پایان «قرن آمریکایی» با سلاحهای ارزانقیمت!
جنگ ایران و آمریکا آزمونی برای اقتصاد جنگ، اعتبار نظامی و جایگاه جهانی واشنگتن بود. کاهش ذخایر مهمات، هزینه بالای مقابله با پهپادهای ارزان، فرسایشی شدن جنگ و تجربه افغانستان، عراق و اوکراین، آمریکا را در موقعیت دشواری قرار داد. از این منظر، تهران با تکیه بر جنگ فرسایشی توانست هزینههای واشنگتن را افزایش دهد و آن را به سمت توافق سوق دهد.
فرارو - سامح المحرق، کارشناس ارشد مسائل بینالملل در روزنامه القدس العربی
به گزارش فرارو به نقل از روزنامه القدس العربی؛ گزارشهای درزکرده به رسانهها درباره روند نگرانکننده کاهش ذخایر مهمات استراتژیک آمریکا، خشم دونالد ترامپ، رئیسجمهور این کشور را برانگیخته است. او این مسئله را عاملی کلیدی در راستای تضعیف موضع واشنگتن در هرگونه رویارویی یا مذاکره احتمالی با ایران ارزیابی میکند.
چنین وضعیتی میتواند بهوضوح این تصور را در سطح بینالمللی ایجاد کند که راهبرد نظامی ایران موفقیتآمیز بوده و توانسته است ذخایر تسلیحاتی آمریکا را، بهویژه در بخش تسلیحات پدافندی و رهگیرهای حساس، بهشدت دچار فرسایش کند. علاوه بر این، شرایط کنونی میدان نبرد نشان میدهد که استراتژیستهای آمریکایی هنوز نتوانستهاند خود را با چالشهای نوظهوری که ورود گسترده پهپادهای انتحاری به معادلات درگیری با ایران ایجاد کرده است، بهطور کامل همگام سازند.
حتی ناظران و محافل عمومی که از دانش و تجربه تخصصیِ نظامی نیز برخوردار نیستند، بهخوبی درباره بحرانی که پهپادها برای ارتشهای کلاسیک ایجاد کردهاند، سخن میگویند. این پهپادها در پیشرفتهترین و گرانترین حالتِ خود، نهایتاً حدود 50 هزار دلار هزینه روی دست سازندگانشان میگذارند؛ اما رهگیری و انهدام برخی از آنها گاه نیازمند شلیک موشکهای پدافندی پیشرفتهای است که قیمت هر فروند از آنها از مرز سه میلیون دلار فراتر میرود.
چنین معادله نامتقارنی، هزینه جنگ را برای ماشین نظامی آمریکا بهطور سرسامآوری افزایش میدهد. آمریکاییها پس از پایان دوران جنگ سرد، با این پیشفرضِ اشتباه زندگی میکردند که دیگر هرگز وارد جنگهای گسترده و فرسایشی نخواهند شد و در عوض، استراتژی خود را بر مداخلات نظامیِ پراکنده، نقطهای و کوتاهمدت در برخی کشورها متمرکز کردند.
در واقع، سیاستگذاران آمریکایی در این سالها بیش از آنکه بر کارآمدی میدانی و واقعیِ توان نظامی خود تکیه کنند، روی اعتبار، هیبت و عملیات روانیِ ارتششان سرمایهگذاری کرده بودند.
جنگ فرسایشی؛ پاشنه آشیل ماشین جنگی آمریکا
از منظر «اقتصاد جنگ»، ایالات متحده اکنون در موقعیتی بهشدت دشوار و آسیبپذیر قرار گرفته است. نیروهای ایرانی در منطقه و جغرافیای آشنای خود میجنگند و هزینه پشتیبانی از هر نیروی نظامی ایرانی، در مقایسه با ارقام نجومی لجستیک آمریکایی بسیار ناچیز است. در مقابل، یک نظامی آمریکایی برای حضور در میدان نبرد، به پایگاههایی فوقمجهز و پرهزینه اعزام میشود و حتی در شرایط دشوار عملیاتی، گاه نیاز دارد به هتلهای چهار و پنجستاره در کشورهای متحد خلیج فارس منتقل شود.
همین تضاد آشکار، بحثی جدی و بنیادین را در پنتاگون درباره میزان تناسب ساختار ارتش آمریکا با جنگهای طولانی و فرسایشی به میان آورده است. این آسیبپذیری بهویژه زمانی به چشم میآید که دکترین سنتیِ این ارتش بر مبنای جنگهای کوتاه، پرشِدت و کوبنده بنا شده است؛ جنگهایی که گاه چیزی جز گشودن عجولانه دروازهای به روی یک طوفانِ ویرانگر نیستند، بیآنکه از ابتدا تصور یا استراتژی خروجِ روشنی برای مهار بحرانها و پسلرزههای آن وجود داشته باشد.
در نقطه مقابل، ایران این توانایی را دارد که در مواقع لزوم صدها هزار نیروی جوان و آموزشدیده را در قالب نیروهای مقاومت بسیج کند؛ جوانانی که به دلیل ساختار عقیدتی، حتی میتوانند در شرایط سختِ محاصره با تکیه بر ابتداییترین منابع و کمترین امکانات لجستیکی، به مبارزه مؤثر ادامه دهند. ایران همچنین تجربه هشتساله و گرانبهای جنگ با رژیم بعث عراق را در کارنامه خود دارد.
تجربهای که در آن، ایرانیها در مواجهه با میدانهای مین عراق، حتی از خودِ بدن انسان بهعنوان یک ابزار میدانی استفاده کردند.
به بیان عملی، ساختار اجتماعی و سیاسی ایران میتواند با سطوحی از تلفات، فشارهای اقتصادی، ریاضتها و نیاز به بسیج عمومی سازگار شود که برای دستگاه حاکمه آمریکا کاملاً غیرممکن است. آمریکاییها نه میتوانند چنین هزینههایی را در عرصه افکار عمومی بهعنوان یک سیاست قابلدفاع و منطقی توجیه کنند، و نه قادرند آن را در سطح تصمیمگیریهای کلان سیاسی به اجرا درآورند.
واشنگتن در شرایطی وارد فاز تنشهای فزاینده در خاورمیانه شده که کارنامه چندان امیدوارکنندهای در دهههای اخیر با خود به همراه ندارد. فصلهای تلخ این کارنامه در باتلاقهای افغانستان و عراق نوشته شد و اکنون برخی دیگر از فصلهای فرسایشی آن در جبهههای اوکراین در حال نگارش است. جنگ اوکراین به نوبه خود به یک «سیاهچاله لجستیکی» تبدیل شده است که بخش عمدهای از بودجه و مهمات استراتژیک آمریکا را در خود میبلعد؛ آن هم در جنگی که درگیریهای آن روزبهروز تمدید میشود، بیآنکه چشمانداز روشنی از نزدیک شدن به یک پیروزی قطعی یا دستیابی به یک توافق و نتیجه سیاسیِ پایدار دیده شود.
ترامپ در دوراهی توافق یا پذیرش یک شکست پرهزینه
در چنین فضای غبارآلودی، دولتمردان آمریکایی خود را در برابر یک دوراهی میبینند که یک سوی آن بازگشت به میز توافق است؛ توافقی که در عمل، با توجه به پیشرفتهای ایران، دستاورد دندانگیری برای واشنگتن به همراه نخواهد داشت. در واقع، هرگونه توافق جدید نمیتواند گامی فراتر از دستاوردهای باراک اوباما، رئیسجمهور پیشین آمریکا در توافق هستهای (برجام) تلقی شود.
چنین چرخش و توافقی، از نظر حیثیتی و شخصی نیز ضربهای مهلک به تصویر اقتدارگرایانه دونالد ترامپ وارد خواهد کرد. این ضربه میتواند هزینه سنگینی برای او و حزب جمهوریخواه در کوتاهمدت (مانند تأثیر بر انتخابات میاندورهای کنگره) و در بلندمدت، از طریق پیامدهای سیاسی و حقوقیِ ناشی از عقبنشینی به دنبال داشته باشد. در صورت تن دادن به چنین سناریویی، ترامپ به رئیسجمهوری شکستخورده تبدیل خواهد شد که خروجیِ تصمیماتش، چیزی جز عریان شدن ضعفهای ساختاری ایالات متحده و بر باد رفتن اعتبار و هژمونی آمریکا در نگاه جامعه جهانی نبوده است.
رئیسجمهور آمریکا طی هفتههای گذشته از تسریع در روند توسعه سامانههای پدافندی مبتنی بر پرتوهای لیزر (مانند پروژههای مشابه گنبد آهنین لیزری) برای مقابله با خطر فزاینده پهپادها سخن گفته است؛ سامانههایی که برآورد میشود تکمیل و استقرار عملیاتی آنها به دورهای حدوداً 36 ماهه نیاز داشته باشد. با این حال، تکیه بر چنین طرحهای زمانبری در عمل میتواند شیب جنگ فرسایشی را تندتر کند.
ایران و محور مقاومت قادرند این نبرد فرسایشی را همزمان در چندین جبهه (از دریای سرخ گرفته تا شامات) به پیش ببرند تا رهگیرها و مهمات گرانقیمت آمریکا را در تقابل با انبوهی از موشکها و پهپادهای ارزانقیمت، بهمرور زمان به نقطه صفر مصرف برسانند.
وحشت واشنگتن از یک درگیری تمامعیار
دستگاه اطلاعاتی و نظامی آمریکا بهخوبی از ریسکهای ویرانگر و غیرقابلپیشبینیِ ورود به یک جنگ گسترده علیه زیرساختها و شهرهای داخلی ایران آگاه است و ترامپ نیز در این زمینه تردیدهای جدی دارد. دلیل اصلی این انفعال آن است که واشنگتن هیچ راهبردِ «روز بعد از جنگ» روشنی در اختیار ندارد و عمیقاً نگران است که تقابل مستقیم چه سطحی از واکنشهای کوبنده را در سراسر منطقه علیه منافع واشنگتن شعلهور خواهد کرد.
هرگونه اقدام ماجراجویانه، از نظر عملیاتی و میدانی، هزینههایی بهمراتب سهمگینتر و غیرقابلقیاس با هزینههای تریلیون دلاریِ صرفشده در عراق و سوریه برای تقابل با گروههایی نظیر «داعش» و «القاعده» بر مالیاتدهندگان آمریکایی تحمیل خواهد کرد.
فروپاشی محاسبات آمریکا و ماجراجوییهای اسرائیل
رئیسجمهور ترامپ، با وجود گرایشهای پوپولیستی و علاقهمندی شدیدش به نمایش و خودنماییهای رسانهای، نتوانست مرز میان بلوفهای سیاسی و عواقب عملیِ اقداماتش را بهدرستی تشخیص دهد. او لحظهای را که باید در آن ترمز تنشها را میکشید و از عبور از مرحله تهدیدات لفاظانه به سمت وارد کردن ضربات امنیتی به ایران خودداری میکرد، نادیده گرفت.
در این میان، تحریکات مداوم اسرائیل برای کشاندن پای آمریکا به جنگ نیز بر پایه ارزیابیهای غلطی استوار بود که ریشه در تصورات خامِ آنها از نفوذ اطلاعاتی در داخل ایران داشت.
تلاویو درک نکرده است که تجربیات نظامیِ این رژیم در جنگهای محدود، کلاسیک و برقآسای گذشته با کشورهای همسایهاش، بههیچوجه در رویارویی با یک قدرت منطقهای به نام ایران کاربرد ندارد. ایران کشوری با عمق استراتژیک پهناور و جغرافیایی بسیار پیچیده است و توانمندی و اراده نظامیگری در آن، بسیار فراتر از آن چیزی است که در ساختار شکننده اسرائیل وجود دارد. بنابراین، نسخه برخورد با دشمنان سنتیِ اسرائیل در دهههای گذشته، برای مواجهه با تهران نسخهای باطل و شکستخورده است.
پیامدهای جهانیِ انفعال آمریکا
کاخ سفید ممکن است در کوتاهمدت با پیگیری دیپلماسی و دستیابی به نوعی تفاهم یا کاهش تنش با تهران، از پیامدهای فوریِ ناشی از بحران کاهش مهمات استراتژیک خود فرار کند و زمان لازم را برای احیای خطوط تولید تسلیحات نظامی بخرد.
با این وجود، ترکشهای بلندمدت این درماندگی در جبهههای ژئوپلیتیک دیگر، غیرقابلاجتناب خواهد بود. این عقبنشینیها میتواند به منزله نگارش فصلهای پایانی هژمونی آمریکا در تاریخ معاصر باشد؛ البته نه لزوماً به معنای فروپاشی و زوالِ ناگهانی به سبک امپراتوریهای باستانی، بلکه به معنای تنزل جایگاه ایالات متحده به یک «بازیگر درجهدوم» در صحنه بینالمللی و محدود شدن اجباریِ دایره نفوذ آن به همان حوزه جغرافیاییِ نیمکره غربی.
ترامپ عملاً بدون آنکه دستاوردی داشته باشد، ضربهای جبرانناپذیر به اعتبار و پرستیژ آمریکا وارد کرد؛ اعتباری که در پی این رویدادها، چنان مخدوش شد که این ابرقدرت مدعی، در تأمین امنیت کشتیرانی در یک آبراه استراتژیک و کوچک (مانند دریای سرخ و تنگه بابالمندب) نیز ناتوان و عاجز جلوه کرد.
این وضعیت اسفبار، خروجیِ عملکرد ضعیف رئیسجمهوری است که پیوسته تلاش میکند از پذیرش مسئولیتها، الزامات و پیامدهای وضعیت کنونی فرار کند. او برای انحراف افکار عمومی از این ناکامیها، با حمله مداوم به رقبای سیاسی خود همچون جو بایدن، به گذشته پناه میبرد؛ درست مانند پیرمردی منزوی که تواناییِ برقراری ارتباط منطقی با واقعیتهای روز را از دست داده است.
در سایه این ضعف مفرط، شاید استراتژیستهای آمریکایی اکنون ناگزیر باشند با نگرانی بیشتری به سناریوهای کابوسوارِ رویارویی نظامی با چین بر سر تایوان بیندیشند؛ آن هم در شرایطی که بلوک شرق در آسیا از ظرفیت تولید صنعتی و لجستیکیِ بیرقیبی برخوردار است. سیاستگذاران واشنگتن باید پیش از هر ماجراجوییِ جدیدی، هزینههای نجومیِ چنین درگیریِ فرسایشیِ دیگری را محاسبه کنند؛ چراکه وقوع آن احتمالاً میخ آخری بر تابوت هژمونی آمریکا خواهد بود و آنها را وادار میکند تا پایان سلطه خود بر شرق آسیا را نیز رسماً بپذیرند.
پایان «قرن آمریکایی» و زوال تصویر عمو سام
دورانِ معروف به «قرن آمریکایی» که فرانکلین روزولت بذر آن را در جریان جنگ جهانی دوم کاشت و دوایت آیزنهاور با اتکا به اعتبار نظامی و اصول ژئوپلیتیک خود آن را به یک امپراتوری تبدیل کرد، اکنون در دوران ریاستجمهوری دونالد ترامپ با سرعتی بیسابقه به خط پایان خود نزدیک میشود. مردی با ذهنیت و شخصیت یک دلالِ املاک و مستغلات، و چهرهای که بیشتر با بازاریابی، شوهای تلویزیونی و برنامههای کشتیکج شناخته میشود تا دیپلماسی بینالمللی، اکنون سکاندار این قدرت جهانی شده است.
ترامپ در حال بر باد دادن تمام آن سرمایههای نمادینی است که واشنگتن طی دههها برای ساختن تصویر مقتدرِ «عمو سام» در جهان هزینه کرده بود؛ تصویری که در ادوار مختلف، گاه با ژست «مردان قدرتمند» مانند لیندون جانسون و رونالد ریگان پیوند خورده بود، و گاه با ژستهای حقوقبشری و دیپلماتیک مانند جیمی کارتر و باراک اوباما تزیین میشد. عملکرد پرنوسان ترامپ، این اندوخته تاریخی را به نمادی از عمق بحرانهای داخلیِ آمریکا و ناتوانی این کشور در ارائه یک الگوی رهبریِ جهانی تبدیل کرده است.
ترامپ گویی در کنار رینگ کشتیکج ایستاده و در یک لحظه هیجانی و آشفته، تصمیم میگیرد ردایی را که تا پیش از این، او را همچون غولی نیرومند و شکستناپذیر نشان میداد از تن بیرون آورد؛ کاملاً غافل از آنکه با این حرکت نمایشی، در واقع شکنندگیِ استخوانها و ضعف عضلانیِ پنهان خود را در برابر چشمان جهان آشکار میکند. چنین اقدام نسنجیدهای دقیقاً نتیجهای معکوس برای واشنگتن به همراه داشته است؛ ضعفی که مسلماً تنها به شخص ترامپ محدود نخواهد ماند و مستقیماً اعتبار کلیِ ایالات متحده را در ساختار نظام بینالملل ویران خواهد کرد.
بخش عظیمی از قدرتِ بازدارندگیِ آمریکا طی دهههای اخیر، صرفاً بر روی کاغذ و بر پایه عملیات روانی بنا شده است؛ بر پایه تصویری هالیوودی از یک «غول آمریکاییِ خشمگین» که هر زمان اراده کند، میتواند شروط دیکتهشدهاش را بر تمام جهان تحمیل کند. اما این غول پیر، بدون در اختیار داشتن یک چشمانداز استراتژیکِ روشن و بدون برخورداری از حداقل مشروعیتِ بینالمللی برای جنگافروزیهایش، بیهدف در حال بلعیدنِ آخرین ذخایر لجستیکی و مالیِ خود است.
واشنگتن جنگهای مداخلهجویانه خود را چنان در رسانهها بازاریابی میکند که گویی انجام آنها یک رسالت مقدس و وظیفه ملی است؛ دقیقاً مشابه پروپاگاندایی که در دوران جنگ جهانی دوم به کار میبست. در دوران جنگ سرد، پروژه «جنگ ستارگان» به دامی تبدیل شد که اقتصاد اتحاد جماهیر شوروی را فرسوده کرد، بودجههای عمرانی را تحت فشار قرار داد و شکنندگی ساختارهای جامعه شوروی را از درون نمایان ساخت. اکنون تاریخ در حال تکرار است و به نظر میرسد ورود دهها هزار پهپاد ارزانقیمت و مرگبارِ محور مقاومت به میدان نبرد، همان نقشی را ایفا میکند که به نماد فرسایش و زوالِ نهاییِ ماشین نظامی آمریکا تبدیل خواهد شد.