شنبه 17 مرداد 1405

آمریکا در یک قدمی پذیرش شروط دریایی ایران؟

وب‌گاه فرارو مشاهده در مرجع
آمریکا در یک قدمی پذیرش شروط دریایی ایران؟

ایران و عمان به توافقی موقت برای مدیریت تنگه هرمز نزدیک شده‌اند؛ توافقی که می‌تواند مسیر پایان تنش‌ها و تضمین آزادی کشتیرانی را هموار کند. با استناد به تجربه کانال سوئز، تنگه‌های ترکیه و دریای چین جنوبی می‌توان استدلال کرد اولویت واشنگتن باید حفظ آزادی ناوبری باشد، نه انکار نقش ایران.

فرارو - تریتا پارسی، کارشناس ارشد مسائل بین‌الملل و معاون اجرایی موسسه کوئینسی

به گزارش فرارو به نقل از «ریسپانسیبل استیت کرفت»؛ به نظر می‌رسد عمان و ایران به دستیابی به یک توافق موقت برای بازگشایی تنگه هرمز نزدیک شده‌اند؛ توافقی که می‌تواند هم راهی برای پایان دادن به دور کنونی درگیری‌ها میان ایران و آمریکا فراهم کند و هم زمینه‌ساز شکل‌گیری یک نظم دریایی پایدارتر در آینده باشد.

واشنگتن باید از چنین توافقی استقبال کند؛ حتی اگر این توافق به‌طور ضمنی نوعی نقش و اختیار بلامنازع برای ایران در مدیریت تردد کشتی‌ها در تنگه هرمز را به رسمیت بشناسد. دلیل این امر آن است که منافع ایالات متحده ایجاب می‌کند آزادی عبور و مرور ایمن و بدون تبعیض در این آبراه، بر مسئله اعمال حاکمیت و کنترل مطلق، اولویت داشته باشد.

تقسیم مدیریت هرمز؛ فرمول جدید امنیت خلیج فارس

بر اساس چارچوبی که اکنون در حال شکل‌گیری است، مسئولیت مدیریت و نظارت بر مسیرهای کشتیرانی میان دو کشور ساحلی (ایران و عمان) تقسیم خواهد شد.

کشتی‌هایی که وارد خلیج فارس می‌شوند، از آب‌هایی عبور خواهند کرد که مدیریت و تامین امنیت آن‌ها بر عهده جمهوری اسلامی ایران است. در مقابل، کشتی‌های خروجی از مسیری که تحت مدیریت عمان قرار دارد، تردد خواهند کرد.

بر اساس این طرح، ایران از حرکت کشتی‌های خروجی کاملاً مطلع خواهد شد. هرچند این موضوع هنوز به‌طور رسمی در جزئیات مذاکرات منتشر نشده، اما تهران ظاهراً این آمادگی را دارد که ترتیبی اتخاذ شود تا عمان نیز متقابلاً از ورود کشتی‌ها به خلیج فارس آگاهی یابد.

همچنین، احتمال می‌رود که تهران و مسقط هزینه‌هایی را بابت ارائه برخی خدمات امنیتی و زیست‌محیطی از شناورهای عبوری دریافت کرده و میان خود تقسیم کنند؛ اگرچه این موضوع حساس هنوز به مرحله نهایی نرسیده است.

مذاکرات در این زمینه همچنان به صورت فشرده ادامه دارد و گزارش‌های موثق حاکی از آن است که هرگونه توافق نهایی، به لغو کامل محاصره بنادر ایران از سوی ایالات متحده گره خورده است.

موضع پیشین ایران بر این مبنا استوار بود که کشتی‌ها، چه در مسیر ورود و چه در مسیر خروج، باید از بخشی از آب‌های تحت مدیریت ایران و همچنین آب‌های عمان عبور کنند.

اجرای چنین طرحی حتی کشتی‌هایی را که از پیش در داخل خلیج فارس حضور داشتند نیز مشمول نظام نظارتی و مدیریتی ایران می‌کرد. اما الگوی جدید تقسیم مسیرها، مسئولیت اصلی نظارت بر کشتیرانی خروجی را به عمان واگذار می‌کند و در نتیجه، شمار کشتی‌هایی که برای عبور نیازمند هماهنگی مستقیم یا تأیید ایران خواهند بود، به لحاظ کمی کاهش می‌یابد.

اگر این توافق به نتیجه برسد و واشنگتن نیز ناچار به پذیرش آن شود، می‌تواند به پایان یافتن درگیری‌های جاری کمک شایانی کند.

با این حال، هنوز روشن نیست که آیا چنین توافقی به احیای تفاهم‌نامه پیشین میان ایران و ایالات متحده خواهد انجامید، یا اینکه تدوین یک چارچوب کاملاً جدید و مستقل ضروری خواهد بود.

علاوه بر این، باید توجه داشت که این توافق به‌تنهایی گره دو اختلاف اساسی دیگر را نمی‌گشاید: از یک سو، اصرار و پافشاری ایران بر برقراری یک آتش‌بس فراگیر در کل منطقه، و از سوی دیگر، مطالبات زیاده‌خواهانه واشنگتن درباره برنامه و فعالیت‌های صلح‌آمیز هسته‌ای ایران که همچنان به قوت خود باقی است.

دولت ترامپ در مسیر پذیرش این توافق، به احتمال زیاد با مخالفت شدید جریان‌های تندرو در واشنگتن و اسرائیل روبه‌رو خواهد شد؛ جریان‌هایی که این توافق را به منزله پذیرش عملی و اعطای مشروعیت به نقش ایران و تا حدی عمان در مدیریت تنگه هرمز تلقی کرده و آن را مورد انتقاد قرار خواهند داد.

درس کانال سوئز برای بحران هرمز

اما این انتقاد تندروها، بیش از هر چیز از برداشت نادرست آن‌ها نسبت به منافع واقعی ایالات متحده در تنگه هرمز سرچشمه می‌گیرد.

پرسش اساسی این نیست که چه کشوری کنترل تنگه را در اختیار دارد، بلکه مسئله اصلی این است که آیا جریان آزاد، ایمن و قابل پیش‌بینی تجارت دریایی حفظ می‌شود یا خیر.

دولت ترامپ در ماه‌های اخیر، هدف خود را بیش از پیش جلوگیری از «کنترل» تنگه هرمز توسط ایران معرفی کرده است. با این حال، با نگاهی به طول تاریخ درمی‌یابیم که منفعت اصلی ایالات متحده در آبراه‌های راهبردی، نه به این موضوع که چه کشوری آن‌ها را اداره می‌کند، بلکه به این مسئله بستگی داشته است که کشتی‌ها بتوانند آزادانه، بدون تبعیض و با اطمینان از ثبات مقررات از آن‌ها عبور کنند.

اگر بازگشایی تنگه هرمز مستلزم آن باشد که ایالات متحده بپذیرد جمهوری اسلامی ایران در آب‌های ساحلی و سرزمینی خود از اختیارات قانونی برای تنظیم و مدیریت تردد کشتی‌ها برخوردار است، واشنگتن نباید صرفاً به این دلیل که چنین توافقی تصویر برتری مطلق و توهم‌آمیز آمریکا را حفظ نمی‌کند، آن را رد کند.

بحران تاریخی کانال سوئز روشن‌ترین نمونه برای درک بهتر این موضوع به شمار می‌رود. در سال 1956 میلادی (1335 شمسی)، جمال عبدالناصر، رئیس‌جمهور وقت مصر، شرکت کانال سوئز را ملی اعلام کرد و کنترل این آبراه حیاتی را از چنگ شرکتی که تحت مدیریت بریتانیا و فرانسه بود، خارج ساخت.

لندن و پاریس این اقدام شجاعانه را نه فقط یک زیان اقتصادی، بلکه تحقیر و شکستی راهبردی برای خود تلقی کردند و با همراهی کامل اسرائیل به مصر حمله نظامی کردند.

با این حال، دوایت آیزنهاور، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، از این اقدام نظامی متجاوزانه حمایت نکرد.

دولت او پس از اعلام مخالفت با حمله مشترک بریتانیا و فرانسه، بازگرداندن مالکیت کانال به آن دو کشور یا واگذاری آن به یک نهاد بین‌المللی را شرط پذیرش ادامه مدیریت مصر بر کانال قرار نداد.

در عوض، واشنگتن با تهاجم نظامی مخالفت ورزید و برای دستیابی به یک راه‌حل دیپلماتیک تلاش کرد که صرفاً دسترسی آزاد جامعه بین‌المللی به کانال را تضمین کند.

رژیم حقوقی حاکم بر کانال نیز بر حق استفاده برابر همه کشورها از این آبراه تأکید داشت، در حالی که مسئولیت اصلی اداره و حفاظت از کانال همچنان با اقتدار بر عهده دولت مصر باقی می‌ماند.

البته کنترل مصر بر کانال به معنای آن نبود که این کشور بتواند هرگونه تصمیمی را کاملاً بدون محدودیت و خارج از عرف اتخاذ کند.

همین تمایز، اهمیت اساسی در دیپلماسی داشت. واشنگتن می‌توانست حاکمیت مصر بر کانال را به رسمیت بشناسد، اما هم‌زمان اصرار داشته باشد که این حاکمیت در چارچوب قواعدی اعمال شود که عبور آزاد و بدون تبعیض همه کشورها را تضمین نماید.

بنابراین، آنچه برای ایالات متحده اهمیت حیاتی داشت، این نبود که پرچم چه کشوری بر فراز سازمان اداره‌کننده کانال برافراشته باشد، بلکه این بود که کانال بر اساس قواعد پذیرفته‌شده بین‌المللی، همواره باز و قابل استفاده برای همگان باقی بماند.

نکته مهمی که در این قیاس تاریخی نباید از نظر دور داشت، این است که مصر در آن زمان متحد ایالات متحده به شمار نمی‌رفت؛ در حالی که بریتانیا و فرانسه از نزدیک‌ترین متحدان استراتژیک واشنگتن محسوب می‌شدند.

علاوه بر این، مصر در آن دوره روابط بسیار نزدیکی با اتحاد جماهیر شوروی داشت، هرچند به‌طور رسمی متحد نظامی مسکو به شمار نمی‌رفت.

با وجود تمامی این موارد، ایالات متحده ادامه مدیریت مصر بر کانال سوئز را پذیرفت و برای بازگرداندن وضعیت به دوران پیش از ملی شدن کانال تلاشی نکرد؛ مشروط بر آنکه اصل آزادی کشتیرانی و عبور و مرور بین‌المللی حفظ شود.

سه تنگه، یک درس برای آمریکا

تنگه‌های استراتژیک ترکیه نیز نمونه‌ای آموزنده در این زمینه به شمار می‌روند. بر اساس کنوانسیون مونترو در سال 1936 میلادی (1315 شمسی)، ترکیه کنترل کامل تنگه‌های بسفر و داردانل را دوباره به دست آورد و این حق را یافت که این آبراه‌ها را نظامی‌سازی کرده و از آن‌ها دفاع کند.

با وجود این اعمال حاکمیت، کشتی‌های تجاری همچنان بر اساس یک رژیم حقوقیِ مورد پذیرش جامعه بین‌المللی، از حق عبور آزاد برخوردار ماندند.

ایالات متحده دهه‌هاست که با این واقعیت کنار آمده است که یکی از مهم‌ترین آبراه‌های راهبردی جهان، که دریای سیاه را به دریای مدیترانه متصل می‌کند، تحت مدیریت مستقیم یکی از اعضای ناتو، یعنی ترکیه، قرار دارد؛ هرچند آنکارا اختیار بسیار گسترده‌ای برای تنظیم عبور کشتی‌های جنگی دارد و در زمان وقوع جنگ نیز می‌تواند اختیارات به مراتب بیشتری را اعمال کند.

وضعیت در دریای چین جنوبی نیز همین واقعیت را از زاویه‌ای دیگر به تصویر می‌کشد. ایالات متحده در آن منطقه هیچ‌گونه ادعای مالکیت سرزمینی ندارد و به‌طور رسمی نیز درباره حاکمیت بر بیشتر جزایر، صخره‌ها و عوارض مورد مناقشه، موضعی اتخاذ نکرده است.

آنچه واشنگتن در ظاهر با آن مخالفت می‌کند، ادعاهای دریایی فراتر از حقوق بین‌الملل، اعمال زور و محدودیت‌های غیرقانونی بر آزادی کشتیرانی و پرواز است.

عملیات دریایی آمریکا در این منطقه نیز با این هدف ادعایی انجام می‌شود تا اثبات کند که کشتی‌ها و هواپیماها، صرف‌نظر از اینکه چه کشوری بر صخره‌ها، آبسنگ‌ها یا آب‌های اطراف ادعای حاکمیت دارد، باید بتوانند از حقوقی که حقوق بین‌الملل برای آن‌ها به رسمیت شناخته است، بهره‌مند شوند.

بی‌تردید، واشنگتن نسبت به افزایش چشمگیر نفوذ و قدرت منطقه‌ای چین حساسیت بالایی دارد.

با این حال، موضع حقوقی آمریکا بر این مبنا نیست که خود باید مستقیماً کنترل دریای چین جنوبی را در اختیار داشته باشد؛ بلکه بر این اصل استوار است که هیچ دولت ساحلی حق ندارد آب‌های مورد مناقشه را به قلمروی انحصاری خود تبدیل کند یا عبور قانونی کشتی‌ها و هواپیماها را به تبعیت سیاسی دیگران مشروط سازد.

بار دیگر مشاهده می‌شود که آنچه در کانون موضع حقوقی ایالات متحده قرار دارد، حفظ آزادی ناوبری و عبور و مرور بین‌المللی است.

البته از منظر راهبردی، نگرانی اصلی واشنگتن درباره مسئله «کنترل» صرفاً به آزادی کشتیرانی محدود نمی‌شود؛ بلکه از این واقعیت تلخ برای آن‌ها ناشی می‌شود که هر قدرتی که کنترل یک آبراه را در اختیار بگیرد، می‌تواند امکان محدود کردن این حقوق و در نتیجه برهم زدن موازنه قدرت در منطقه را نیز به دست آورد.

از همین رو، کمتر مقام آمریکایی را می‌توان یافت که از توافقی استقبال کند که به تهران اجازه دهد هر زمان که اراده کرد، تنگه هرمز را مسدود کند.

بنابراین، واشنگتن اصرار دارد که هر توافقی باید از ضمانت‌های معتبر و قابل اتکا برخوردار باشد؛ از جمله اینکه عبور کشتی‌ها بدون تبعیض انجام شود، سازوکار اطلاع‌رسانی به ابزاری برای صدور مجوزهای سلیقه‌ای تبدیل نگردد، هزینه‌های دریافتی بابت خدمات صرفاً در حد مبالغ متعارف برای خدمات ارائه‌شده تعیین شود و اختلافات نیز از طریق یک سازوکار بین‌المللیِ مورد توافق طرفین حل‌وفصل گردند.

در عین حال، واشنگتن ناگزیر است واقعیت راهبردی و غیرقابل انکاری را که نبردهای اخیر آشکار کرده است، بپذیرد.

جنگ اخیر توانایی بستن تنگه هرمز را به ایران اعطا نکرد؛ بلکه صرفاً به جهانیان ثابت کرد که ایران از مدت‌ها پیش چنین ظرفیت عظیمی را در اختیار داشته است؛ ظرفیتی که شاید هم در واشنگتن و هم در برخی محافل دیگر، اهمیت و گستره واقعی آن بسیار کمتر از آنچه امروز در میدان عمل آشکار شده، برآورد می‌شد.

معمای تنگه هرمز و دوراهی سرنوشت‌ساز ترامپ

نکته اساسی آن است که یک توافق دیپلماتیک که این واقعیت میدانی را به رسمیت بشناسد، قدرت نظامی مستقر ایران را به طور مصنوعی افزایش نخواهد داد.

برعکس، از نگاه غربی‌ها هدف چنین توافقی آن خواهد بود که این ظرفیت بومی را از طریق یک چارچوب حقوقی و سیاسیِ الزام‌آور تا حدی مهار و چارچوب‌بندی کند؛ چارچوبی که می‌تواند دوام بیاورد، زیرا منافع بنیادین همه طرف‌های ذی‌نفع را تا حد مقبولی تأمین خواهد کرد.

در مقابل این رویکرد، گزینه تندروها آن است که حتی پذیرش نمادینِ هرگونه نقش برای ایران در مدیریت تنگه هرمز نیز کاملاً غیرقابل قبول تلقی شود.

نتیجه چنین سیاستی، شکل‌گیری شرایطی مهلک برای جنگی فرسایشی و بی‌پایان خواهد بود؛ جنگی که در آن، یک هدف نظامی کاملاً دست‌نیافتنی برای آمریکا، با فضایی سیاسی در داخل واشنگتن همراه می‌شود که ادامه دادن به نبرد را به لحاظ روانی آسان‌تر از پذیرش شکست و دست کشیدن از آن جلوه می‌دهد.

اگر دونالد ترامپ در کاخ سفید به این جمع‌بندی واقع‌گرایانه برسد که باز نگه داشتن تنگه هرمز از محروم کردن کامل ایران از هرگونه نقش آشکار در مدیریت آن اهمیت بسیار بیشتری دارد، دستیابی به یک توافق دیپلماتیک همچنان امکان‌پذیر خواهد بود.

اما اگر او بر این باور باشد که حفظ برتری آمریکا مستلزم رد هرگونه توافقی است که حتی به‌طور ضمنی اهرم نفوذ ایران را به رسمیت بشناسد، احتمالاً نتیجه این لجاجت چیزی جز ازسرگیری عملیات نظامی و تنش نخواهد بود؛ آن هم در شرایطی که اقدامات نظامی آمریکا و متحدانش تاکنون به هیچ وجه نتوانسته‌اند آزادی عبور و مرور مدنظرشان را در تنگه تضمین کنند.

در نهایت، توافقی که اداره تنگه هرمز از سوی ایران و عمان را در چارچوب قواعدی شفاف، قابل پیش‌بینی و مبتنی بر اصل عدم تبعیض قرار دهد، شاید از نظر سیاسی برای همه جناح‌ها در آمریکا جذاب نباشد، اما می‌تواند مهم‌ترین منفعت ادعایی ایالات متحده، یعنی تضمین آزادی تجارت و کشتیرانی را در منطقه‌ای که اهمیت راهبردی آن برای آمریکا به‌تدریج در حال کاهش است، تأمین نماید.

از این رو، واشنگتن باید چنین توافقی را نه بر اساس این معیار خیالی که آیا تصویر برتری مطلق آمریکا حفظ می‌شود یا نه، بلکه بر پایه یک پرسش ساده و عمل‌گرایانه ارزیابی کند: آیا کشتی‌ها می‌توانند آزادانه و با امنیت از تنگه عبور کنند یا خیر؟

این ارزیابی نباید بر مبنای این تصور غلط باشد که ایران هیچ‌گاه بر آب‌های ساحلی خود اهرم نفوذ و قدرت نداشته است؛ زیرا آنچه اکنون به وضوح برای جهانیان آشکار شده، این است که تهران همواره از چنین ظرفیت و اقتدار بی‌بدیلی برخوردار بوده است.