امام صادق (ع) معمار بزرگترین انقلاب علمی تاریخ شیعه / وقتی همه مشغول جنگ قدرت بودند، امام صادق (ع) مشغول جنگ با جهل شدند
امام صادق (ع) نه تنها صادقترین امام، بلکه معمار بزرگترین انقلاب علمی تاریخ تشیع بودند. اگر امروز شیعه صاحب چنین گنجینه عظیمی از علم، فقه، حدیث و کلام است، 90 درصد آن مرهون نورتابان ششم است.
سرویس فرهنگ و هنر مشرق - امام صادق سلام الله علیه از طرف پدر فرزند امام باقر (ع) هستند. نام مبارکشان جعفر و لقبشان صادق است و کنیه حضرت (ع) ابوعبدالله است. کنیه آقا حضرت سیدالشهداء (ع) و نیز آقا امام صادق (ع) هر دو اباعبدالله بوده است، با این تفاوت که در علم حدیث و مباحث مربوط به آن، هر کجا گفته شود ابوعبدالله یعنی آن حدیث از امام صادق (ع) است. هر کجا در کتب روائی دیدید که روایتی یا حدیثی از ابوعبدالله نقل شده است، باید بدانید که منظور آقا امام صادق سلام الله علیه هستند. اگر قرار باشد که روایت و یا حدیثی از آقا حضرت سیدالشهداء (ع) نقل نمایند، مینویسند: «عَن ألحُسین علیهِ السلام». ولی لقب عمومی و کنیه عمومی امام حسین (ع) همان اباعبدالله است.
علت اینکه به آقا امام صادق (ع) لقب صادق دادهاند این بوده است که چون در اولاد رسول خدا (ص) دو نفر جعفر هستند و لازم بوده است که این جعفر یعنی آقا امام صادق (ع) ممتاز شود و از ابتداء مردم بدانند که اگر جعفر دیگری ادعای امامت نمود، قطعاً دروغگو است، لذا لقب امام صادق (ع)، به همین جهت صادق شده است.
جعفر دیگری هست که او پسر آقا امام علیالنقی (ع) و برادر آقا امام حسن عسکری (ع) است و چون در ادعای امامتش کاذب است، لذا برای اینکه بعدها مردم در رابطه با ادعای کذب او به اشتباه نیافتند، امام ششم ما ملقب به امام جعفر صادق (ع) شدند. این نیز مضمون روایتی است که وقتی پیامبر (ص) القاب ائمه علیهم السلام را برای جابر بن عبدالله انصاری رحمه الله علیه بیان میفرمودند، جابر از آقا رسولالله (ص) سئوال میکند که چرا ششمین جانشین شما صادق است و حال آنکه همه آنها راستگو هستند؟ پیغمبر (ص) فرمودند: «به دلیل این که در میان اولاد من یک جعفر دیگری نیز خواهد بود و چون او به دورغ ادعای امامت خواهد کرد، پس این فرزند و جانشین ششم من صادق است و در ادعای امامتش راستگو است».(1)
والده ماجده
مادر بزرگوار آقا امام صادق (ع) خانم ام فَروِه بودهاند و نام مبارکشان فاطمه است. ایشان دختر قاسم ابن محمد بن ابیبکر بودند. (2) محمد بن ابوبکر یکی از بهترین اصحاب آقا امیرالمؤمنین (ع) بود. اگرچه پدرش ابوبکر بوده است ولی محمد از دو سالگی در منزل حضرت امیر (ع) بود و رشد یافت. آقا امیرالمؤمنین (ع) اسماء بنت عُمیس را بعد از ابوبکر و بعد از آنکه عدهاش تمام شد، برای خودشان تزویج فرمودند و در آن زمان محمد در حدود دو سال سن داشت. (3)
خداوند از اسماء نیز دو پسر به امیرالمؤمنین (ع) به نامهای عون و یحیی مرحمت فرمود، که آن دو نفر در کربلا و در رکاب آقا حضرت سیدالشهداء (ع) به شهادت رسیدند. (4) البته بنا بر قولی نیز یحیی در کودکی از دنیا رفته بود. (5) اسماء از زن های بسیار خوب و دارای مقام در تاریخ اسلام بود. این را هم بدانیم که اسماء قبل از ابوبکر، همسر جعفر بن ابیطالب رضوان الله تعالی علیهما برادر آقا حضرت امیر سلام الله علیه بوده است و عبدالله بن جعفر که همسر خانم حضرت زینب سلام الله علیها بود نیز فرزند همین خانم یعنی اسماء است. (6)
تربیت علوی محمد بن ابیبکر
زمانی که جعفر بن ابیطالب علیهما السلام در سال هشتم هجری و در جنگ موته به شهادت رسید، (7) ابوبکر با اسماء ازدواج نمود و دارای این پسر یعنی محمد شد. اسماء مَحرم اهل بیت علیهم السلام بوده است. تنها زنی که در مراسم غسل، تکفین و تدفین بیبی دو عالم خانم حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها حضور داشت و شریک امورات بود و کمک آقا حضرت امیر سلام الله علیه کرده بود، همین اسماء بوده است. (8) بنابراین وقتی با آقا امیرالمؤمنین (ع) ازدواج نمود، پسرش محمد نیز در منزل آن حضرت (ع) بود و در تمام مدتی که در منزل ایشان بود، طعام آقا امیرالمؤمنین (ع) را خورد و تحت تربیت امام (ع) بوده است.
قاسم ابن محمد بن ابیبکر شاگرد مبرز امام سجاد (ع)
محمد بن ابوبکر چند پسر داشت که یکی از آنها قاسم بود. محمد در زمان آقا امیرالمؤمنین (ع) در مصر به شهادت رسید و در آن زمان از او چهار فرزند خردسال به جای مانده بود. این چهار فرزند شامل دو پسر و دو دختر بودند که اینها را عایشه تحت تکفل خودش گرفت. (9) عایشه خواهر محمد بود، ولی از پدر یکی و از مادر جدا بودند.
قاسم که پسر بزرگتر محمد بود پس از اینکه به سن رشد رسید، به دنبال کسب علم رفت و در مدینه از شاگردان خوب و مبرز آقا امام زینالعابدین (ع) و از حواریون آن امام (ع) بود. امام سجاد (ع) تعدادی اصحاب داشتند که از حواریون ایشان بودند، همانند حواریون حضرت عیسی عَلی نَبینَا وَ آلِهِ وَ عَلیهِ اَلسَلام.
حواریون حضرت سجاد (ع) برای ایشان واقعاً خیلی خصوصی بودند و یکی از این افراد قاسم بن محمد بن ابوبکر بود. قاسم دختری داشت به نام فاطمه، که این دختر همسر آقا امام باقر (ع) شد و از همین دختر امام صادق (ع) متولد گردیدند. لذا والده ماجده آقا امام صادق (ع) فاطمه دختر قاسم بن محمد بن ابوبکر هستند. همسر قاسم بن محمد نیز دختر عمویش اسماء بنت عبدالرحمن بن ابوبکر بوده است. (10) قاسم یک عموئی داشت به نام عبدالرحمن بن ابوبکر که با دختر او ازدواج نموده بود.
قاسم بن محمد در مکتب آقا امام سجاد (ع) زانوی تلمذ بر زمین زده بود و از فقیهان بزرگ در مدینه بود که دانشمندان از جانب او حدیث نقل کرده اند. فاطمه دختر قاسم نیز برای همسری امام باقر (ع) و مادری امام صادق (ع) برگزیده شد. اینها همه نشانه های عظمت و توانائی و قدرت پروردگار مهربان عالم است. نظر لطف و عنایات امام معصوم نیز بر روی افراد بسیار حائز اهمیت است. اگر نظر مهر و رأفت و رشد دهندگی امام معصوم به کسی که حتی در ادنی درجه حیات باشد قرار بگیرد، او را به اعلی علیین میرساند.
به ذره گر نظر لطف بوتراب کند بر آسمان رود و کار آفتاب کند
لذا میبینیم که کسی مثل محمد بن ابیبکر با نظر عنایت تعالی بخش آقا امیرالمؤمنین (ع) به کجا میرسد و امتداد نسل او نیز چگونه رشد یافته و عالی می شوند. تا یار که را خواهد و میلش به که باشد!؟
بههر حال مادر گرامی آقا امام صادق (ع) خانم ام فروه بودند که بسیار خانم با فضیلتی بودند و بسیار نیز مورد احترام اهل بیت بودند.
کشمکشهای بنیامیه و بنیالعباس بر سر قدرت
جریانات زندگی امام صادق (ع)، جریانات بسیار مفصلی در دوره های مختلف بوده است. یک قسمت دوران حیات با برکت ایشان در دوران بنی امیه ملعون، یعنی اواخر دوران آن ظالمین بوده است. مدت امامت آن حضرت (ع) نیز نسبت به حضرات ائمه دیگر به غیر از آقا حضرت صاحب ارواحنا فداه طولانیتر بود و حدود سی و پنج سال طول کشید. بعد از پدر بزرگوارشان، سن شریفشان در حدود بیست و نه سال بوده است.
همانگونه که عرض شد، یک قسمت اول دوران امامت امام (ع) در دوران بنی امیه و معاصر با چند خلیفه بنی امیه بود که حکومت هایشان طولانی نبوده است و هر کدام در حدود دو تا سه سال حکومت داشته اند و عمده عمر شریف را معاصر با بنی العباس بوده اند. یعنی دقیقاً زندگی حضرت (ع) در زمانی قرار گرفته بود که جنگ میان این دو طایفه بوده است. جنگ و درگیری بین بنی امیه ای که حکومت را در دست داشتند و بنی العباسی که قیام کرده بودند تا حکومت را از چنگال آنان بیرون بیاورند. در این بین آقا امام صادق (ع) از فرصت بهترین استفاده را فرمودند و در مدینه مجالس درس را برپا کرده بودند.
بنی العباس ابتدای قیامشان، دعوتشان را به نام اهل بیت پیغمبر (ص) اعلام کردند و این ترفند آنان برای جذب حداکثری مردم بود. آنها بیان می داشتند که ما از اهل بیت پیغمبر (ص) هستیم و خودشان را فرزندان عموی پیامبر (ص) معرفی کرده بودند.
در این میان ایرانیان بخصوص به جهت اینکه از اصل ماجرا بهطور صحیحی با خبر نبودند و نیز به دلیل اینکه عباسیان قیامشان را ابتدا از خراسان آغاز نموده بودند با آنان همراهی کردند. (11) خراسان از مدینه دور بوده است و اخبار یا طولانی مدت به آنجا میرسید و یا اصلاً نمی رسید و عمده مردم با اطلاع نبودند که فرزندان و اهل بیت پیغمبر (ص)، فرزندان عباس عموی ایشان نیستند، بلکه اولاد حضرت زهرا سلام الله علیها هستند. لذا بنی عباس ابتدا در خراسان به نام آل پیغمبر (ع) شروع به قیام نمودند و در آنجا شیعیان نیز که از ظلم های بنیامیه به ستوه آمده بودند با آنان به عنوان اینکه اینها از اهل بیت رسولخدا (ص) هستند، همراهی و مشایعت کردند.
البته شیعیان تصمیم داشتند که پس از پیروزی این قیام، آقا امام صادق (ع) را به عنوان خلیفه خود معرفی نمایند. حضرت صادق (ع) هم میدانستند که این قیام به نفع شیعیان پیش نخواهد رفت، زیرا عباسیان را خوب میشناختند و وقتی انسان میداند و علم دارد که چیزی یا امری به درستی پیش نخواهد رفت، طبیعتاً نتیجه ندارد که در آن وارد گردد.
در همان بحران قیام، ابوسلمه که از سران آن قیام بود، سه نامه نوشت. دقت شود که این شخصی که نامه نوشت، ابوسلمه بوده نه ابومسلم. دو نفر در آن زمان در این قیام حضور فعال داشتند. یکی ابومسلم خراسانی (12) بود و دیگری نیز ابوسلمه خلال (12) که به این ابوسلمه، وزیر آل محمد (ص) نیز گفته شده بود. (13)
ابو سلمه شیعه بود ولی برای بنی العباس اقدام به قیام کرده بود. ابوسلمه یکی از نامه ها را به محضر آقا امام صادق (ع) نوشت و یک نامه را نیز به عمر بن علی بن الحسین علیهما السلام و یک نامه را نیز به محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن که نبیره حضرت امام حسن مجتبی (ع) بود نوشت و هر سه نفر را به خلافت دعوت نمود. به قاصدی که قرار بود نامه ها را ببرد و نامش محمد بن عبدالرحمن اسلم بود، گفت که نامه اول را به جعفر بن محمد (ص) بدهد و اگر ایشان پذیرفتند، آن دو نامه دیگر را به دو نفر بعدی ندهد و چنانچه ایشان نپذیرفتند، نامه دوم را به عمر بن علی بن الحسین (ع) بدهد. (15) امام سجاد (ع) پسری داشتند به نام عمر که انسان با فضیلتی بود. ابو سلمه به قاصد گفت که اگر عمر بن علی بن الحسین علیهما السلام خلافت بر ما را پذیرفت، نامه سوم را به نفر بعدی ندهد، و اگر او نیز نپذیرفت، نامه سوم را به نبیره امام حسن (ع) بدهد. دقیقاً مشخص نیست که این ابوسلمه واقعاً انسان سادهای بوده است و از نقشه های شوم ابومسلم و برنامه ریزی های بنی عباس خبر نداشته و غافل بوده و یا اینکه واقعاً میخواسته منتهای نظر امام (ع) را بداند که چنین نامهای را برای حضرت (ع) نوشته بود.
طبیعی است که آقا امام جعفر صادق (ع) از تمام جزئیات این امور اطلاع کامل داشته باشند. گاهی در برخی اماکن و محیط ها جو موجود ما را تحت تأثیر خود قرار میدهد و گاهی از آینده خبر نداریم و تجزیه و تحلیل درستی را نمیتوانیم از وضع موجود و عاقبت کار داشته باشیم. لذا ممکن است بر مبنای همین قضایا، تصمیمات سطحی و حتی غیر عاقلانه هم بگیریم. اما حضرات ائمه سلام الله علیهم اجمعین در سیاست، روی دست نداشتهاند و طبیعتاً به خاطر علومی که در نزدشان هست، همه چیز را، حتی از آینده خبر داشته و دارند. در زیارت جامعه کبیره میخوانیم: «وَ سَاسَهَ العِبَادِ وَ أَرکَانَ البِلاَد» یعنی شما برترین سیاستمداران در میان عباد خدا هستید. لذا عمق مطلب را میدانند. امام صادق (ع) عمق تمامی آن دعوت و برنامه های بنی العباس را میدانستند. امام (ع) ریشه نگارش آن نامه را از ابتدا و شروع آن و اینکه تا محضرشان رسیده را میدانستند.
بهر جهت نامه ها را قاصد به مدینه رساند و شب هنگام بود که اول به خدمت آقا امام صادق (ع) رفت و نامه را تقدیم کرد. حضرت (ع) نامه را مطالعه فرمودند و دیدند که در آن نوشته اند که ما مردم خراسان بر علیه بنی امیه قیام کردهایم و از شما درخواست داریم که پیشوائی و خلافت ما را بپذیرید. بعد از اینکه امام (ع) این نامه را مطالعه فرمودند، نامه را بر روی شعله چراغ گرفتند و آن را سوزاندند. (16)
قاصد از امام (ع) پاسخ نامه را درخواست کرد و حضرت (ع) به او فرمودند: «جواب من همان بود که دیدی. من با ابو سلمه چه کار دارم؟ ابو سلمه شیعه دیگران است».(17) بنابر این قاصد از منزل امام (ع) خارج شد و به سمت منزل عمر بن علی بن الحسین علیهما السلام رفت و نامه دوم را به او تحویل داد. عمر بن علی (ع) از ارادتمندان و تابعین آقا امام صادق (ع) بوده است. قاصد برای ایشان توضیح داد که شبیه همین نامه را ابتدا برای امام صادق (ع) برده است و عمر از او پرسید که امام صادق (ع) چه پاسخی دادند؟ قاصد نیز آنچه که از پاسخ امام (ع) دریافت کرده بود را برای عمر بن علی (ع) توضیح داد. عمر بن علی (ع) نیز به همان صورتی که آقا امام صادق (ع) عمل کرده بودند، نامه را سوزاند و گفت: «پاسخ من نیز همین است و هر آنچه که جعفر بن محمد (ع) صلاح بدانند و بفرمایند، همان پاسخ من نیز هست».
قاصد نامه سوم را به نزد محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن که نبیرهی امام مجتبی (ع) بود برد. محمد بن عبدالله شخصی بود که حب ریاست داشت و سر پر شور و شری داشت و علاوه بر این به طور طبیعی از آینده نیز خبر نداشت، بسیار انسان سادهای هم بود. طبیعتاً یک همچنین انسانی از نقشه های پشت پرده این قیام نیز بی اطلاع بود. قاصد هم به او نگفت که دو نامه مشابه این را قبلاً به نزد آقا امام صادق (ع) و عمر بن علی (ع) برده است. فردای آن روز محمد بن عبدالله خدمت آقا امام صادق (ع) رسید و خیلی با افتخار گفت: «شیعیان ما در خراسان قیام کرده اند و از من برای خلافت دعوت نمودند و من آمده ام تا با شما در این رابطه مشورت کنم».(18)
آقا امام صادق (ع) به او فرمودند: «ای محمد! آیا این شیعیان که میگوئی شیعیان تو هستند؟ آیا نامهای آنان را میدانی؟» محمد گفت: «خیر، من نامشان را نمیدانم». امام (ع) فرمودند: «اهل خراسان در کدام زمان شیعه تو بوده اند؟ و چگونه شیعه تو بوده اند که تو نامشان را نمیدانی!؟ آیا میدانی که این قیام دسیسه و دسته بندی بنیالعباس است و اصلاً برای تو نیست؟ تو خود را به کشتن میدهی و این خلافت برای تو حاصل نخواهد شد. این مردمی که برای تو نامه نوشته اند، اسبابی را فراهم نموده اند و به دنبال کسب قدرت برای خودشان هستند و فقط از نام تو استفاده خواهند کرد. بدان که مردم خراسان شیعه تو نیستند و ابوسلمه فریب خورده و جانش را به خطر افکنده است».(19)
امام صادق (ع) از باب خیرخواهی و نصیحت به محمد بن عبدالله توصیه فرمودند که از این قضیه کناره گیری نماید تا خود و خانواده اش سالم بمانند، اما محمد بن عبدالله با ناراحتی به امام تهمت حسادت زد و حضرت (ع) را حسود خواند. امام صادق (ع) به محمد فرمودند: «ابتدا و قبل از تو عین این نامه برای من آمده بود و من آن را نپذیرفتم و سوزاندم. پس من نسبت به تو حسادتی ندارم. من تلاشم را کردم تا اصل این ماجرا را بدانی. زیرا آنچه در پس این قیام است را من میدانم».(20)
اصل ماجرای این قیام این بوده است که اولین نفر از عباسیان یعنی ابراهیمِ امام که در زندان اُمویان بود، برادرش ابوالعباس عبدالله سفاح را به عنوان جانشین خود معرفی نمود و به او دستور داد تا به کوفه برود و او نیز به همراه خاندان عباسی، مخفیانه وارد کوفه شدند. ابراهیم امام برای ابومسلم خراسانی، ابوسلمه خلال و قحطبه نامه هائی نوشته بود و این مطلب را برایشان تشریح کرده بود. ابراهیم همچنین از ابومسلم خراسانی خواسته بود که به خراسان برود و مردم را برای قیام عباسیان دعوت کند. ابراهیم به ابومسلم گفته بود که در این قیام هر کس که سنش به چهارده سال رسیده باشد و با ما مخالفت نمود را گردن بزن. (21)
ابومسلم خراسانی
ابومسلم در 25 رمضان سال 129 ه. ق پرچم های سیاه را بیرون آورد و قیامش را آغاز نمود و پیشروی خود را شروع کرد. ابومسلم خونریز جانی ششصد هزار نفر را کشت (22) تا توانست عباسیان را بر سر کار بیاورد. با کوچکترین ایراد و اعتراضی از سوی هرکسی به شدت برخورد میکرد و گردن شخص معترض را به راحتی از بدنش جدا مینمود. آقا امام صادق (ع) طبیعتاً از این ماجراها خبر داشتند و آینده کار را میدانستند.
نقل است که یک روز ابومسلم در خراسان بر بالای منبر بود. یک جوانی در پای منبر بلند شد و سئوال کرد که چرا شعار و رنگ قیام شما سیاه است. ابومسلم در هنگام قیام، خودش و پیروانش همه لباسهای سیاه به تن کرده بودند و پرچمهای سیاه را نیز برافراشته بودند. ابو مسلم به آن جوان گفت: «برای من نقل نموده اند که وقتی که پیامبر (ص) وارد مدینه شدند، عمامه سیاه بر سر داشتند و ما نیز بر همین اساس شعار و لباسمان و رنگ قیاممان را سیاه قرار دادیم. جلاد گردن این جوان را بزن تا دیگر نتواند سئوال کند!». ابومسلم جواب شخص سئوال کننده را داد و درجا دستور داد گردن او را بزنند تا دیگران نیز جرأت سئوال کردن نداشته باشند و کسی نیز حق هیچگونه اعتراضی نداشته باشد. (23)
ابومسلم از این خوش خدمتی که به بنی العباس نمود، هیچ خیری ندید و به دستور منصور عباسی کشته شد و فقط یک عمله ای برای ظالمین و ظلم آنان بود. او یک زمانی قبل از قیام عباسیان به خدمت آقا امام صادق (ع) رسیده بود و مسائلی را با امام (ع) مطرح نموده بود. وقتی از مجلس امام (ع) خارج شد، حضرت (ع) فرمودند: «وای بر امت پیغمبر (ص) از دست این شخص!».
هنوز قضایای قیام بنی عباس مطرح نشده بود و هیچ مسئله ای هنوز روشن نبود و در آن زمان ابومسلم خدمت حضرت (ع) رسیده بود. به محضر حضرت صادق (ع) رفته بود و یک مقداری هم لباسهایی را از خراسان برای امام (ع) برده بود. حضرت (ع) به او فرمودند: «نام تو چیست؟ آیا تو عبدالرحمن نیستی؟». عرض کرد: «بله؛ من عبدالرحمن هستم». بعد از آنکه از محضر امام (ع) خارج شد، حضرت (ع) آن جمله را فرمودند و ادامه دادند: «این شخص در میان مردم کشتار وسیعی را به راه خواهد انداخت و این کار را برای بنی العباس انجام خواهد داد و از این خدماتی که به آنان میکند، هیچ چیزی به او نخواهد رسید».
امام صادق (ع) از تمام این مسائل از قبل از وقوع آنها اطلاع داشتند در حالیکه افراد عادی مثل همان نبیره امام مجتبی (ع) انسانهای عادی و ساده ای بودند که نه سیاست را میدانستند و نه اطلاعاتی از قبل و بعد از جریانات داشتند و هرگز علومی را که خداوند به امام صادق (ع) داده بود را نمی توانستند داشته باشند. بنیالعباس با همین نامه هائی که به افراد مختلف نوشتند، کیفیت سیاست آنها را دریافتند و حامیان آنان را نیز شناسائی کردند و به مرور تمام آنها را به قتل رساندند. همین سادات بنیالحسن (ع) را که بنی العباس قتل عام کردند، بههمین صورت شناسائی کردند و کشتند و سادات بنیالحسن (ع) نیز مشکلشان این بود که از آقا امام صادق (ع) حرف شنوی نداشتند و لذا به این صورت گرفتار شدند. سادات بنیالحسن معتقد بودند که امامت باید در خاندان آنان باشد و چون از امام صادق (ع) نیز حرف شنوی نداشتند، لذا هر چه حضرت (ع) آنان را پند میدادند و نصیحت میفرمودند، آنها گوش نمیکردند و غالب آنها به همین جهت توسط بنی العباس کشته شدند. (24)
در مقابل سادات بنیالحسین (ع) بودند که نسلشان به امام حسین (ع) میرسید و اینها بیشتر تابع فرمایشات آقا امام صادق (ع) گردیده بودند و به اوامر ایشان گوش میدادند. آقا امام صادق (ع) به آنها فرموده بودند که این قیام برای ما نیست و این دسته بندیها و این کسانی که برای ما ادعای شیعه بودن مینمایند، شیعه ما نیستند. اینها از جای دیگری تجهیز شده اند و تحت تفکرات و آراء و اندیشه های کسان دیگری هستند و برای ما قیام نکرده اند.
فرصت طلائی
گفتیم که امام صادق (ع) دعوت قیام ابوسلمه را رد فرمودند ولی در عوض کار بزرگی انجام دادند که امروز ما شیعیان هرچه داریم از زحمات آن امام عزیز داریم و هرچه هست از ثمرات همان کار بزرگ حضرت (ع) است. آقا حضرت صادق (ع) از این فرصتی که پیش آمد و بنی امیه و بنی عباس به جنگ و درگیری شدید میان هم مشغول شده بودند، نهایت استفاده را فرمودند. بنی امیه مشغول دفاع و نگهداری حکومت خود بودند، لذا کمتر می توانستند به مسائل جانبی حکومتداری و مراقبت از امام صادق (ع) بپردازند.
بنی العباس نیز مشغول جنگ و نزاع برای به دست آوردن حکومت از چنگال بنی امیه بودند که این نزاع تقریباً ده سال به طول انجامید و در این فرصت کسی متعرض آقا امام صادق (ع) نمیشد. بنی امیه در آن زمان به شدت مشغول دفع حملات بنی العباس بودند و وقت این را نداشتند که متعرض امام (ع) بشوند. بنی عباس نیز در این مدت تمام سودایشان بهدست آوردن قدرت و حکومت بود. لذا آنها نیز در این مدت با امام (ع) کاری نداشتند و این فرصت بهترین فرصتی بود که برای هیچ یک از حضرات ائمه علیهم السلام پیش نیامد. در این زمان حضرت (ع) درب منزلشان را باز فرموده بودند و ابواب مختلف علوم را بر روی پیروان و شاگردانشان گشوده بودند. مردم از طبقات مختلف می رفتند و از این چشمه فیاض و جوشان علم و معرفت بهره ها میبردند.
امام صادق (ع) به این معنا عنایت داشتند که اگر انقلابی در فرهنگ و اندیشه مردم ایجاد نگردد، انقلاب با زور بازو و حرکتهای دیگر به هیچ نتیجه ای نخواهد رسید و این مفهوم را امروز مردم دنیا درک نمودهاند. هر کجا انقلابی شود لازم است در کنار آن در فرهنگ مردم نیز انقلاب صورت پذیرد. اگر مردم به لحاظ فرهنگی و عقلانیت رشد ننمایند، و صاحب خرد و اندیشه های سالم و صحیح و سازنده نشوند، بالاخره آن شورش و شور انقلابی، یا فروکش مینماید و یا به بیراهه کشیده میشود. عاقبت الامر نیز چیزی به جز شکست در انتظار یک حرکت و قیام خالی از فرهنگ و تعالی عقلانیت نخواهد بود.
امام صادق (ع) در آن مقطع یک تحولات اساسی را به لحاظ فرهنگی و نوع اندیشه های مردم رقم زدند و ایجاد فرمودند و یک انقلاب فرهنگی عظیمی را تدارک دیدند. چون امام (ع) در آن مقطع دیده بودند که تصور و باور مردم بر این استوار گشته است که غاصبین حقوق اهل بیت علیهم السلام و دیگر خلفای جور، خلیفه بر حق پیامبر (ص) هستند، و از طرفی نیز شیعیان هم در اقلیت قرار گرفتهاند، لذا درب منزل خود را گشودند و مردم را با معارف الهی و معارف آل الله سلام الله علیهم اجمعین و حقوقی که از آقا امیرالمؤمنین (ع) و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام تضییع گردیده بود آشنا ساختند.
امام (ع) طی ده سال، چهارصد شاگرد ممتاز را تربیت فرمودند. هشام بن حکم، عبد الله بن ابی جعفر، هشام بن سالم، محمد بن مسلم، ابوبصیر، مُفضل بن عمر و جابر بن حیان از جمله آنان هستند. امام (ع) شاگردان خویش را بر اساس ذوق و استعداد آنان تقسیم مینمودند و در هر رشته ای که استعداد داشتند تشویق و تعلیم میفرمودند. هر کدام از آن چهارصد نفر، دانشمند، فقیه و مجتهد در فنون مختلف گردیدند و هر کدام از آنها رساله هائی را که از پای درس آقا امام صادق (ع) نوشته بودند و تهیه کرده بودند، به تنهائی یک اصل و اساس و ریشه برای یک رشته از علوم گردیده بودند.
این رسائل جمعاً چهارصد اصل گردیدند که در اخبار ما معروف و مشهور به أربَعَه مِئَه شدهاند. (25) چهارصد رساله و هر کدام یک اصل که متأسفانه از آن چهارصد رساله یکی دوتا بیشتر باقی نمانده و آنهم در کتابخانه های خارج، اگر موجود باشند. در مکتب آن حضرت (ع) نه تنها شیعیان بلکه غیر شیعیان نیز حضور می یافتند و بهره ها میبردند. پیشوایان چهارگانه اهل سنت یعنی ابوحنیفه، مالک ابن انس، محمد ادریس شافعی و احمد بن حنبل با واسطه یا مستقیماً از امام صادق (ع) بهره های بسیاری برده اند.
امام صادق (ع) بنیانگذار ساختار علمی مذهب تشیع
آن چهارصد نفر اگر هر کدامشان فط ده نفر را تربیت کرده باشند، و این روند ادامه پیدا کرده باشد و تعداد عالمان را به چهار هزار نفر رسانده باشند، که به همین صورت نیز شده بود، ملاحظه مینمائید که امام صادق (ع) چه حرکت عظیم علمی را ایجاد نموده بودند و این حرکت چه کار با عظمتی بوده است. اگر آنان اینگونه تربیت نیافته بودند، آیا امروز اثری از علم، دانش، اندیشه، فرهنگ و هنر در میان مسلمین باقی مانده بود؟
و آیا امروز شیعه صاحب چنین تشکیلات بزرگ علمی بود؟ امروز شیعه، آنچه که به لحاظ علم و دانش و تفکر در اختیار دارد، اگر چه حضرات ائمه دیگر نیز در رشد و تعالی و شکوفائی آن سهم زیادی داشته اند، ولی میتوان گفت که 90درصد آن مرهون تلاشها و زحمات و فداکاریهای آقا امام صادق (ع) بوده است. البته باید به این نکته اذعان کنیم که اگر برای حضرات ائمه دیگر نیز چنین فرصتی که برای امام صادق (ع) پیش آمده بود، بوجود می آمد، هر کدام از آن ذوات مقدسه علیهم السلام همان گونه که امام صادق (ع) عمل میکردند، به همان سبک عمل مینمودند.
این فرصت یک فرصت طلائی بود که برای امام صادق (ع) بوجود آمده بود و در آن زمانی که همه مشغول جنگ و نزاع و درگیری بودند، حضرت (ع) از این فرصت طلائی نهایت استفاده را برای رشد دادن و به تعالی رساندن مردم و احیاء اندیشه های صحیح فرمودند و تشکیلاتی را تدارک دیدند که همانگونه که ملاحظه می کنید، مذهب ما را امروز مذهب جعفری مینامند. چرا نمی گویند مذهب علوی یا حسینی!؟ در صورتی که امام اول ما آقا امیرالمؤمنین (ع) هستند. امام شهید ما که بقاء دین با خون ایشان تضمین گردید، آقا حضرت سیدالشهداء سلام الله علیه هستند. اما مذهب ما به مذهب جعفری مشهور گشته است.
زیرا ارزش هر مکتبی به فرهنگش و به آن ساختار علمی آن مکتب میباشد. ساختار علمی مذهب تشیع را آقا امام صادق (ع) بنیان نهادند و شکل دادند. لذا وقتی اخبار و روایات را می بینید، ملاحظه میکنید که در اصول دین، در فروع دین، در ولائیات، در اخلاقیات و در اجتماعیات هر چه هست، همه از فقه امام صادق (ع) است. همین فقه امام صادق (ع) دویست سال در مصر حاکم بود. خلفای فاطمی که در مصر در حدود دویست سال حکومت کردند و از خودشان همین جامعه الأزهر معروف مصر را به یادگار گذاشتند و بنا نهادند. (26)
فاطمیان شش امامی بودند و ائمه را تا آقا امام صادق (ع) قبول داشتند و فقهشان که با آن مملکت و دستگاه قضائی شان و سایر شئونات کشور را اداره میکردند، همین فقه آقا امام صادق (ع) بود. همانطور که عرض شد خلفای فاطمی ائمه بعد از امام صادق (ع) را قبول نداشتند و تمام فقهی که داشتند، همان بود که از آقا امیرالمؤمنین (ع)، امام حسن، امام حسین، امام سجاد و امام باقر علیهم السلام بطور مختصر و از آقا امام صادق (ع) اینگونه گسترده گرفته بودند و این فقهی بود که دویست سال مصر و بخشی از آفریقا و برخی دیگر از بلاد که تحت سیطره حکومت فاطمیون بود را اداره میکرده است.
مطلب بالا برگرفته از مجلس یازدهم کتاب مجالس السعاده فی الولایه و الاِمامَه (مجالس درس امام شناسی مرحوم حضرت آیت الله سید حسن سعادت مصطفوی رضوان الله تعالی علیه) است.
از نویسنده و پروژهشگر: علی لاجوردی
منابع:
1- کمالالدین و تمام ألنعمه، شیخ صدوق، ج1، ص319.
2- ارشاد، شیخ مُفید، ج2، ص526.
3- مجالس المؤنین، قاضی نورالله شوشتری، ج1، ص277/ انسابالاشراف، بلاذری، ج1، ص538/ مجمع البحرین، فخرالدین طریحی، ج1، ص231/ اسدالغابه، ابن اثیر، ج4، ص326.
4- نسب معدو الیمن الکبیر، ابن کلبی، ج4، ص300/ منتهی الامال، حاج شیخ عباس قُمی، ج1، ص298.
5- مقاتل الطالبین، ابوالفرج اصفهانی، ص21.
6- اسدالغابه، ابناثیر، ج3، ص198/ الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، ابنعبدالبر، ج3، ص880.
7- اعیان الشیعه، سید مُحسن امین عاملی، ج4، ص118.
8- انساب الاشراف، بلاذری، ج1، ص405/ المستدرک، حاکم نیشابوری، ج3، ص163.
9- الاصابه فی تمییز الصحابه، ابن حجر عسقلانی، ج6، ص15.
10- الکافی، ثقه الاسلام کُلینی، ج1، ص393.
11- تاریخ ایران از ظهور اسلام تا دیالمه، عزیز الله بیات، ص234.
12- تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ج35، ص408/ الوافی بالوفیات، خلیل ابن ایبک صفدی، ج 18، ص 271/ وفیات الأعیان و أنباء أبناء الزمان، ابن خلکان، ج 3، ص 145.
13- وفیات الأعیان و انباء ابناء الزمان، ابن خلکان، ج2، ص197.
14- تاریخ طبری، مُحمد بن جریر طبری، ج7، ص418/ تاریخ یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، ج2، ص352/ تاریخ فخری، مُحمد بن علی ابن طباطباء، ص209.
15- تجارب السلف، هندو شاه نخجوانی، ص97.
16- تاریخ فخری، مُحمد بن علی ابن طباطباء، ص207/ مُروج الذهب، علی بن حُسین مسعودی، ج 2، ص 258/ کتاب الوُزراء، مُحمد بن عبدوس الجهشیاری، ص 121.
17- مُروج الذهب، علی بن حُسین مسعودی، ج 2، ص 258/ تاریخ فخری، مُحمد بن علی ابن طباطباء، ص208/ حدیقه الشیعه، مقدس اردبیلی، ص551.
18- مُروج الذهب، علی بن حسین مسعودی، ج 2، ص 259.
19- همان.
20- کتاب الوزراء، مُحمد بن عبدوس الجهشیاری، ص 126.
21- الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 5، ص 348/ النزاع و التخاصم فیما بین بنیاُمیه و بنی هاشم، مقریزی، ص66/ العبر و دیوان المبتداء و الخبر، ابن خلدون، ج2، ص167.
22- تاریخ یعقوبی، یعقوبی، ج3، ص105/ البدایه و النهایه، ابن کثیر، ج10، ص56/ حدیقه ألشیعه، مقدس اردبیلی، ص553.
23- وفیات الاعیان، ابن خلکان، ج3، ص148.
24- تاریخ مکه، مُحمدهادی امینی، ص417.
25- کشف ألمحجه لثمره ألمهجه، سید بن طاووس، ص173/ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج2، ص152/ عوالم العلوم و المعارف کتاب العلم، شیخ عبدالله بحرانی اصفهانی، ص455.
26- پژوهشی در یکی از امپراطوریهای اسلامی، پل ای واکر، ص44/ اتعاظ الحنفاء، تقی الدین المقریزی، ج1، ص102.