فقر مطلق عامل فروپاشی خانواده است یا نااطمینانی مزمن؟ | خطرناک ترین پیامد نااطمینانی اقتصادی، «تعلیق زندگی» است
اقتصادنیوز: فقر، بدون شک عاملی ویرانگر است، اما آنچه امروز حتی خانوادههای طبقه متوسط و بالای متوسط را نیز دچار فرسایش کرده، مفهومی پیچیدهتر به نام نااطمینانی مزمن است.
به گزارش اقتصادنیوز، مسائلی که خانواده ایرانی را تهدید میکنند، در سالهای اخیر به یکی از محورهای اصلی مناقشات فرهنگی، سیاسی و اقتصادی بدل شدهاند. خانواده نهفقط یک نهاد خصوصی، بلکه یکی از مهمترین سازههای اجتماعی است که کارکردهایی چون تربیت نسل جدید، انتقال ارزشها، تامین امنیت عاطفی و حتی بازتولید نیروی کار را بر عهده دارد. از همین رو، هر سخنی درباره تهدید خانواده، در واقع سخن گفتن از آینده جامعه است. اما اختلاف اصلی بر سر این است که این تهدیدها از کجا میآیند و کدامیک، بیشترین نقش را در تضعیف یا فروپاشی خانواده ایرانی ایفا میکنند.
خبر مرتبط زیباکلام: در ایران شاهراههای ثروتمند شدن از نزدیکی به قدرت و رانت می گذرد نه نوآوری | باید میان «ثروت مشروع» و «ثروت رانتی» تمایز قائل شداقتصادنیوز: صادق زیباکلام تاکید میکند وضع امروز اقتصاد ایران از تناقض بنیادین آغاز میشود. تناقضی که در آن با پدیده ثروتهای میلیارددلاری مواجه هستیم، بیآنکه بتوان حتی نمونه جدی از آنها را به بخش خصوصی واقعی نسبت داد.
بنا بر گزارش صبا نوبری در هفته نامه تجارت فردا، وقتی از تهدید خانواده صحبت میکنیم، لزوماً منظور فروپاشی حقوقی یا حذف کامل نهاد خانواده نیست. تهدید میتواند به معنای فرسایش تدریجی کارکردهای خانواده باشد؛ زمانی که خانواده دیگر قادر نیست نقش حمایتی، تربیتی و هویتی خود را بهدرستی ایفا کند. افزایش تعارضهای درونخانوادگی، کاهش تمایل به ازدواج، بالا رفتن سن ازدواج، کاهش فرزندآوری، ناامنی اقتصادی، فشارهای روانی و گسترش بیاعتمادی میان اعضای خانواده، همگی نشانههایی از تضعیف این نهاد هستند.
بنابراین، تهدید خانواده بیشتر یک فرآیند است تا یک رخداد ناگهانی و آشکار. از نگاه سیاستمدارانی چون سعید جلیلی، ریشه اصلی این فرسایش را باید در هجوم تمدن غرب جستوجو کرد. در این چهارچوب فکری، فرهنگ غربی حامل ارزشهایی چون فردگرایی افراطی، لذتمحوری، نسبیگرایی اخلاقی و تضعیف نقشهای سنتی در خانواده تلقی میشود. به باور این دیدگاه، رسانهها، شبکههای اجتماعی، سبک زندگی مصرفگرا و الگوهای روابط عاطفی غربی، بهتدریج بنیانهای خانواده سنتی را سست میکنند. در این روایت، تغییر نگرش به ازدواج، افزایش طلاق، کاهش تعهد خانوادگی و حتی تغییر تعریف نقش زن و مرد، پیامد مستقیم نفوذ فرهنگی غرب است. بنابراین، مقابله با تهدید خانواده، بیش از هر چیز نیازمند مقاومت فرهنگی و حفظ مرزهای هویتی در برابر الگوهای بیگانه دانسته میشود.
اما این روایت، از سوی بسیاری از منتقدان، ناکافی یا حتی انحرافی تلقی میشود. افرادی مانند محمد صحفی بر این باورند که آنچه خانواده ایرانی را فرسوده کرده، نه هجوم فرهنگی غرب، بلکه فشارهای ملموس و روزمرهای است که از دل اقتصاد ناکارآمد، تحریمها، فقر و نوعی ریاکاری ساختاری برمیخیزد. از این منظر، خانواده زمانی آسیب میبیند که توان تامین حداقلهای معیشتی را نداشته باشد، آیندهای قابلپیشبینی نبیند و احساس کند میان شعارهای رسمی و واقعیت زندگی شکافی عمیق وجود دارد. در چنین شرایطی، تنشهای اقتصادی بهطور مستقیم به درون خانواده منتقل میشود و روابط عاطفی را فرسوده میکند.
اقتصاد ناکارآمد میتواند بنیان خانواده را از چند مسیر تضعیف کند. ناامنی شغلی، تورم مزمن و کاهش قدرت خرید، تصمیم به ازدواج را به تعویق میاندازد یا بهکلی منتفی میکند. خانوادههایی که شکل گرفتهاند نیز با فشار دائمی هزینههای زندگی، از مسکن و آموزش گرفته تا درمان، دچار فرسودگی روانی میشوند. در این وضعیت، اختلافات مالی به یکی از مهمترین عوامل تنش و طلاق بدل میشود. افزون بر این، مهاجرت اجباری، چندشغله شدن والدین و کاهش زمان باکیفیت برای ارتباط خانوادگی، کارکرد حمایتی خانواده را تضعیف میکند؛ پدیدهای که ارتباطی به سبک زندگی غربی ندارد، بلکه حاصل شرایط اقتصادی است.
در مقایسه این دو عامل، شاید بتوان گفت فرهنگ و اقتصاد در خلأ عمل نمیکنند. حتی اگر بپذیریم که برخی عناصر فرهنگ غربی با الگوی سنتی خانواده ایرانی در تعارضاند، این پرسش باقی میماند که چرا این عناصر در چنین بستری نفوذپذیر شدهاند. جامعهای که خانواده در آن، از امنیت اقتصادی، کرامت اجتماعی و افق امید برخوردار است، در برابر الگوهای بیرونی کمتر آسیبپذیر میشود. در مقابل، زمانی که خانواده تحت فشار شدید اقتصادی و روانی قرار دارد، انسجام درونیاش تضعیف میشود و آمادگی بیشتری برای پذیرش الگوهای جایگزین پیدا میکند. دوگانهسازی میان فرهنگ غربی و اقتصاد ناکارآمد، بیش از آنکه به فهم مسئله کمک کند، آن را سادهسازی میکند. تهدید واقعی خانواده ایرانی را باید در اثرگذاری این عوامل جستوجو کرد، با این تفاوت که اقتصاد، نقش پایهایتری ایفا میکند.
فرهنگی که بر زمینی سست بنا شود، دیر یا زود فرو میریزد. اگر سیاستگذاریها نتوانند حداقلی از ثبات اقتصادی، صداقت نهادی و امید اجتماعی را برای خانوادهها فراهم کنند، صرفاً با هشدار درباره هجوم فرهنگی نمیتوان از فروپاشی تدریجی خانواده جلوگیری کرد. خانواده، پیش از آنکه قربانی تمدن غرب باشد، قربانی شرایطی است که امکان زیستن آبرومندانه را از آن سلب کرده است.
در این گزارش که با مشورت و راهنمایی دکتر ندا گلبهاری، جامعهشناس، تهیه شده است، سعی کردیم به این پرسش پاسخ دهیم که شرایط اقتصادی فعلی، از چه مسیرهایی بر نهاد خانواده اثر میگذارد؟
ترومای نااطمینانی
برای درک دقیقتر آنچه بر سر خانواده ایرانی میآید، باید از سطح تحلیلهای سادهانگارانه که فروپاشی خانواده را صرفاً محصول «فقر مطلق» میدانند، عبور کرد. فقر، بدون شک عاملی ویرانگر است، اما آنچه امروز حتی خانوادههای طبقه متوسط و بالای متوسط را نیز دچار فرسایش کرده، مفهومی پیچیدهتر به نام نااطمینانی مزمن است.
اقتصاددانان نهادگرا و جامعهشناسان بر این باورند که خانواده برای بقا و شکوفایی، بیش از رفاه آنی، به «افقمندی» نیاز دارد؛ یعنی توانایی ترسیم تصویری قابلاتکا از پنج یا 10 سال آینده.
در اقتصادی که تورم دورقمی برای بیش از چهار دهه، ساختاری شده و شوکهای ارزی مکرر، هرگونه محاسبه عقلانی را ناممکن میکند، زمان برای خانوادهها متوقف میشود. اینجاست که مسئله دیگر نداشتن پول نیست، بلکه از دست دادن قدرت برنامهریزی است. وقتی خانواده نتواند برای مسکن، تحصیل فرزندان یا دوران بازنشستگی برنامهریزی کند، دچار نوعی «بیثباتی وجودی» میشود. این بیثباتی، بستر اصلی فرسایش امید است. در واقع، فروپاشی خانواده ممکن است پیامد ثانویه فقر باشد، اما پیامد اولیه و مستقیمِ غیرقابل پیشبینی بودن زندگی است.
در این زیستبوم اقتصادی، خانوادهها در یک وضعیت بقای دائمی گیر میافتند و انرژی روانی که باید صرف محبت، تربیت و تعامل عاطفی شود، تماماً صرف مدیریت بحرانهای روزمره میشود. اینجاست که سازوکارهای درونی خانواده شروع به اختلال میکنند. اما این اختلال چگونه رخ میدهد؟ بهنظر میرسد فشار اقتصادی از سه مسیر مشخص، ساختار درونی خانواده را هدف قرار داده است.
بحران نانآور و فروپاشی اقتدار نمادین
نخستین و شاید آشکارترین مسیر، هدف قرار گرفتن نقش سنتی و تاریخی «مرد» بهمثابه نانآور در فرهنگ ایرانی است. اگرچه الگوهای مدرن زندگی مشترک در حال تغییرند، اما همچنان در ناخودآگاه جمعی و انتظارات اجتماعی، مرد ستون اقتصادی خانواده پنداشته میشود. زمانی که اقتصاد کلان با رکود تورمی و بیکاری گره میخورد، مردان با بحرانی فراتر از جیب خالی مواجه میشوند؛ بحران هویت.
ناتوانی در ایفای نقش اقتصادی، برای بسیاری از مردان ایرانی صرفاً یک شکست مالی نیست، بلکه شکست در مردانگی تلقی میشود. این احساس ناکامی عمیق و شرم ناشی از ناتوانی در تامین نیازهای اولیه یا رفاهی همسر و فرزندان، بهتدریج به خشم فروخورده تبدیل میشود. جامعهشناسی خانواده نشان میدهد که وقتی راه برای ابراز سالم هیجانات و کسب موفقیت اجتماعی بسته باشد، این خشم انباشتهشده به نزدیکترین و امنترین محیط، یعنی خانه، سرریز میکند.
مردی که در بیرون از خانه تحقیر ناشی از تورم و بیکاری را تجربه کرده، ممکن است در خانه با کوچکترین تلنگری منفجر شود. در این سناریو، خشونتهای کلامی، فیزیکی و رفتارهای پرخاشگرانه، در واقع سازوکارهای دفاعی معیوبی برای پنهان کردن آن احساس شرم بنیادین هستند. بنابراین، اقتصادِ خراب، تنها سفره را کوچک نمیکند، بلکه با تخریب عزتنفس نانآور، چرخه خشونت خانگی را فعال و فضای خانه را از محل آرامش به میدان جنگ تبدیل میکند.
زن بهمثابه ضربهگیر بحران
مسیر دوم فرسایش، متوجه زنان است. در تقسیم کار نانوشته اما تاریخی خانواده ایرانی، اگر مرد مسئول تامین منابع است، زن مسئول مدیریت منابع و تیمار عاطفی است. در شرایط بحران اقتصادی، بارِ روی دوش زنان، به شکل تصاعدی افزایش مییابد. آنها، از یکسو باید با منابع محدود و آبرفته، همان کیفیت زندگی سابق را مدیریت کنند (هنر تبدیل اندک به بسیار) و از سوی دیگر، باید نقش «ضربهگیر» را ایفا کنند.
زنان در این وضعیت مجبورند تنشهای ناشی از خشم مرد، ناامیدی فرزندان و فشارهای بیرونی را جذب و خنثی کنند. این کار عاطفی سنگین و نامرئی، به فرسودگی شدید روانی در زنان منجر میشود. زنی که مدام باید مراقب باشد تا همسرش احساس شکست نکند، فرزندانش احساس کمبود نکنند و صورت خانواده با سیلی سرخ نگه داشته شود، بهتدریج دچار تهیشدگی درونی میشود.
این فشار مضاعف، زمانی که زنان، خود نیز شاغل هستند و در بیرون از خانه با نابرابریهای بازار کار دستوپنجه نرم میکنند، تشدید میشود. نتیجه این فرآیند، حس بیقدرتی و افسردگی مزمن در زنان است. وقتی مادر یا همسر در خانواده از نظر عاطفی فرسوده شود، چسبی که اعضای خانواده را به هم متصل نگه میدارد، خاصیت خود را از دست میدهد و خانواده به مجموعهای از افراد تنها، در زیر یک سقف تبدیل میشود که صرفاً همخانه هستند، نه همدل.
تعلیق زندگی و سیاستهای انتظار
اما شاید خطرناکترین پیامد نااطمینانی اقتصادی، پدیدهای است که میتوان آن را «تعلیق زندگی» نامید. وقتی افق آینده مهآلود است، تصمیمات حیاتی زندگی به تعویق میافتند. این وضعیت به شکلگیری دورانی از انتظار بیپایان میانجامد. در وهله نخست، این تعلیق در کاهش نرخ ازدواج و افزایش سن آن خودنمایی میکند. جوانانی که نمیتوانند هزینههای اولیه شروع یک زندگی (مسکن، جهیزیه، مراسم) را تامین کنند، ازدواج را به آیندهای نامعلوم موکول میکنند.
این تاخیر صرفاً یک عدد آماری نیست، بلکه به معنای از دست رفتن فرصتهای زیست عاطفی و جنسی سالم در بهترین سالهای عمر است. در وهله دوم، زوجهایی که ازدواج کردهاند، فرزندآوری را به حالت تعلیق درمیآورند. ترس از ناتوانی در تامین آینده فرزند، باعث میشود خانوادههای ایرانی کوچکتر و پیرتر شوند. اما سویه تاریکتر این ماجرا، تعلیق طلاق یا طلاقهای اجباریِ انجامنشده است. بسیاری از زوجین که به پایان خط عاطفی رسیدهاند و در رابطهای سمی و ناسالم گرفتارند، بهدلیل ناتوانی اقتصادی در جدایی (هزینه مسکن جداگانه، تامین معاش پس از طلاق)، مجبور به ادامه همزیستی میشوند. این وضعیت، خانه را به زندانی تبدیل میکند که زندانبان و زندانی، زن و شوهری هستند که تنها زنجیر فقر آنها را به هم متصل کرده است. این همزیستیهای اجباری، منشأ آسیبهای روانی عمیق برای طرفین و فرزندان احتمالی است.
طبقاتی شدن فروپاشی
آیا فشار اقتصادی بر همه خانوادهها یکسان عمل میکند؟ پاسخ قطعاً منفی است. اگرچه تورم مانند بارانی اسیدی بر سر همه میبارد، اما چترهای محافظتی طبقات مختلف متفاوت است. پیامدهای فروپاشی خانواده در ایران، کاملاً ماهیت طبقاتی پیدا کرده است. در طبقات پایین جامعه، فشار اقتصادی به عریانترین و خشنترین شکل خود را نشان میدهد. اینجا مسئله، تنازع برای بقاست. کمبود کالری، سوءتغذیه و ناتوانی در تامین سرپناه، به شکل مستقیم به خشونت فیزیکی، اعتیاد بهعنوان مسکن درد، و فروپاشی زودهنگام منتهی میشود. در این طبقه، مداخله نهادهای رسمی (پلیس، بهزیستی، دادگاه) پررنگتر است و خانواده بیشتر در معرض آسیبهای اجتماعی آشکار، مانند کودکان کار یا کارتنخوابی قرار میگیرد.
در طبقه متوسط که روزگاری موتور محرک توسعه فرهنگی بود، اکنون شاهد دراماتیکترین شکل زوال هستیم. این طبقه در حال تجربه «سقوط منزلت» است. واکنش خانواده طبقه متوسط به این فشار، اغلب درونی و پنهان است. طلاق عاطفی، سردی روابط و تکافتادگی اعضا، بیماریهای شایع این طبقه هستند. آنها برای حفظ ظاهر و جایگاه اجتماعی، از نیازهای واقعی خود میکاهند. فرزندان این طبقه، شاهد والدینی هستند که مدام در حال دویدن و نرسیدن هستند؛ والدینی خسته که دیگر فرصتی برای گفتوگو و تعامل کیفی ندارند. کوچک شدن سفره در اینجا، به معنای حذف تفریح، آموزش کیفی و کالاهای فرهنگی است که در بلندمدت به فقر فرهنگی نسل بعد منجر میشود.
در طبقات بالا، اگرچه فشار معیشتی وجود ندارد، اما نااطمینانی اقتصادی به شکل دیگری خانواده را تهدید میکند. استراتژی اصلی در اینجا مدیریت بحران با منابع مالی است که اغلب به مهاجرت ختم میشود. فرستادن فرزندان به خارج از کشور در سنین پایین یا زندگیهای موازی (یکی از والدین در ایران برای کسب درآمد، دیگری در خارج برای همراهی فرزندان)، به گسست فیزیکی خانواده منجر میشود. در این طبقه، خانوادههای ثروتمند اما تکهپاره هستند؛ اعضایی که در قارههای مختلف زندگی میکنند و تنها از طریق صفحه نمایش با هم در ارتباطاند.
خصوصیسازی ریسک، اجتماعیسازی شکست
در پایان، باید انگشت اتهام را به سمت سیاستگذاریهایی گرفت که ریسک را به خانواده منتقل کردهاند. در یک اقتصاد سالم، دولتها و نهادهای عمومی وظیفه دارند با ایجاد تورهای ایمنی اجتماعی، بیمههای کارآمد و ثبات اقتصاد کلان، ریسکهای زندگی را کاهش دهند. اما آنچه در ایران رخ داده، خصوصیسازی ریسک است. دولتها با سیاستهای تورمزا، کسری بودجه و تصمیمات خلقالساعه، ریسکهای کلان ایجاد میکنند، اما هزینه این ریسکها تماماً بر دوش خانوار آوار میشود. سیاستگذار انتظار دارد خانواده ایرانی همزمان، هم نیروی کار ارزان تولید کند، هم مصرفکننده صبور باشد، هم مسئولیت آموزش و درمان (که هر روز کالاییتر میشود) را بپذیرد و هم به ارزشهای سنتی وفادار بماند.
سیاستهای حمایتی موجود (مانند وامهای ازدواج یا فرزندآوری) در برابر هیولای تورم و نااطمینانی، شبیه چسب زخمی بر پیکر بیماری است که نیاز به جراحی قلب باز دارد. این سیاستها اغلب اجرا نمیشوند یا در صورت اجرا، اثرشان از طریق تورم خنثی میشود. در واقع، نهاد قدرت، خانواده را در طوفان اقتصادی رها کرده و تنها زمانی سراغ آن میآید که بخواهد از فروپاشی آن انتقاد فرهنگی کند. تا زمانی که سیاستگذار نپذیرد که تابآوری خانواده منبعی لایزال نیست و تا زمانی که ثبات اقتصادی و امید به آینده بهمثابه کالای عمومی تامین نشود، خانواده ایرانی همچنان قربانی اصلی شرایط خواهد بود. نجات خانواده نه از مسیر بیلبوردهای فرهنگی و نصیحتهای اخلاقی، بلکه از مسیر بازگرداندن قابلیت پیشبینیپذیری به اقتصاد و توقف انتقال هزینههای حکمرانی به سفره مردم میگذرد.
پی نوشت؛
این گزارش با مشورت و راهنمایی دکتر ندا گلبهاری، جامعهشناس، تهیه شده و سعی میکند به این پرسش پاسخ دهد که شرایط بد اقتصادی از چه مسیرهایی بر نهاد خانواده اثر میگذارد؟ گلبهاری باور دارد نجات خانواده نه از مسیر بیلبوردهای فرهنگی و نصیحتهای اخلاقی، بلکه از مسیر بازگرداندن قابلیت پیشبینیپذیری به اقتصاد و توقف انتقال هزینههای حکمرانی به سفره مردم میگذرد.
همچنین بخوانید- بررسی سهم اعتراضات اخیر در وضعیت این روزهای اقتصاد ایران!
- حسین عبده تبریزی: تورم امسال به 60 درصد می رسد | واکنش اقتصاددانان بزرگ به ادعای تورم 1000 درصدی چه بود؟
- یارانه 8 میلیونی برای هر باک بنزین / پزشکیان چرا تابوی گرانی بنزین را شکست؟
- انتقاد ادامه دار از لایحه بودجه 1405؛ با این دستمزدها خانوارهای کارکنان دولت و بازنشستگان باید 35 درصد کمتر هزینه کنند / فرار دولت و مجلس از واقعیتها هیچ مشکلی از ایران حل نخواهد کرد