یک‌شنبه 9 شهریور 1404

رجایی و باهنر؛ الگوی ماندگار کارگزاری کارآمد در عرصه سیاست

خبرگزاری مهر مشاهده در مرجع
رجایی و باهنر؛ الگوی ماندگار کارگزاری کارآمد در عرصه سیاست

رجایی و باهنر الگوی ماندگار کارگزاری کارآمد در عرصه سیاست بودند و توانستند میان منش اخلاقی - سیاسی و کار نهادی، پیوندی مؤثر برقرار کنند.

رجایی و باهنر الگوی ماندگار کارگزاری کارآمد در عرصه سیاست بودند و توانستند میان منش اخلاقی - سیاسی و کار نهادی، پیوندی مؤثر برقرار کنند.

خبرگزاری مهر_ گروه سیاست؛ یادداشت مهمان: حدیثه ربیعی، مدیر مرکز مطالعات پارلمان اندیشکده حکمرانی شریف به مناسبت هفته دولت و سالگرد شهیدان رجایی و باهنر، در یادداشتی اختصاصی برای خبرگزاری مهر شهیدان رجایی و باهنر را الگوی ماندگار حکمران سیاسی و کارگزار کارآمد در عرصه سیاست داخلی دانست

متن این یادداشت به شرح زیر است:

«ماندگاری» شهیدان رجایی و باهنر و نام گذاری دوم تا هشتم شهریور هر سال در تقویم سیاسی ایران با عنوان هفته دولت تنها محصول یک تراژدی سیاسی در هشتم شهریور 1360 نیست؛ بلکه لحظه‌ای برای بازاندیشی در باب مفهوم «دولت‌داری» و کیفیت سیاستمداران در ایران معاصر نیز هست. یاد این شهیدان بزرگوار، بیش از چهار دهه پس از شهادتشان همچنان به‌عنوان نقطه‌ی مرجع در حافظه‌ی عمومی باقی مانده است؛ اما پرسش اصلی این است که چرا آنان در تاریخ معاصر ایران به الگوهای ماندگار دولت‌داری بدل شدند و سیاستمداران امروز تا چه اندازه از آن میراث فاصله گرفته‌اند؟

پاسخ به این پرسش تنها با بررسی زندگی شخصی آنان حاصل نمی‌شود، بلکه پاسخ را باید در نسبت میان شخصیت سیاسی و ساختارهای نهادی آن دوره کاوید. رجایی و باهنر از یک‌سو محصول نسلی بودند که در بستر انقلاب و کنش‌های اجتماعی - سیاسی دوران انقلاب تربیت شدند و از سوی دیگر توانستند میان منش اخلاقی - سیاسی و کار نهادی، پیوندی مؤثر برقرار کنند. همین ترکیب، آنان را به الگویی پایدار در سیاستمداری بدل ساخت. در مقابل، امروز با پدیده‌ای مواجهیم که می‌توان آن را «سیاستمدار مقطعی» نامید: کسانی که بدون مسیر مشخص تربیت سیاسی به رأس مناصب می‌رسند، پس از یک دوره کوتاه، به کنج عزلت می‌روند و سرمایه‌ی تجربه‌ای که اندوخته‌اند در چرخه‌ی سیاست وحکمرانی کشور به کار گرفته نمی‌شود. در حقیقت این سیاستمداران میراثی مطلوب برای حافظه سیاسی و سیاستی کشور باقی نمی‌گذارند.

رجایی و باهنر، حکمرانانی سیاسی فراتر از نمادهای اخلاقی

همانطور که گفته شد، نام محمدعلی رجایی و محمدجواد باهنر در حافظه‌ی سیاسی ایران فقط به دلیل شهادت ایشان ماندگار نشد. آنچه آن‌ها را به الگو بدل ساخت، ترکیب خاصی از منش و شایستگی‌های مدیریتی، مأموریت تاریخی - سیاسی و نظم نهادی بود که در دهه‌ی نخست انقلاب، معنای ویژه‌ای داشت. رجایی با پایگاه اجتماعی قوی و برخواسته از صنف معلمان با سابقه فعالیت و زندان سیاسی و باهنر به عنوان فردی روحانی از بطن حوزه‌های علمیه و شبکه‌های فکری انقلاب که از فعالیت‌های فرهنگی و ایدئولوژیک حوزوی پا به عرصه‌ی اداره‌ی اجرایی گذاشت و توانست پیوند حوزه به عنوان یک نهاد ایدئولوژیک و سیاست را به نحوی موثر در دولت متبلور کند و در ادامه با حضور در حزب جمهوری اسلامی در پی تثبیت و گسترش نهادمند امر سیاست‌ورزی در کشور بود. این ترکیب سبب شد که آنان سرمایه اجتماعی و سرمایه نهادی را توأمان در اختیار داشته باشند.

به این ترتیب رجایی و باهنر در مقام رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر، حتی در کوتاه‌ترین دولت تاریخ جمهوری اسلامی، توانستند چهره‌ای از دولت‌داری به نمایش بگذارند که در آن اخلاق سیاسی و مأموریت گرایی در سیاست‌ورزی، پیوند با نظم نهادی در حال شکل‌گیری و تمرکز بر حل مشکلات مردم اولویت داشت. همین ویژگی‌ها سبب شد که حتی پس از شهادتشان، خاطره‌ی آنان نه به‌عنوان مدیرانی صرفاً اجرایی، بلکه به‌عنوان الگوهای ماندگار سیاست‌ورزی در عرصه سیاست داخلی ایران زنده بماند.

سیاست داخلی امروز ایران و بحران کیفیت حکمران سیاسی

نگاهی به وضعیت سیاست داخلی کشور، چهار دهه پس از هشتم شهریور 1360، حاکی از تصویری متفاوت است. در واقع درحالیکه دولت‌های پس از جنگ، هر کدام بر بخش‌هایی از سیاست‌گذاری تمرکز کردند: توسعه‌ی اقتصادی، اصلاحات سیاسی، عدالت اجتماعی، یا مقاومت در برابر فشارهای خارجی. اما در این مسیر، به تدریج یکی از مهم‌ترین سرمایه‌های نظام سیاسی، یعنی «تربیت حکمران؛ مدیر سیاسی و کیفیت سیاستمداران» در کشور آسیب دید.

امروز در فضای سیاسی ایران، بارها از «تورم قوانین»، «روزمرگی در تصمیم‌گیری» و «ضعف برنامه‌محوری» سخن گفته می‌شود. این نشانه‌ها بیش از آنکه فقط به ساختار نسبت داده شود، ریشه در کیفیت «حکمرانان_ مدیران سیاسی» دارد. در بسیاری از موارد، افرادی به عرصه‌ی تصمیم‌گیری می‌رسند که فاقد دانش سیاست‌گذاری عمومی، تجربه‌ی کافی در حکمرانی و حتی مهارت ارتباطی با جامعه هستند. نتیجه آن است که سیاست داخلی بیش از پیش گرفتار «چرخه‌ی آزمون و خطا» شده است. این درحالیست که تجربه سیاست تطبیقی نشان می‌دهد که کیفیت حکمران _مدیر سیاسی، یکی از مهم‌ترین متغیرهای حکمرانی کارآمد است. این حکمران _مدیر سیاسی کارآمد کسی است که نه تنها دانش و تجربه فنی دارد، بلکه قادر است میان منافع اجتماعی، مصالح ملی و محدودیت‌های نهادی تعادل برقرار کند و با قواعد سیاست‌ورزی آشناست.

اما مشکل اصلی امروز ما در عرصه سیاست داخلی اینجاست که فرآیندهای رسمی و غیررسمی تربیت سیاسی کارکرد خود را از دست داده‌اند. در دهه‌ی نخست انقلاب، حزب جمهوری اسلامی و نهادهای انقلابی بستری برای پرورش سیاستمداران جوان فراهم می‌کرد. بسیاری از مدیران بعدی نیز در فضای جبهه، کمیته‌ها، یا شوراهای محلی و حتی در تجربه زندان پیش‌از انقلاب خود، تجربه‌ی عملی سیاست‌ورزی به دست آوردند، اما در دهه‌های بعد، این فرآیند جای خود را به انتصابات کوتاه‌مدت، شبکه‌های فردی و جناحی و مدارک دانشگاهی بدون تجربه‌ی میدانی داد.

لاریجانی محصول یک مسیر منسجم تربیت سیاسی است

به همین دلیل، امروز کمتر سیاستمداری مسیر رشد منظم و تدریجی را برای تبدیل شدن به یک حکمران سیاسی اثرگذار و کارآمد طی می‌کند. از همین زاویه، انتصاب اخیر علی لاریجانی به‌عنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی معنایی نمادین می‌یابد. لاریجانی برخلاف بسیاری از چهره‌های جدید، محصول یک مسیر منسجم تربیت سیاسی است: از حضور در سپاه و صدا و سیما تا وزارت فرهنگ و ارشاد، دبیری شورای عالی امنیت ملی در دهه‌ی 70، و سپس ریاست طولانی‌مدت مجلس. این مسیر باعث شده که او توانایی «کار در نهاد» را بیاموزد و بتواند قواعد نهادی را در جهت افزایش ظرفیت تصمیم‌گیری به کار بگیرد. این توانایی کار در چارچوب نهادی از این منظر نیز حائز اهمیت است که یکی از ضعف‌های سیاستمداران جوان‌تر، تمایل به دور زدن نهادها یا تکیه بر تصمیم‌های فردی است. مسیری که امکان کنشگری و ائتلاف‌سازی موثر میان جناح‌ها و نهادهای مختلف در سطوح گوناگون حکمرانی را از مدیر سیاسی سلب می‌کند. البته موارد مذکور به معنای بی‌نقص بودن کارنامه‌ی او نیست، اما حضور او نشان می‌دهد که وقتی سیاستمداری شایسته‌تر و تجربه‌ی کافی در جایگاهی کلیدی قرار می‌گیرد، کارآمدی فرآیند تصمیم‌سازی ارتقا می‌یابد.

مقایسه‌ی این وضعیت با الگوی شهیدان رجایی و باهنر نکته‌ی مهمی را آشکار می‌کند. اگر در دهه‌ی شصت، ترکیبی از منش و شایستگی‌های مدیریتی، مأموریت تاریخی - سیاسی و نظم نهادی شکل گرفته باعث شد الگوی آنان ماندگار شود، در دهه‌های اخیر، فقدان یک زنجیره‌ی منظم و کارآمد از تربیت سیاسی باعث شده با شکافی جدی در نسل جدید مدیران سیاسی در کشور از منظر قابلیت سیاستگذاری و اداره مواجه شویم و در عمل بسیاری از سیاستمداران نتوانند از سطح مدیر بوروکرات به سطح «مدیر سیاسی شایسته» ارتقا پیدا کنند؛ در نتیجه، شکاف میان نیازهای ساختاری کشور (در سطوح مختلف ملی، منطقه‌ای و حتی بین المللی) و کیفیت سیاستمداران روزبه‌روز عمیق‌تر شده است.

فرآیند تربیت سیاسی در جمهوری اسلامی؛ از نسل انقلاب تا امروز

یکی از مهم‌ترین پرسش‌ها در خصوص سیاست داخلی ایران این است که چرا در دهه‌ی نخست انقلاب، با وجود جنگ، بحران‌های امنیتی و ضعف نهادی، سیاستمدارانی با کیفیتی نسبی پدید آمدند؛ اما در دهه‌های بعد، با وجود گسترش امکانات و نهادها، شاهد افت محسوس کیفیت سیاست‌ورزی بوده‌ایم؟ پاسخ این پرسش را باید در تحول «فرآیند تربیت سیاسی» جست‌وجو کرد.

در دهه‌ی شصت، نیروهای سیاسی عمدتاً از دو بستر به عرصه می‌آمدند: احزاب و تشکل‌های انقلابی مانند حزب جمهوری اسلامی و سازمان‌های وابسته و حتی زندان سیاسی پیش از انقلاب و نهادهای میدانی تازه تأسیس حاصل انقلاب و جنگ تحمیلی یعنی سپاه پاسداران، جهاد سازندگی، کمیته‌ها. هر دوی این بسترها در عمل «مدرسه‌ی سیاست» بودند. حزب جمهوری اسلامی با شبکه‌ی گسترده‌ی خود، امکان آموزش ایدئولوژیک و سیاسی می‌داد و جبهه و نهادهای انقلابی نیز تجربه‌ی عملی تصمیم‌گیری در شرایط دشوار را فراهم می‌کردند. به همین دلیل، کسانی مانند باهنر یا نخستین وزرای دولت رجایی، در عین فقدان سابقه‌ی کلاسیک حکمرانی، مهارت سیاست‌ورزی جمعی و فهم عینی از جامعه داشتند.

اما با انحلال حزب جمهوری اسلامی در 1366 و کاهش تدریجی نقش نهادهای انقلابی که البته مأموریت مستقیم و مرتبطی نیز با موضوع تربیت سیاسی و بازتولید نیروهای سیاسی نداشتند، این چرخه گسسته شد. دهه‌ی 70 نیز با تمرکز بر بازسازی کشور و آغاز دوره‌ی توسعه‌ی اقتصادی فضای مدیریت سیاسی را به سوی نخبگان تکنوکراتی سوق داد که در پی توسعه و اصلاحات اقتصادی بودند. البته در دهه 80 که نظام حکمرانی کشور با اصلاحات سیاسی همراه بود، نهادها و اقداماتی در راستای امر تربیت سیاسی انجام گرفت؛ اما این تلاش پایدار نماند و تربیت سیاستمداران بیش از آنکه نهادی و منظم باشد، بر پایه‌ی «خانواده‌های سیاسی» و «شبکه‌های شخصی» پیش رفت. به‌جای مدرسه‌ی حزبی یا جبهه‌ی میدانی، حلقه‌های کوچک سیاسی یا رسانه‌ای، جایگزین فرآیند آموزش و تمرین شدند.

این گسست در دهه‌های 80 و 90 عمیق‌تر شد. احزاب قانونی یا به‌دلیل ضعف نهادی و یا فشارهای بیرونی، عملاً نتوانستند به مراکز آموزش سیاستمداران تبدیل شوند. نهاد دانشگاهی نیز، که در بسیاری از کشورها محل شکل‌گیری سیاستمداران جوان است، در ایران بیشتر در حوزه‌ی آموزش تخصصی باقی ماند و کمتر به تربیت رهبران سیاسی متخصص پرداخت. نتیجه آن شد که بسیاری از مدیران جوان در دهه‌های اخیر، نه با مسیر تدریجی و نظام‌مند، بلکه با جهش‌های سریع به عرصه‌ی قدرت رسیدند و طبیعتاً در آزمون‌های سیاست‌گذاری و مدیریت کلان دچار خطاهای پرهزینه شدند.

در این میان، مجلس شورای اسلامی که گاه از آن با تعبیر «کارگاه سیاست» یاد می‌شود، در واقع محل تربیت اولیه سیاستمدار نیست؛ بلکه صحنه‌ای است که تنها سیاستمدارِ آماده و شایسته باید وارد آن شود. نمایندگی مردم با ابزارهایی چون قانون‌گذاری عام، تحقیق و تفحص، سوال و استیضاح، نیازمند بلوغ سیاسی از پیش است؛ نه جایی برای یاد گرفتن الفبای حکمرانی. به بیان دیگر، مجلس باید «فیلتر کیفیت» باشد، نه «کلاس مقدماتی».

بنابراین مشکل آن‌جاست که در غیاب زنجیره‌ای روشن برای آماده‌سازی سیاسی از مسیر حزبی و تجربه‌ی محلی گرفته تا مدرسه‌های حکمرانی و بدنه‌ی مدیران ارشد، افراد گاه بدون طی این فرآیند وارد موقعیت‌های خطیری چون نمایندگی یا وزارت می‌شوند و این جایگاه‌های مهم و اثرگذار را به کلاس مقدماتی و عرصه‌ای برای آزمون و خطا فرو می‌کاهند. نتیجه این وضع به وجود آمدن سیاستمداران مقطعی است. چهره‌هایی که شاید یک دوره وزیر شوند، اما بعد از پایان مسئولیت به کنج عزلت می‌روند و سرمایه‌ی تجربه‌ای که می‌توانست در اندیشکده‌ها، شوراهای سیاست‌گذاری یا مدارس حکمرانی به کار آید، بلااستفاده می‌ماند. این در حالی است که در نظام‌های کارآمد، حتی برای «پسامنصب» مدیران سیاسی نیز مسیرهای مشخص طراحی شده است. بانک تجربه، نقش‌های مشورتی اجباری، و سازوکارهای انتقال دانش به نسل بعد در قالب‌های سیاسی و تشکیلاتی دقیق که کار انباشت حافظه سیاسی - سیاستی را تسهیل می‌کنند.

در مقایسه امروز مدیران سیاسی با نسل‌های ابتدایی انقلاب روشن می‌شود که کیفیت سیاستمدار نه صرفاً یک ویژگی فردی، بلکه محصول فرآیندی تاریخی و نهادی است. رجایی و باهنر محصول دوره‌ای بودند که جامعه، تشکل‌ها و نهادهای انقلابی، همگی دست به دست هم داده بودند تا نسلی از مدیران «میدان‌دیده» و «نهادآشنا» بسازند. در مقابل، بسیاری از مدیران امروز محصول فرصت‌های مقطعی‌اند که یا پس از یک دوره وزارت و مسئولیت، به حاشیه می‌روند، یا در جایگاه‌های مهم بدون آمادگی لازم فرسوده می‌شوند. به بیان دیگر، فاصله‌ی امروز سیاست داخلی ایران با میراث رجایی و باهنر نه فقط در بعد اخلاقی، بلکه در نظام تربیت سیاسی و استفاده از سرمایه‌ی مدیریتی است؛ لذا آنچه در ایران امروز نیاز است، بازتعریف فرآیند تربیت مدیران سیاسی و کیفیت این مدیران است: در این میان مجلس و دولت باید مقصد نهایی این فرآیند باشند، نه نقطه‌ی آغاز آن. تنها با چنین نگاهی می‌توان جلوی فرسایش سرمایه‌ی سیاسی را در نظام سیاسی کشور گرفت و حکمرانانی تربیت کرد که تجربه‌ی یک دوره وزارت یا نمایندگی، سکوی اثرگذاری مداومشان باشد نه پایان حضورشان در عرصه سیاست.

(حدیثه ربیعی، مدیر مرکز مطالعات پارلمان اندیشکده حکمرانی شریف)