جنگ جهانی سوم در راه است یا بحران دیگری جهان را تهدید میکند؟!
جهان امروز بیش از هر زمان دیگری پر از بحران است؛ از اوکراین و خاورمیانه تا تایوان، کره شمالی، هند و پاکستان و حتی ونزوئلا و گرینلند. اما پارادوکس اینجاست که افزایش این بحرانها الزاماً به معنای نزدیکتر شدن جنگ جهانی نیست. شاید آنچه پیش روی ماست، نه جنگ جهانی سوم، بلکه تولد نظمی تازه از دل فروپاشی تدریجی نظم قدیم باشد.
فرارو - گاهی تاریخ نه با یک انفجار بزرگ، بلکه با فرسوده شدن تدریجی قواعدی که جهان را سرپا نگه داشتهاند، وارد مرحلهای تازه میشود. شاید آنچه امروز در سیاست بینالملل میبینیم، بیش از آنکه مقدمه جنگ جهانی سوم باشد، نشانه ورود جهان به دورهای باشد که در آن دیگر نمیتوان با مفاهیم و قواعد متعلق به جهان پس از جنگ سرد، واقعیتهای جدید را توضیح داد.
به گزارش فرارو، اوکراین هنوز در جنگ است؛ جنگی که با وجود تلاشهای دیپلماتیک، همچنان چشمانداز روشنی برای پایان ندارد و حتی در روزهای اخیر، حملات روسیه به زیرساختها و کمبود سامانههای دفاع هوایی اوکراین دوباره شدت شکنندگی این جنگ را نشان داده است.
در خاورمیانه نیز آتشبس میان ایران و آمریکا، به معنای بازگشت به وضعیت پیش از جنگ نیست. هرمز دیگر صرفاً یک آبراهه جغرافیایی نیست؛ به یک مسئله ژئوپلیتیک تبدیل شده است. همزمان بابالمندب نیز دوباره در معرض تهدید قرار گرفته و کاهش شدید تردد کشتیها در هر دو تنگه نشان میدهد که حتی «آزادی کشتیرانی» که یکی از مفروضات بنیادین نظم اقتصادی جهانی بود، دیگر امری بدیهی نیست.
در لبنان نیز آتشبس، هنوز به معنای حل مسئله نیست. اسرائیل اعلام کرده نیروهایش در جنوب لبنان باقی خواهند ماند و سازمان ملل همچنان از نقضهای روزانه آتشبس سخن میگوید.
در شرق آسیا، مسئله تایوان و کره شمالی همچنان دو نقطه بالقوه انفجارند؛ در جنوب آسیا، هند و پاکستان همچنان در وضعیتی قرار دارند که یک بحران محدود میتواند به سرعت ابعاد منطقهای پیدا کند؛ و در نیمکره غربی نیز تنشهای مربوط به ونزوئلا، کوبا و حتی ایده جنجالی تغییر وضعیت گرینلند، بخشی از تصویری بزرگتر را تشکیل میدهند.
بنابراین پرسش اصلی شاید این نباشد که «آیا جنگ جهانی سوم نزدیک است؟» پرسش مهمتر این است:
چرا جهان همزمان بیش از هر زمان دیگری مستعد بحران است و در عین حال، چرا همین جهان تقریباً به همان اندازه از یک جنگ جهانی تمامعیار فاصله دارد؟
این پارادوکس، کلید فهم وضعیت کنونی جهان است.
1. بازگشت هابز؛ اما نه به شکل جنگ همه علیه همه
توماس هابز جهان را در وضعیت طبیعی، جهانی ناامن و بیمرکز تصور میکرد؛ جایی که هیچ قدرت برتری وجود ندارد که بتواند امنیت را تضمین کند. در روابط بینالملل نیز واقعگرایان بعدی، بهویژه کنت والتز، استدلال کردند که نظام بینالملل اساساً «آنارشی» است؛ نه به معنای هرجومرج، بلکه به معنای فقدان یک دولت مرکزی بالاتر از دولتها.
نظم پس از جنگ سرد برای مدتی این واقعیت را پنهان کرده بود.
ایالات متحده آنقدر قدرتمند بود که بسیاری از قواعد بینالمللی با قدرت آمریکا پشتیبانی میشدند. نهادهای بینالمللی، تجارت آزاد، امنیت دریایی، ائتلافهای نظامی و حتی بخش مهمی از قواعد اقتصادی جهانی، همگی در سایه یک برتری نسبی آمریکایی عمل میکردند.
اما اکنون آن برتری در حال تبدیل شدن به چیزی بسیار پیچیدهتر است.
آمریکا هنوز قدرتمندترین بازیگر نظام بینالملل است، اما دیگر تنها بازیگر تعیینکننده نیست. چین در حال تبدیل شدن به یک قدرت جهانی است؛ روسیه نشان داده که حاضر است برای تغییر مرزهای نظم اروپایی هزینه بسیار سنگینی بپردازد؛ قدرتهای منطقهای مانند ایران، ترکیه، هند و عربستان سعودی نیز بیش از گذشته به دنبال تعریف حوزه نفوذ مستقل خود هستند.
این همان چیزی است که نظریه «گذار قدرت» به ما میگوید: خطرناکترین دوره در سیاست بینالملل الزاماً زمانی نیست که یک قدرت جدید به اندازه قدرت مسلط رسیده باشد؛ بلکه زمانی است که قدرت قدیمی هنوز قدرتمند است، اما دیگر قادر نیست جهان را مانند گذشته سازمان دهد و قدرتهای جدید نیز هنوز نظم جایگزین خود را تثبیت نکردهاند.
در چنین شرایطی، جهان وارد یک منطقه خاکستری میشود.
نه نظم قدیم کاملاً از بین رفته و نه نظم جدید شکل گرفته است.
این همان چیزی است که امروز میبینیم.
2. پارادوکس بزرگ: هرچه جهان خطرناکتر میشود، جنگ جهانی دشوارتر میشود
اینجا به بخش عجیب ماجرا میرسیم.
اگر نظریه «معمای امنیتی» را جدی بگیریم، اقدامات دفاعی یک کشور میتواند از سوی کشور دیگر تهاجمی تلقی شود. هر طرف برای امنیت بیشتر، سلاح بیشتری جمع میکند؛ طرف مقابل هم احساس ناامنی بیشتری میکند و همین چرخه ادامه پیدا میکند.
این دقیقاً همان چیزی است که در بخشهایی از جهان مشاهده میکنیم.
روسیه گسترش نفوذ غرب را تهدید میبیند؛ اروپا روسیه را تهدید میبیند؛ چین تحرکات آمریکا در اقیانوس آرام را محاصره میداند؛ آمریکا افزایش قدرت چین را تهدیدی برای نظم موجود تلقی میکند؛ ایران حضور نظامی آمریکا در منطقه را تهدید میداند و آمریکا نیز قدرت منطقهای ایران را تهدیدی برای متحدان خود میبیند.
در نتیجه، همه بازیگران برای امنیت بیشتر اقدام میکنند و حاصل جمع این اقدامات، جهانی ناامنتر است.
اما چرا این جهان به جنگ جهانی تبدیل نمیشود؟
پاسخ را باید در نظریه بازدارندگی جستوجو کرد.
قدرت تخریبی سلاحهای مدرن، بهویژه سلاح هستهای، باعث شده است که جنگ مستقیم میان قدرتهای بزرگ به اقدامی بسیار پرهزینه تبدیل شود. در دوران جنگ سرد، آمریکا و شوروی دقیقاً به همین دلیل وارد جنگ مستقیم نشدند. آنها رقابت کردند، جنگهای نیابتی به راه انداختند، کودتا کردند، تحریم کردند، جاسوسی کردند و در مناطق مختلف جهان با یکدیگر درگیر شدند؛ اما تا حد امکان از برخورد مستقیم اجتناب کردند.
جهان امروز نیز تا حدی همین منطق را بازتولید میکند.
به همین دلیل است که ممکن است تعداد بحرانها افزایش یابد، اما احتمال تبدیل همه آنها به یک جنگ واحد کاهش پیدا کند.
این شاید مهمترین ویژگی عصر جدید باشد:
جنگها بیشتر میشوند، اما جنگ جهانی لزوماً محتملتر نمیشود.
قدرتهای بزرگ یاد گرفتهاند که چگونه بدون عبور از آخرین خط قرمز با یکدیگر رقابت کنند.
اوکراین نمونه روشن این وضعیت است. روسیه و غرب عملاً در یک رویارویی ژئوپلیتیک عمیق قرار دارند، اما تلاش میشود این رقابت به جنگ مستقیم روسیه و ناتو تبدیل نشود. در خاورمیانه نیز آمریکا، اسرائیل و ایران وارد سطحی از برخورد شدهاند که چند دهه پیش تصور آن دشوار بود، اما حتی در اوج بحران نیز کانالهای مذاکره و میانجیگری باقی ماندهاند.
این همان چیزی است که میتوان آن را «جنگ بدون جنگ جهانی» نامید.
3. از سرزمین به گلوگاه؛ قدرت دیگر فقط در تصرف خاک نیست
یکی از مهمترین تغییرات ژئوپلیتیک قرن بیستویکم این است که معنای قدرت در حال تغییر است.
در قرن نوزدهم، قدرت یعنی تصرف سرزمین.
در قرن بیستم، قدرت علاوه بر سرزمین، به کنترل منابع، صنایع، ارتشها و مناطق نفوذ وابسته بود.
اما در قرن بیستویکم، یک کشور یا حتی یک بازیگر غیردولتی میتواند بدون تصرف یک کشور، بخشی از اقتصاد جهان را تحت تأثیر قرار دهد.
تنگه هرمز نمونه فوقالعادهای از این تحول است.
ایران برای اعمال فشار بر اقتصاد جهانی لازم نیست کشورهای دیگر را اشغال کند. کافی است جریان عبور و مرور از یک گلوگاه استراتژیک را مختل کند. در سوی دیگر، حوثیها نیز برای تأثیرگذاری بر اقتصاد جهانی نیازی به در اختیار داشتن یک نیروی دریایی کلاسیک ندارند؛ کافی است ریسک عبور از بابالمندب را بالا ببرند.
گزارشهای اخیر رویترز نشان میدهد که تردد در هر دو تنگه به شدت کاهش یافته و حتی عربستان برای انتقال نفت خود ناچار شده به مسیرهای طولانیتر و پرهزینهتر روی بیاورد.
این همان چیزی است که هنری فارل و آبراهام نیومن بعدها در نظریه «وابستگی متقابل مسلحشده» توضیح دادند: جهانی شدن، کشورها را به یکدیگر وابسته میکند؛ اما همین وابستگی میتواند به سلاح تبدیل شود.
هرچه شبکههای جهانی پیچیدهتر شوند، نقاط گلوگاهی اهمیت بیشتری پیدا میکنند.
یک بندر، یک تنگه، یک خط لوله، یک شبکه بانکی، یک تراشه نیمهرسانا، یک مسیر کشتیرانی یا حتی یک کابل زیردریایی میتواند به اندازه یک لشکر اهمیت پیدا کند.
از این منظر، اتفاقی که در هرمز و بابالمندب میافتد فقط یک بحران منطقهای نیست.
این نشانه تغییر ماهیت قدرت است.
قدرت آینده الزاماً قدرتی نیست که بتواند بیشتر سرزمین تصرف کند؛ گاهی قدرت متعلق به بازیگری است که بتواند حرکت دیگران را متوقف کند.
و اینجاست که جهان جدید، از جهان قدیم خطرناکتر میشود.
زیرا بازیگران کوچکتر نیز میتوانند اثرات بسیار بزرگ ایجاد کنند.
4. جهان به کجا میرود؟ به سوی جنگ جهانی یا «بینظمی پایدار»؟
شاید پاسخ درست هیچکدام نباشد.
جهان احتمالاً وارد دورهای میشود که میتوان آن را «بینظمی پایدار» نامید؛ نظمی که در آن بحران دائمی است اما فروپاشی کامل رخ نمیدهد.
هَدلی بول، نظریهپرداز مکتب انگلیسی روابط بینالملل، سالها پیش از «جامعه بینالمللی» سخن میگفت؛ مجموعهای از دولتها که حتی در شرایط رقابت، قواعدی مشترک برای جلوگیری از نابودی کامل نظام ایجاد میکنند.
مشکل امروز این است که قواعد هنوز وجود دارند، اما اعتبارشان کاهش یافته است.
حقوق بینالملل هنوز وجود دارد؛ اما قدرتهای بزرگ هرگاه منافع حیاتی خود را در خطر ببینند، آمادگی بیشتری برای عبور از مرزهای آن دارند.
سازمان ملل هنوز وجود دارد؛ اما در برابر بسیاری از بحرانهای بزرگ، توان اعمال اراده محدودی دارد.
اقتصاد جهانی هنوز به هم پیوسته است؛ اما همان وابستگی اکنون به ابزار فشار تبدیل شده است.
دیپلماسی هنوز زنده است؛ اما بیشتر شبیه ترمز اضطراری است تا موتور حل بحران.
بنابراین جهان احتمالاً نه به سمت یک جنگ جهانی کلاسیک، بلکه به سمت چیزی پیچیدهتر حرکت میکند: رقابت دائمی، بحرانهای منطقهای، جنگهای محدود، جنگهای نیابتی، فشار اقتصادی، جنگ سایبری، نبرد بر سر مسیرهای تجاری و رقابت برای کنترل گلوگاههای استراتژیک.
در چنین جهانی، یک بحران الزاماً بحران بعدی را ایجاد نمیکند؛ اما همه بحرانها به یکدیگر متصلاند.
اوکراین بر ذخایر تسلیحاتی غرب اثر میگذارد. جنگ خاورمیانه بر دفاع هوایی اوکراین تأثیر میگذارد. بحران هرمز بر قیمت انرژی اثر میگذارد. قیمت انرژی بر اقتصاد اروپا و آسیا اثر میگذارد. رقابت آمریکا و چین بر تصمیمات کشورهای خاورمیانه اثر میگذارد و هر تغییر در موازنه قدرت، محاسبات تایوان، کره شمالی، هند، پاکستان و دیگر بازیگران را تغییر میدهد.
جهان به یک سیستم بههمپیوسته از بحرانها تبدیل شده است. اما همین بههمپیوستگی، یک اثر متناقض دارد. از یک طرف، یک بحران میتواند بسیار سریع به مناطق دیگر سرایت کند. از طرف دیگر، همین وابستگی متقابل هزینه جنگ را آنقدر بالا میبرد که بسیاری از بازیگران در آخرین لحظه عقبنشینی میکنند.
این همان پارادوکسی است که وضعیت امروز جهان را توضیح میدهد:
جهان هرگز به اندازه امروز مستعد بحرانهای متعدد نبوده است؛ اما شاید دقیقاً به همین دلیل، هیچ قدرت بزرگی نیز علاقه ندارد اجازه دهد این بحرانها به یک جنگ جهانی واحد تبدیل شوند.
در نتیجه، احتمالاً آینده نه صلح است و نه جنگ. چیزی میان این دو.
دورهای که در آن جنگ پایان نمییابد، اما الزاماً به جنگ جهانی هم تبدیل نمیشود؛ آتشبس به صلح تبدیل نمیشود؛ ائتلافها به دو بلوک ثابت تبدیل نمیشوند؛ قدرتهای بزرگ با یکدیگر رقابت میکنند اما از جنگ مستقیم پرهیز دارند؛ و بازیگران کوچکتر با استفاده از گلوگاههای جغرافیایی و فناوریهای ارزانتر، میتوانند بر محاسبات قدرتهای بزرگ اثر بگذارند.
شاید بزرگترین تحول ژئوپلیتیک زمانه ما همین باشد:
جهان دیگر الزاماً در آستانه یک جنگ جهانی نیست؛ جهان در آستانه جهانی است که در آن «بحران» به وضعیت عادی تبدیل میشود.
و اگر این برداشت درست باشد، خطرناکترین سناریو الزاماً آغاز یک جنگ جهانی نیست.
خطر واقعی این است که جهان آنقدر به بحران عادت کند که دیگر نتواند میان «بحران قابل مدیریت» و «نقطه بیبازگشت» تفاوت بگذارد.
تاریخ نشان داده است که جنگهای بزرگ همیشه زمانی آغاز نمیشوند که رهبران جهان تصمیم گرفتهاند جنگ جهانی به راه بیندازند.
گاهی جنگ بزرگ از جایی آغاز میشود که همه تصور میکنند هنوز میتوانند بحران کوچک بعدی را کنترل کنند.