان برای این داستان مصداقی پیدا کنیم، داستان «مسجد مهمانکش» به ذهن بنده میآید. مسجد مهمانکش، همانطور که دوستان اطلاع دارند، داستان جذابی است در مثنوی مولوی. مسجد طلسمشدهای است که افرادی که شبها میروند در آن مسجد استراحت کنند و بخوابند، نصفشب سروصدایی میآید و اینها از هول و هراس سکته میکنند و آنجا جان به جانآفرین تسلیم میکنند. هیچکس هم از آن مسجد زنده بیرون نیامده است؛ تا اینکه یک روز آقایی میآید که در آن روستا یا آن شهر غریب بوده و میخواهد برود داخل مسجد استراحت کند. اهالی آن شهر یا روستا دورش جمع میشوند و میگویند: «این کار را نکن؛ چون تا حالا هرکس که در آن مسجد خوابیده، زنده بیرون نیامده است.» اما این فرد سماجت میکند، میرود داخل مسجد و میخوابد. نصفشب وقتی آن صداها میآید، بهجای اینکه بترسد و جا بزند، بلند میشود، میایستد و میگوید: «کیستی؟ خودت را نشان بده!» اصلاً با یک شجاعتی در برابر آن سروصدا و اینها میایستد و همین باعث میشود که یکدفعه از سقف آن مسجد سکههای پول زیادی بر سر او بریزد. مولوی میگوید که در واقع طلسم این مسجد شجاعت بوده است. همه آدمهایی که پیش از این مرد ترسیدند، از بین رفتند؛ اما او که نترسید و ایستاد، ثروت و برکات بر سرش نازل شد.
من فکر میکنم پایداری ما هم همینطور است. میگویم اگر بخواهیم نشانهای در متون کهنمان پیدا کنیم، مصداقش همین داستان است. ما در برابر اهریمن ایستادیم و انشاءالله تعالی، برکات آن را هم درک خواهیم کرد.
* مجموعه «در جنگ چه گذشت؟» صرفا به دفاع مقدس مربوط است؟ چه شد که شما این موضوع را انتخاب کردید برای کتابتان؟ چند اثر در این مجموعه قرار دارد؟
بله، تا جایی که بنده اطلاع دارم، ماجراهای داستان پیرامون هشت سال دفاع مقدس میگردد؛ جنگی که در ظاهر، جنگ عراق علیه ایران بود اما آنطور که گفته شده، ما از چهلوچند کشور اسیر داشتیم یعنی فقط جنگ ایران با عراق نبود؛ بلکه جنگ ایران با تمام استکبار بود و ملت ما پیروز و سرفراز از این نبرد بیرون آمدند.
اما اینکه چه شد موضوع این کتاب را انتخاب کردم؟ سوژهام در واقع یک خبر بود. یک جایی شنیدم که لاشه موشکی در مزرعه یک بندهخدایی فرود آمده بوده و آن مرد، با توجه به اینکه ضایعاتفروش بود، از این ماجرا خوشحال میشود و تصمیم میگیرد این لاشه موشک را به نیروهای دولتی تحویل ندهد؛ آن را اوراق کند و آهنقراضههای این لاشه موشک را بفروشد و خرج زندگیاش کند. دیدم خبر جذابی است و جای پرداخت داستانی دارد. این ماجرا را دستمایه قرار دادم و با شاخوبرگها و تخیلی که به کار اضافه شد، تبدیل شد به آنچه که امروز با عنوان «موشک گمشده باقرآباد» در دسترس مخاطب قرار دارد.
تا جایی که اطلاع دارم، این مجموعه به همت و دبیری مژگان بابامرندی، از همکاران پرتلاش کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، تولید شده است. تاکنون سه عنوان از این مجموعه منتشر شده است: «موشک گمشده باقرآباد» که نوشته بنده است، کتاب «روز حمله گرگ» نوشته یوسف قوجق و کتاب «رادیو ترانزیستوری» نوشته داریوش عابدی. اینها را چون بنده در رونماییشان بودم، میدانم که منتشر شدهاند.
چهار عنوان دیگر هم قرار بوده منتشر شود که الان اطلاع ندارم منتشر شدهاند یا در دست انتشارند. این عناوین عبارت بودند از: کتاب «تاببازی در آسمان» نوشته منیره هاشمی، کتاب «کوچههای شلوغ» نوشته مهناز فتاحی، کتاب «این خانه خانه ماست» نوشته عالمه میرشفیعی و کتاب «آخر خرماها را بلد نیستم حساب کنم» نوشته مژگان بابامرندی که اگر هنوز منتشر نشدهاند، امیدوارم هرچه زودتر به دست مخاطبان برسند.
* در کتاب مردم بهدنبال لاشه موشک میگردند و امروزه نیز میبینیم که مردم برای پیدا کردن لاشه پهپادها و موشکهای دشمن و حتی خلبانان آنها نمیترسند و شجاعانه دوست دارند به نیروهای نظامیمان کمک کنند. این شجاعت و نترسیدن از دشمن از چه چیز سرچشمه میگیرد؟
ضربالمثلی هست که میگوید: «آفتاب آمد، دلیل آفتاب.» این شجاعت، در حقیقت، از شجاعت نشئت میگیرد؛ اینکه مردم هیچ فاصلهای میان خودشان و آن نیروهای رزمنده حس نمیکنند و خودشان را بخشی از آن جنگ، تابآوری و مقاومت میدانند. البته به نظرم این خصیصه در هشت سال دفاع مقدس بیشتر از امروز بود؛ چون آن روز، جنگ و جبههها زمینی بودند و بین دو طرف متخاصم، یکی آنسوی مرز و دیگری اینسوی مرز، به یکدیگر حمله میکردند و عملیاتهایی را ترتیب میدادند. بهاصطلاح، عملیاتها بیشتر زمینپایه بودند و بیشتر نیروهای زمینی درگیر بودند. مردم هم انگار ارتباط ویژهای با رزمندگان خودشان داشتند.
ما میدیدیم که حتی خانمهای سالخورده و مسن که کار زیادی از دستشان برنمیآمد، در حد بافتن کلاه و دستکش و شالگردن برای رزمندهها تا در زمستان از آنها استفاده کنند و گرم بمانند، در مساجد جمع میشدند و این کارها را انجام میدادند یا خانمهایی که زیورآلات خود را تقدیم میکردند تا خرج جنگ و مقاومت شود. آن روز شاید اکثریت ملت درگیر جنگ بودند. امروز هم درگیر جنگ هستند اما نیروهای عملیاتی ما، به گفته مسئولان نظامی، حدود 20 درصد درگیرند؛ آن هم بیشتر نیروهای هواپایه ما، مانند نیروهای هوافضای سپاه و نیروی هوایی ارتش. ما هنوز آن نیروی زمینی عظیم خودمان را برای دشمن رو نکردهایم و دشمن دائماً اینپا و آنپا میکند و دائماً حرف از تسخیر جزیره خارک و جزایر دیگر میزند؛ مانند سگهایی که ورجهوورجه میکنند و پاس میکنند و میخواهند کاری کنند اما جرئت آن را ندارند. این دقیقاً اتفاقی است که امروز برای دشمن افتاده است و میدانند که پا گذاشتن در خاک این سرزمین، همان و به فنا رفتن، همان.
* نوجوانان بسیاری را در جنگ رمضان دیدیم که همپای خانواده در خیابانها و میدانها حضور داشتند و حتی در ایستوبازرسیها فعالیت میکردند و شهید هم شدند. شما بهعنوان یک نویسنده که برای این گروه سنی کتابی از دوران دفاع مقدس نوشتهاید، چه حرف صمیمی و بیواسطهای دارید؟
میخواهم به همه نوجوانان دوستداشتنی امروز سرزمینم که در آینده نهچندان دور، مدیریت امور این مملکت را بهدست خواهند گرفت، بگویم که در نظر داشته باشند: ایرانیبودن فقط بهمعنی زیستن در یک جغرافیای خاص نیست که از شمال به دریای خزر میرسد و از جنوب به خلیج فارس، از غرب به عراق و از شرق به افغانستان و پاکستان. درست است که جغرافیا مهم است، ولی ایرانیبودن تنها محدود به یک مرز جغرافیایی نیست؛ ایرانیبودن یعنی پایبندی به مجموعهای از ارزشهای اخلاقی و انسانی.
ایرانیبودن یعنی زبان فارسی؛ یعنی تاریخ پرفرازونشیب این سرزمین و لزوم آشنایی با آن، آشنایی با گُردآفریدها، سورناها، آریوبرزنها، رئیسعلی دلواریها و همه اسطورههایی که تمامیت ارضی این سرزمین را برای ما حفظ کردند و این امانت را امروز به دست ما رساندند. ایرانیبودن یعنی سیر کردن در قصههای ایرانی و متون باارزش این مرز و بوم؛ یعنی داشتن فهم عمیق از مسائل دنیا، بههوش بودن و وا ندادن در مقابل روایتهای دروغینی که امروز متأسفانه دنیا را پر کرده است.
مثلاً اینکه یک «شیطان بزرگ» اعلام کند کمک در راه است و وعده یاری به مردم ایران بدهد اما در عمل کودکان را در مدرسه شجره طیبه میناب، لامرد و جاهای دیگر آنطور به خاک و خون بکشد! هوشمندی یعنی هر حرفی را نسنجیده باور نکنیم و قدرت تحلیل خود را بالا ببریم. همه اینها چیزهایی هستند که از ما یک ایرانی خوب خواهند ساخت، انشاءالله.