از ذهن تا بازار و از ایده تا نهاد | پیش از قانون، پیش از بازار، پیش از ثروت | چگونه ایدهها سرنوشت جوامع را مینویسند؟
اقتصادنیوز: آیزایا برلین، در مقاله معروف «دو مفهوم آزادی» مینویسد: «بیش از یکصد سال پیش، شاعر آلمانی هاینه به فرانسویان هشدار داد که قدرت اندیشه را دست کم نگیرند، زیرا مفاهیم فلسفی که در آرامش اتاق کار فیلسوفی پرورانده میشوند، ممکن است تمدنی را نابود کنند».
به گزارش اقتصادنیوز، وقتی به ساختارهای اقتصادی و سیاسی مینگریم، ابتدا مجموعهای از واقعیتهای ملموس و مادی توجه ما را جلب میکند. ما وزارتخانهها، ساختمان مجلس، شهرداری، فرمانداری، ادارات دولتی، کارخانهها، شرکتها، بانکها، مجتمعهای تجاری، بورس و صرافی و... را میبینیم. این نمودهای فیزیکی و نهادی به قدری فضای اطراف ما اشغال کردهاند که بسیاری از افراد و حتی برخی از روشنفکران و دانشگاهیان هم تصور میکنند که تاریخ بشر و اقتصاد سیاسی کشورها صرفاً برآیندی از نیروهای مادی، جبر جغرافیایی، منابع طبیعی یا پیشرفتهای تکنولوژیک است. اما آنچه جهان مادی ما را میسازد، پیش از آنکه در عالم واقعیت تجلی یابد، به شکل یک «ایده» و «اندیشه» در ذهن انسانها جوانه زده است. در واقع، تاریخ اقتصاد سیاسی کشورها، تاریخ ابزارها و منابع نیست، بلکه تاریخ اندیشهها، ارزشها، نگرشها و باورهای انسانهاست.
قدرت اندیشه
«به یاد داشته باشید شما مردان گردنفراز عمل که هیچ نیستید مگر بیآنکه خود بدانید ابزارهایی در دست مردان اندیشه، که در آرامش محقر خویش بسا قطعیترین طرحهای عمل شما را پیشاپیش در افکندهاند.»
این جملهها از شاعر بزرگ آلمانی سده نوزدهم، هاینریش هاینه، در کتابی به نام «تاریخ دین و فلسفه در آلمان» است (1834) که آیزایا برلین در اوایل مقاله معروف خود، «دو مفهوم آزادی» (1958) از آن چنین یاد کرده است:
«بیش از یکصد سال پیش، شاعر آلمانی هاینه به فرانسویان هشدار داد که قدرت اندیشه را دست کم نگیرند، زیرا مفاهیم فلسفی که در آرامش اتاق کار فیلسوفی پرورانده میشوند، ممکن است تمدنی را نابود کنند.»
آیزایا برلین، فیلسوف لیبرال، در اغلب آثار خود به اهمیت ایدهها و اندیشهها پرداخته است. از او کتابهای زیر به فارسی ترجمه و منتشر شده است: «آزادی و خیانت به آزادی»، «قدرت اندیشه»، «ریشههای رومانتیسم»، «ذهن روسی در نظام شوروی»، «کارل مارکس»، «متفکران روس»، «چهار مقاله درباره آزادی»، «خارپشت و روباه»، «مجوس شمال» و «سرشت تلخ بشر».
اهمیت ایده در اقتصاد
اقتصاد در ذات خود چیزی جز مطالعه کنشهای انسانی نیست و انسانها، برخلاف جانوران یا اشیاء فیزیکی، بر اساس غریزه کورکورانه یا قوانین مکانیکی حرکت نمیکنند. هر انسانی که دست به یک انتخاب اقتصادی یا سیاسی میزند، در پسِ ذهن خود هدفی دارد و برای رسیدن به آن هدف، از ابزارهایی که فکر میکند مناسبتر است بهره میبرد. این «فکر کردن» و «ارزیابی کردن» همان نقطه شروع اقتصاد است.
هیچ منبع فیزیکی به خودی خود ارزشمند نیست، مگر آنکه ذهن انسان به آن ارزش بدهد. نفت میلیونها سال در زیر زمین وجود داشت، اما تنها زمانی به یک منبع استراتژیک در اقتصاد سیاسی جهان تبدیل شد که اندیشه و دانش انسانی راه استفاده از آن را کشف کرد و ارزش آن را درک نمود. بنابراین، این ماده یا جغرافیا نیست که سرنوشت جوامع را تعیین میکند، بلکه ایدههایی است که به ما میگویند چگونه باید با دنیای مادی تعامل کنیم.
وقتی میپذیریم که محرک اصلی هر عمل انسانی، افکار و باورهای اوست، به ناچار باید بپذیریم که نهادهای اقتصادی و سیاسی نیز چیزی جز تجلی این افکار و باورها نیستند. اگر جامعهای به این باور برسد که تجارت آزاد و مبادله داوطلبانه راه رسیدن به رفاه است، اقتصاد سیاسی آن جامعه به سمت بازارهای باز، مبادله و معامله با کشورهای دیگر و نهادهای حامی مالکیت خصوصی حرکت میکند. در مقابل، اگر اندیشه غالب بر یک جامعه این باشد که ثروت یک پدیده ثابت است و برای ثروتمند شدن باید حق دیگران را غصب کرد، آن جامعه نهادهایی مبتنی بر زور، مصادره و کنترل دولتی بنا خواهد کرد.
خبر مرتبط ثروت ملل از کجا میآید؟؛ از قواعد بازی تا قدرت ایدهها | انباشت سرمایه مهمتر است یا انباشت ایدهها؟توهم برنامهریزی
یکی از مهمترین دلایلی که ثابت میکند ایدهها نقش اصلی را در اقتصاد سیاسی دارند، شکست فاجعهبار سیستمهایی است که سعی کردند جامعه را از بالا به پایین و بر اساس یک نقشه از پیش تعیینشده مهندسی کنند. در طول قرن بیستم، میلیونها انسان قربانی اندیشهای شدند که گمان میکرد میتوان اقتصاد یک کشور بزرگ را مانند یک ماشین مکانیکی توسط یک گروه کوچک از متخصصان و برنامهریزان مرکزی هدایت کرد.
این رویکرد فاجعهبار ریشه در یک خطای شناختی و یک غرور فکری خطرناک داشت: این توهم که یک نهاد مرکزی میتواند به تمام اطلاعات و دانشهای موجود در یک جامعه دسترسی داشته باشد. اما واقعیت این است که دانشی که اقتصاد را به حرکت درمیآورد، دانشی متمرکز و قابل ثبت در دفاتر دولتی نیست. این دانش، دانشی پراکنده، محلی و ضمنی است. هر فرد در جامعه قطعه کوچکی از این پازل عظیم را در اختیار دارد؛ دانشی درباره نیازهای لحظهای خود، مهارتهای خاص شغلیاش، شرایط محلهاش و فرصتهای زودگذری که تنها خودش قادر به دیدن آنهاست. وقتی به انسانها آزادی عمل داده میشود تا بر اساس ایدهها و دانش فردی خود عمل کنند، یک نظم شگفتانگیز و خودجوش در جامعه شکل میگیرد. در این حالت، اقتصاد سیاسی به گونهای تکامل مییابد که میلیونها انسان بدون آنکه یکدیگر را بشناسند، از طریق سیستم قیمتها با یکدیگر ارتباط برقرار کرده و نیازهای هم را برآورده میکنند. قیمتها در یک بازار آزاد صرفاً اعدادی روی برچسب کالاها نیستند، بلکه سیگنالهایی قدرتمند و حامل اطلاعاتاند که ترجیحات، ایدهها و کمیابی منابع را به همه مخابره میکنند. هنگامی که یک دولت تلاش میکند این سیستم طبیعی و خودجوش را با برنامهریزی متمرکز جایگزین کند، در واقع در حال از بین بردن جریان اطلاعات و خاموش کردن میلیونها ایده فردی است. نتیجه چنین اقدامی، هر چقدر هم که با نیتهای خیرخواهانه انجام شود، فروپاشی اقتصادی و از بین رفتن آزادیهای فردی است، زیرا هیچ ذهن یا سازمان متمرکزی ظرفیت پردازش پیچیدگیهای بینهایت کنشهای انسانی را ندارد.
پیوند اقتصاد با آزادیهای فردی
پیوند میان اقتصاد و آزادیهای فردی آنقدر عمیق است که نمیتوان آنها را از یکدیگر تفکیک کرد. برخی تصور میکنند میتوان آزادی اقتصادی را از آزادیهای سیاسی و مدنی جدا کرد، اما تجربه تاریخی نشان داده است که هرگونه تلاش برای کنترل کامل اقتصاد، به ناچار به کنترل کامل زندگی انسانها میانجامد.
وقتی یک قدرت مرکزی تصمیم میگیرد که چه چیزی باید تولید شود، چه کسی باید کار کند، دستمزدها چقدر باشد و کالاها چگونه توزیع شوند، در واقع در حال تصمیمگیری درباره تمام جنبههای زندگی شهروندان است. در چنین سیستمی، انسانها دیگر موجوداتی آزاد با توانایی انتخاب نیستند، بلکه به ابزارهایی برای اجرای برنامههای کلان دولت تبدیل میشوند. ریشه این تمایل به کنترل همهجانبه، اغلب به یک اندیشه به ظاهر جذاب اما بینهایت خطرناک بازمیگردد: ایده رسیدن به یک جامعه کامل و بینقص یا همان آرمانشهر.
تاریخ بشر همواره شاهد مبارزان سیاسی یا روشنفکرانی بوده که گمان میکردند به حقیقت نهایی دست یافتهاند و میخواستند بهشتی روی زمین بنا کنند. از لنین و استالین و خروشچف تا هیتلر و مائو و موسولینی همگی شعارهای به ظاهر زیبایی میدانند اما میلیونها انسان را به کام مرگ کشاندند.
آنها معتقد بودند که تمام ارزشهای خوب انسانی مانند آزادی، برابری، عدالت و اخلاق میتوانند در یک هماهنگی کامل با هم جمع شوند. اما این نگرش از یک واقعیت بنیادین درباره طبیعت بشر غافل است: ارزشهای انسانی اغلب با یکدیگر در تضاد هستند و نمیتوان همه آنها را به طور کامل و همزمان به دست آورد.
به عنوان مثال، ارزش برابری مطلق در توزیع ثروت، به طور ذاتی با ارزش آزادی عمل فردی در تضاد است. اگر بخواهیم همه انسانها در پایان هر روز ثروت کاملاً برابری داشته باشند، باید دائماً در زندگی آنها دخالت کنیم، جلوی خلاقیتهای فردی را بگیریم، پاداش تلاش بیشتر را مصادره کنیم و مانع از شکلگیری هرگونه تفاوت شویم. این کار نیازمند یک نیروی قهریه بسیار قدرتمند است که در نهایت همان آزادی را که قرار بود بخشی از آن جامعه ایدهآل باشد، نابود میکند.
پذیرش این واقعیت که ارزشهای ما میتوانند با هم در تضاد باشند و هیچ راهکار جادویی برای حل و فصل تمام تناقضات بشری وجود ندارد، تنها نیازمند درس گرفتن از تاریخ و پذیرش کثرت و تنوع میان آدمیان است. جوامعی که به آزادی و رفاه رسیدهاند، جوامعی هستند که تنوع ایدهها، اهداف و سبکهای زندگی را پذیرفتهاند. آنها به جای آنکه بخواهند یک هدف واحد را به کل جامعه تحمیل کنند، چارچوبی از قوانین کلی و بیطرفانه ایجاد کردهاند تا افراد بتوانند در آرامش و امنیت، اهداف و ایدههای متفاوت خود را دنبال کنند. در مقابل، فجیعترین دورههای تاریخ، چه در دوران حکومتهای استبدادی راستگرا و چه چپگرا، زمانی رقم خورده است که یک حکومت خواسته است ایده واحد خود از «خیر مطلق» را به زور بر جامعه تحمیل کند و در این راه، هرگونه تفکر انتقادی و ایده متفاوت را به عنوان تهدیدی علیه رستگاری جمعی سرکوب کرده است.
خبر مرتبط تراژدی وحدتنظر روشنفکران ایرانی در اقتصاد | پایهریزی «اقتصاد دستوری» با دو نیروی سوسیالیسم و ناسیونالیسم اقتصادیتصویر معروف از نظرات 12 روشنفکر و نویسنده معروف ایرانی درباره مدیریت اقتصادی دولت موقت و نظام اقتصادی مطلوب پس از اتقلاب اسلامی که بریده یک نشریه منتشر شده در سال 1358 است
رقابت بر سر ایدهها
اگر بپذیریم که نهادها محصول اندیشهها هستند، آنگاه روشن میشود که مهمترین رقابت در عرصه اقتصاد، رقابت بر سر سرمایه، نفت یا فناوری نیست؛ بلکه رقابت بر سر ایدههاست. هیچ جامعهای صرفاً با تصویب چند قانون یا تغییر چند مدیر دگرگون نمیشود. قوانین و سیاستها خود محصول جهانبینی کسانی هستند که آنها را مینویسند. اگر قانونگذار به این باور رسیده باشد که دولت منشأ اصلی ثروت است، قوانین نیز در جهت گسترش قدرت دولت نوشته خواهند شد. اگر سیاستگذار تصور کند که سودآوری مترادف با استثمار است، مالیات، مقررات و محدودیتها نیز در همین مسیر طراحی خواهند شد. اما اگر باور غالب این باشد که ثروت از مسیر نوآوری، کارآفرینی، سرمایهگذاری و مبادله داوطلبانه خلق میشود، نهادهایی شکل خواهند گرفت که از مالکیت خصوصی، قراردادها، رقابت و آزادی اقتصادی حمایت میکنند.
از همین روست که تحولات بزرگ اقتصادی، پیش از آنکه در کارخانهها، بازارها یا بانکها رخ دهند، در دانشگاهها، کتابها، روزنامهها، اندیشکدهها و حتی در گفتوگوهای روزمره مردم آغاز میشوند. پیش از آنکه سیاستی اجرا شود، ابتدا باید به صورت یک ایده پذیرفته شود. هیچ دولتی یکشبه خصوصیسازی نمیکند، تعرفهها را کاهش نمیدهد یا بانک مرکزی مستقلی ایجاد نمیکند، مگر آنکه پیش از آن، افکار عمومی و نخبگان به ضرورت چنین تغییراتی قانع شده باشند. به همین ترتیب، هیچ جامعهای نیز ناگهان به سمت اقتصاد دستوری، کنترل قیمتها یا ملیسازی گسترده حرکت نمیکند؛ این سیاستها نیز ابتدا در قالب نظریهها، شعارها و باورهای عمومی مشروعیت پیدا میکنند و سپس به قانون تبدیل میشوند.
به همین دلیل است که روشنفکران نامدار تاریخ صرفاً معلمان باسواد یا خطیبان جذاب نبودند؛ آنان معماران اندیشه بودند. تأثیر روشنفکرانی چون شریعتی، آل احمد، شاملو، احسان طبری، بیژن جزنی، رضا براهنی یا عبدالکریم سروش را نمیتوان تنها با تعداد کتابهایی که نوشتهاند سنجید، بلکه باید آن را در تصمیمات سیاسی، اقتصادی و نهادی جستوجو کرد که متأثر از آرا و اندیشههای آنها اتخاذ شده است.
بسیاری از جنگها، انقلابها، اصلاحات اقتصادی و حتی بحرانهای مالی، بازتاب نبردهایی بودهاند که سالها پیش در قلمرو اندیشه آغاز شده بودند. این واقعیت، مسئولیت روشنفکران، دانشگاهیان، هنرمندان، روزنامهنگاران و نویسندگان را نیز سنگینتر میکند. گاهی تصور میشود که مقالهای در یک نشریه، کتابی در یک کتابخانه یا سخنرانیای در یک دانشگاه، تأثیری محدود و موقتی دارد، اما تاریخ بارها خلاف این را نشان داده است. اندیشهها عمر بسیار طولانیتری از دولتها دارند. دولتها سقوط میکنند، احزاب از میان میروند و سیاستمداران فراموش میشوند، اما ایدههایی که بتوانند ذهن یک یا چند نسل را تسخیر کنند، دههها و گاه قرنها بر مسیر تاریخ اثر میگذارند.
اقتصاد نیز بیش از هر حوزه دیگری به این حقیقت وابسته است، زیرا اقتصاد علم انتخابهای انسانی است و انتخابها بدون ارزشها و باورها معنا ندارند. دو جامعه ممکن است از نظر منابع طبیعی، جمعیت، موقعیت جغرافیایی یا حتی سطح فناوری بسیار شبیه یکدیگر باشند، اما اگر یکی به آزادی، مسئولیت فردی، مالکیت خصوصی و رقابت باور داشته باشد و دیگری به کنترل دولتی، توزیع دستوری و بیاعتمادی به بازار، مسیر توسعه آنها بهکلی از هم جدا خواهد شد. تفاوت میان کره جنوبی و کره شمالی، آلمان غربی و آلمان شرقی یا هنگکنگ و بسیاری از اقتصادهای برنامهریزیشده، پیش از آنکه ناشی از تفاوت در منابع باشد، حاصل تفاوت در ایدههایی بود که نهادهای اقتصادی آنها را شکل داد.
همچنین بخوانید