بیابان گیلان | چه شد گیلان اینگونه گرفتار خشکسالی شد؟

اقتصادنیوز: واقعیت آن است که خشک شدن تالابها و رودخانههایی چون انزلی و سیاهدرویشان که تصور نمیشد هیچگاه به چنین سرنوشتی دچار شوند، امروز به امری عادی بدل شده و این وضعیت فراتر از تاثیرات تغییر اقلیم، به سوءمدیریت منابع آبی پیوند خورده است.
به گزارش اقتصادنیوز، گیلان سبز، با شهرهای مرطوب و زیبایش به خطه باران معروف است. گیلان در شرایط نرمال، پربارشترین استان کشور با میانگین بارش سالانه حدود هزار میلیمتر است که از متوسط سالانه بارش دنیا که حدود 750 میلیمتر است، بیشتر بوده و بیش از چهار برابر بارش متوسط سالانه کل کشور است. با این حال اکنون وضعیت گیلان بهعنوان آخرین سد خشکسالی پهنه سرزمینی ایران، به نظر میرسد از نظر میزان خطر منابع آبی تفاوتی با مناطق خشک فلات مرکزی ندارد.
"جواد حیدریان " در گزارشی در شماره 603 هفتهنامه تجارت فردا نوشت: زیر آسمانی که روزگاری با ترانههای باز باران و گهرهای فراوان بر بامهای گیلان میبارید، کودکی 10ساله در شعر گلچین گیلانی، شاد و چابک، میان جنگلهای سرسبز و جویبارهای خروشان میدوید و از پرنده و باد، رازهای جاودانی زندگی میآموخت؛ اما امروز، تابستان 1404، همان گیلانِ سبز و خرم، زیر سایه سنگین خشکسالی رنگ باخته است. بارشها تا 70 درصد کاهش یافته، رودها و تالابها رو به خشکی میروند و ساختوساز بیرویه، برداشت بیامان آب برای شالیزارها و گردشگری ویرانگر، همراه با تغییر اقلیم، این بهشت شمالی را به آستانه بحران کشانده است. دیگر نه صدای باران گواراست و نه جنگلها قصههای نهانی زمزمه میکنند؛ حالا، زمین تشنه گیلان در سکوت، حکایت تلخ از دست رفتن زیباییهایش را فریاد میزند. چه شد که گیلان اینگونه گرفتار خشکسالی شد؟
استان گیلان، در جایگاه پربارشترین پهنه جغرافیایی کشور، همواره بهعنوان یکی از ذخایر طبیعی و آبی ایران شناخته شده است؛ منطقهای که هم تاریخ اقلیمی و هم جغرافیای خاصش حکایت از وفور آب و رطوبت دارد و انتظار میرود وضعیت منابع طبیعی آن به مراتب بهتر از سایر نقاط ایران باشد. با این حال، شواهد نشان میدهد گیلان نیز به شکلی نگرانکننده زیر سایه خشکسالی قرار گرفته است؛ پدیدهای که اثراتش در تالابها، دریاچهها، رودخانهها، تنوع زیستی و نهایتاً در زیست مردم منطقه به روشنی قابل مشاهده است. این مسئله پرسشی جدی را پیش میکشد که آیا وقوع چنین وضعیتی در گیلان، با آن سابقه بارشی و اقلیم معتدل، پیشبینی میشد و آیا باید در انتظار تبعاتی بهمراتب سهمگینتر از مناطق خشک و نیمهخشک مرکز ایران بود؟
واقعیت آن است که خشک شدن تالابها و رودخانههایی چون انزلی و سیاهدرویشان که تصور نمیشد هیچگاه به چنین سرنوشتی دچار شوند، امروز به امری عادی بدل شده و این وضعیت فراتر از تاثیرات تغییر اقلیم، به سوءمدیریت منابع آبی پیوند خورده است. در سالهای اخیر، نه در حوزه آب منطقهای و نه در بخشهای مرتبط با تصفیه و مدیریت پساب، اقداماتی درخور برای جلوگیری از هدررفت منابع انجام نشد و مجموعهای از تصمیمها و فعالیتهای نادرست، به روند تخریب طبیعت گیلان شتاب داده است. کاهش 50درصدی بارش تابستانی، طبق آمار موجود، تنها بخشی از مسئله است و بخش مهمتر، فرسایش ظرفیتی است که میتوانست با مدیریت بهینه جلوی بسیاری از بحرانها را بگیرد. نمونه روشن آن، تالاب انزلی است که در نتیجه همین بیتوجهیها از مسیر طبیعی خود خارج شده و در خطر سرنوشتی مشابه تالابهای ازدسترفته ایران قرار گرفته است.
دستاویز قرار دادن تغییر اقلیم، اگرچه بخشی از واقعیت را بازتاب میدهد، اما نمیتواند پوششی بر کاستیهای مدیریتی باشد که در استانی با این میزان پتانسیل آبی حاکم شده است. شاید برای بسیاری، برخورد گیلان با پدیده خشکسالی عجیب و دور از انتظار باشد، اما آنچه بیش از هر چیز تعجببرانگیز به نظر میرسد، تداوم همان رویههایی است که به این بحران منجر شدهاند؛ گویی هیچگونه تغییر عملکردی برای مهار روند زوال منابع آب و طبیعت منطقه در دستور کار قرار ندارد. در چنین شرایطی، نهتنها باید به استقبال پیامدهایی شدیدتر از سایر مناطق کشور رفت، بلکه لازم است در سیاستهای فعلی تجدیدنظر اساسی صورت گیرد؛ چرا که ادامه این وضعیت میتواند بخشی از سبزترین و زندهترین اکوسیستم ایران را برای همیشه از دسترس خارج کند.
اینکه چرا مدیریت منابع و سیاستگذاری در استانی چون گیلان که اقلیم مرطوب، بارانخیز و ساختار جغرافیاییاش بهکلی متفاوت از استانی همچون اصفهان است، تفاوتی با الگوی مدیریت در مناطق کویری ندارد، پرسشی بنیادی در نظام آمایش سرزمین ایران به شمار میآید. در حالی که منطق زونبندی جغرافیایی حکم میکند برای هر منطقه متناسب با ویژگیهای اقلیمی، زیستمحیطی و کشاورزی آن نسخهای مجزا پیچیده شود، در عمل یک نظام متمرکز و بخشنامهمحور از سوی وزارتخانههایی نظیر نیرو و جهاد کشاورزی بر تمام پهنه کشور حاکم است؛ نظامی که بدون توجه به تفاوتهای اقلیمی، سیاستی واحد را از فلات مرکزی تا جلگههای شمالی تحمیل میکند و همین یکدستی، به نوعی بیتفاوتی نسبت به ضرورت تنوع مدیریتی در کشور دامن زده است.
نمونه روشن این مسئله در مدیریت منابع آب و خاک گیلان بروز یافته؛ جایی که در نبود برنامهای مبتنی بر شرایط محلی، حفر چاههای عمیق، تغییرات بیرویه الگوی کشت و توسعه ناپایدار باغات محصولاتی مانند کیوی، ظرف کمتر از یک دهه منابع زیرزمینی منطقه را با تهدیدی جدی مواجه کرده است. در گذشته کشت شالی تنها برای دو ماهِ فصل تابستان نیازمند آبیاری سنگین بود و در سایر ایام سال، طبیعت رطوبتخیز گیلان خود نیاز سیستم آبیاری را برطرف میکرد. اما امروز تغییر محصول و تغییر الگوی کشت به سمت باغاتی که 9 ماه تا تمامی سال نیاز به آبیاری دارند، مصرف منابع آبی را چند برابر کرده و آبخوانهای منطقه را در آستانه فرسودگی قرار داده است. این تغییر صرفاً معلول اقلیم و خشکسالی نیست؛ بلکه از دل سیاستگذاریهایی سر برآورده که حلقهای از وزارت نیرو، وزارت صمت و وزارت جهاد کشاورزی در آن دخیلاند. وقتی وزارت صمت اقدام به واردات برنج میکند و قیمت محصول داخلی کاهش مییابد، کشاورزی که دیده محصولش خریداری نمیشود، دست به تغییر کشت میزند و باغهای کیوی جای شالیزارها را میگیرند. جهاد کشاورزی نیز که فاقد برنامهای توانمند برای تنظیم الگوی کشت متناسب با اقلیم منطقه است، بهجای هدایت فعالانه کشاورزان، در برهههایی با اعطای تسهیلات حتی به این تغییر دامن زده است.
در چنین ساختاری، عملاً مدیریت یکپارچه منابع آب کشور، فرصت برنامهریزی اقلیمی را از استانهایی چون گیلان گرفته و سیاستگذاری متمرکز، جایگزین سیاستگذاری متناسب با واقعیتهای میدانی شده است. مسئله فراتر از وزارت نیرو و نظام مدیریت آب است؛ گسست و ناهماهنگی در زنجیره سیاستگذاری، از تولید تا تجارت و از زمین تا بازار، سبب شده هرگونه برنامه آمایش سرزمینی در اجرا ابتر بماند و نتیجه آن، استفاده نامتوازن از منابع، برداشت بیش از ظرفیت طبیعت، خشک شدن رودخانهها و تالابها و حرکت تدریجی گیلان به سمت بحرانی مشابه آن چیزی باشد که امروز در فلات مرکزی ایران تجربه میشود. این چرخه، اگر بازنگری عمیقی در شیوه حکمرانی آب و خاک کشور صورت نگیرد، میتواند سبزترین استان ایران را با سرنوشتی مواجه کند که در تصور هیچکس نمیگنجید.
تجربه مدیریت آب و کشاورزی در گیلان طی دهههای اخیر نشان میدهد که ورود هر سیاست یا الگوی جدید بدون در نظر گرفتن ملزومات و الزامات زیستمحیطی، به جای تقویت پایداری، عملاً ظرفیتهای طبیعی استان را تضعیف کرده است. در حالی که حقآبه محیط زیستی و کشاورزی باید بهعنوان خطوط قرمز مدیریت منابع آب لحاظ شوند، در عمل هیچ ساختار مشخص و اجرایی برای اعمال این حقوق در شمال کشور شکل نگرفته است. از یکسو پروژههایی چون سدسازیهای بزرگ، بدون انطباق با سطح نیاز محلی و الگوی مصرف، اجرا شده و از سوی دیگر، هیچ طرح منسجمی برای ذخیرهسازی و بهرهبرداری از آبهای سطحیِ ناشی از بارشهای فراوان گیلان در محدودههای محلی وجود ندارد. نتیجه این دو روند متناقض، فشار بیسابقه بر منابع آب زیرزمینی بوده است؛ جایی که حفر چاههای عمیق به سادهترین و کمهزینهترین راهکار مدیریت آب تبدیل شده و عملاً تکرار تجربهای رقم خورده که دهههای پیشین در فلات مرکزی و دشتهای ممنوعه کشور رخ داد، اما کسی تصور نمیکرد روزی گریبان گیلان را بگیرد.
شرایط امروز گیلان شباهت بسیاری به دهههای 70 و 80 ایران دارد؛ زمانی که برداشت بیرویه از آب زیرزمینی در نقاطی چون اردبیل و نواحی مرکزی، هنوز باعث پدیده قابل رویتی مثل فرونشست نشده بود و بسیاری تصور میکردند این منابع پایانناپذیرند. در حالی که همان مسیر، اکنون در گیلان تکرار میشود؛ بدون آنکه زیرساختهای ذخیرهسازی آب مانند سدهای کوچک محلی و مردابهای طبیعی که دههها نقش تنظیمکننده و «سد زیستی» را ایفا میکردهاند، مورد توجه قرار گیرند. طی سالیان اخیر، بسیاری از این مردابها بهدلیل رسوبگیری، عدم لایروبی رودخانهها، پایین آمدن تراز آب دریای خزر و نیز دخالتهای انسانی از جمله خشک کردن مناطق مردابی برای تبدیل شدن به زمین کشاورزی، از کارکرد طبیعی خود خارج شدهاند. این در حالی است که در گذشته همین مردابها، مخازن طبیعی و استراتژیک آب شیرین استان پیش از ورود به دریا بهحساب میآمدند و کشاورزان در تابستان با پمپاژ از آنها زمینهایشان را سیراب میکردند.
افزون بر این، سیاستهایی چون خودکفایی، بدون توجه واقعی به بهرهوری، بهجای اینکه به افزایش محصول در واحد سطح بینجامد، باعث توسعه بیحدوحصر سطح زیرکشت، فشار فزاینده بر منابع آب و گسترش الگوهای مصرفمحور آب شد. گیلان شاید آخرین قربانی چنین سیاستی است و در تمام کشور میتوان ردپای تخریبی چنین سیاستی را دید. در شرایطی که میشد با ارتقای بهرهوری در همان یک هکتار، تولید بهصرفهتری داشت، عملاً مدل توسعه به گسترش کمی سطح کشت منجر شد و نتیجه آن، تضعیف منابع آب بود. از آنسو، تغییرات ناگهانی در بازار (مثلاً واردات برنج) کشاورزان را به سمت تغییر محصولاتی سوق داد که نیاز آبیشان چندین برابر شالیزارهاست؛ از جمله توسعه باغهای کیوی که نهتنها دوره آبیاری طولانیتری دارند، بلکه عملاً بدون استفاده از آب زیرزمینی امکان بقا ندارند. نبود برنامه مدیریت کشت از سوی وزارت جهاد کشاورزی، نبود ذخیرهسازی سطحی توسط وزارت نیرو و بیعملی در برابر تخریب تالابها و مردابها، روابطی بههمپیوسته ساخته که ترکیب آنها امروز طبیعت گیلان را در مسیری قرار داده که پیش از این هرگز تصور نمیشد: مسیری به سمت فرسایش شدید منابع آب شیرین، خشک شدن رودخانهها، تهدید آبخوانها و در نهایت خطری جدی برای حیات کشاورزی و زیستمحیطی این استان.
تالاب پرنیان در آستارا، نمونهای تکاندهنده از روندی است که طی سالهای اخیر در بسیاری از زیستبومهای آبی گیلان تکرار شده است؛ محوطهای طبیعی که بدون هیچ ملاحظهای ابتدا خشک و سپس برای ساختوساز شهری تغییر کاربری داده شد، بیآنکه در نظر گرفته شود چنین نقاطی علاوه بر ارزش بصری و طبیعی، ذخیرهگاههای مهم آب شیرین محسوب میشوند و نقش کلیدی در تعادل اکولوژیک استان دارند. وقتی چنین زیستگاههایی از بین میروند، برای تامین همان منابع آب ازدسترفته، چارهای جز فشار مضاعف بر آبهای زیرزمینی و اجرای طرحهای پرهزینهای مانند سدسازی باقی نمیماند. این در حالی است که مدیران محلی اغلب چنین پیامدهایی را در لحظه پیشبینی نمیکنند و تصور میکنند بارشهای فراوان گیلان مانع از تکرار بحرانهای سرزمینهای مرکزی خواهد شد؛ در حالی که امروز خشک شدن پیدرپی رودخانهها، کاهش آبدهی، نابودی مردابها و پدید آمدن لکههای خشکی در دل تالابهایی مانند انزلی نشان میدهد این اطمینان صرفاً یک خوشبینی کاذب بوده است.
ساخت اسکله در بندرانزلی که به رسوبگذاری شدید در تالاب و اخلال در چرخه طبیعی آن منجر شد، همان تصمیماتی است که در طول سالهای مختلف بدون مطالعه پایداری محیطی اتخاذ شده و اکنون پیامدهای آشکارش در حال نمایان شدن است. با چنین کارنامهای، چشمانداز گیلان در صورت ادامه وضع موجود چندان امیدوارکننده نیست؛ تغییرکاربریهای گسترده، رشد افسارگسیخته ساختوساز و ویلاسازی، ورود جمعیت مهاجر از استانهای کویری، رشد فزاینده گردشگران (که تنها در یک هفته شهریور سال گذشته، جمعیت ماسال را از 200 هزار نفر به یک و نیم میلیون نفر رساند)، و از همه مهمتر فقدان یک برنامه جامع مدیریت منابع آب و زمین، باعث شده ظرفیت زیستی این استان با سرعت نگرانکنندهای در حال فرسایش باشد.
گسترش باغها و تغییر الگوی کشت در پی نوسانات قیمتی و فقدان حمایت از تولیدکننده، موجب افزایش قابل توجه مصرف آب شده است. کشاورزی که روزی با بارش طبیعی شالیزارش را مدیریت میکرد، امروز برای باغ کیوی 12ماهه خود برداشت مداوم از چاه عمیق دارد. در حالی که هیچ سامانهای برای جمعآوری روانآبها و بازچرخانی آب باران حتی در مقیاس روستا وجود ندارد، فشار مضاعف به سفرههای آب زیرزمینی، گیلان را در مسیر همان بحران فرونشستی قرار داده که سابق بر این تصور میشد مختص کویر مرکزی است.
تالاب انزلی، بهعنوان شاخصترین زیستبوم آبی استان، با روند کنونی عملاً در مسیر نابودی کامل قرار دارد؛ نه طرح نجاتی برای آن تدوین شده و نه قابلیت احیای طبیعیاش باقی مانده است. در نبود اعتماد عمومی و با مدیریتی که خود بانی وضع موجود است و نه توانسته و نه خواسته تغییری ایجاد کند، امید به اصلاح از درون سیستم کاهش یافته و مردم نیز شاهدند که منافع شخصی و کوتاهمدت بر مصالح بلندمدت استان غلبه دارد. به این ترتیب، اگر مسیر فعلی ادامه یابد، گیلان نه در آیندهای دور بلکه در زمانی بسیار نزدیک، با همان سناریویی مواجه خواهد شد که امروز در نقاط بحرانی کشور دیده میشود؛ فقط با این تفاوت که از دست رفتن این خطه سرسبز، نهتنها یک بحران زیستمحیطی بلکه یک فاجعه ملی خواهد بود.
همچنین بخوانید ما را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید